کابوس کدام چپ؟
در حاشیه "به چپ چرخیدن" برخی از فعالین دفتر تحکیم وحدت!
مصطفی صابر

اخیرا (هفت آوریل 2006) آقای مرتضی اصلاحچی، دبیر انجمن اسلامی دانشگاه علامه طباطبائی و عضو هیئت رئیسه شورای تهران دفتر تحکیم وحدت، مقاله ای نوشته و در سایت های دوم خردادی های خارج از حکومت منتشر کرده با عنوان "کابوس چپ در خواب راست". ایشان ظاهرا خیلی تند از سوسیالیسم دفاع کرده است و گفته تبلیغات بورژوازی مبنی بر پایان سوسیالیسم دیگر رنگ باخته و خبر از جنبشی چپ و نوپا در بین دانشجویان (و البته منظور امثال خودشان یعنی دفتر تحکیمی های سابق است) خبر داده است. (متن کامل نوشته آقای مرتضی اصلاحچی را در این شماره چاپ کرده ایم.)
چه شده است؟ چرا دفتر تحکیمی های سابق و چشم و چراغ های جمهوری اسلامی، فرزندان فکری حجاریان و شیفتگان دیروز خاتمی، امروز به یک باره کشف کرده اند که سوسیالیسم پایان نیافته بلکه یک آلترناتیو قوی در ایران و جهان است و چرا خودشان را سوسیالیست مینامند؟ آیا این یک چرخش فکری اصیل و بازنگری صادقانه به خود است؟ سوسیالیسم این دوستان چگونه سوسیالیسمی است و چه معنی سیاسی واقعی دارد؟ این ها سوالاتی است که من میکوشم اینجا به سهم خود به آن پاسخ دهم و امیدوارم توجه آقای اصلاحچی و دوستان همفکرش یعنی همان گرایشات رادیکالی که اکنون یواش یواش از تحکیم وحدت سابق فاصله میگرند را به این نکات جلب کنم. همینجا بگویم که طبعا صفحات نشریه ما برروی جوابیه و پاسخ این دوستان باز است.
مطلب مرتضی اصلاحچی
چپ شدن برای حفظ راست؟
قبل از هر چیز این "به چپ چرخیدن" برخی از فعالین و رهبران تحکیم وحدت سابق خود تحولی میمون است. هرچه نباشد این دوستان حالا دیگر بجای زبان قرآن و اسلام و نهج البلاغه و اینجور مزخرفات (ببخشید!) حالا لااقل از سوسیالیسم و مارکس و خروش جهان علیه سرمایه داری و غیره حرف میزنند. این دوستان دارند در عین حال به درجه بیشتری از سیاست های رسمی حکومت فاصله میگیرند و به نوبه خود فضا را به نفع چپ دامن میزنند. به آقای اصلاحچی و و دوستان همفکرش به خاطر این درجه چرخش به چپ تبریک میگوییم. و با اجازه شان این تحول را فشار جنبش خودمان (جنبش کمونیسم کارگری) میدانیم. اما بازهم با اجازه شان مجبوریم بگویم که به چپ چرخیدن ایشان در نهایت چیزی جز ادامه دوم خرداد شکست خرده و سرگردان نیست. این چپ شدن خیلی مواقع در اصل برای نجات همان ارزش های راست قدیم شان است. دوستان ظاهرا چپ شده اند اما پایه های اصلی جنبش شان (جنبش دوم خرداد که شکل مشخص یک جنبش اجتماعی ریشه دار در ایران است، یعنی چیزی که ما به آن جنبش ملی اسلامی میگوییم) را که عمیقا راست است حفظ کرده اند. این حداکثر کمی چپ تر شدن دوم خرداد سابق است، رجوع به بخش های چپ جنبش ملی اسلامی (که از مصدق و توده تا مجاهد و فدایی را در بر میگیرد) می باشد و گذاری است از "اصلاح طلبی" به "اصلاحچی" گری!!
ولی بازهم تاکید میکنم چیزی که این وسط باید دید و آنرا برجسته کرد فشار جنبش اجتماعی عظیم چپ است. (که اکنون پرچمش دست کمونیسم کارگری قرار دارد.) فشار همین جنبش اجتماعی است که دوم خرداد را به بن بست و شکست کشاند، کل جمهوری اسلامی را به مخمصه انداخته و خوشبختانه دوستان ما را به فکر واداشته و متوجه چپ کرده است. نقد حاضر هم از زاویه همین جنبش و برای اینست که دوستان را بیشتر چپ کند و اجازه ندهد راست "سوسیالیست" شده خود را به عنوان چپ جابزند. لذا اگر ما جایی تند و بیرحمانه انتقاد میکنیم صرفا از سر صمیمیت و صراحت است.
این نقد بطور موجز به وجوه تئوریک سوسیالیسم آقای اصلاحچی و دوستان میپردازد و سپس معنی زمینی و سیاسی و مشخص این چرحش به چپ را مورد بررسی قرار میدهد.
کدام سوسیالیسم نمرده است؟
آقای اصلاحچی بحث اش را با دفاع جانانه از این ایده (که اگر منصف باشند باید بگویند از منصور حکمت است) شروع میکند که سوسیالیسم با فروپاشی شوروی نمرد، بلکه آنچه که مرد سرمایه داری دولتی بود. اما وقتی آقای اصلاح چی میکوشد اثباتا سوسیالیسمی را که مجددا سربرمی آورد را تعریف کنند یک باره نوع دیگری از سوسیالیسم بورژوایی (یعنی اتفاقا همان سوسیالیسمی که ریزش دیوار برلین سمبل شکست شاخه های مختلف آن بود) را به جای سوسیالیسم زنده، جاری و بالنده، که سوسیالیسم کارگری است جا میزند:
" سوسياليسم در حقيقت عکس العملی است به نابرابری ها و ظلم وستمی که سرمايه داران بر اقشار محروم روا می دارند و در وجهی ديگر عليه امپرياليسم که سرمايه های کشورهای جهان سوم را چپاول می کند. بدين ترتيب تا زمانی که بی عدالتی های مولود نظام سرمايه داری وجود دارد سوسياليسم نيز وجود خواهد داشت ولو اينکه شوروی از هم پاشيده باشد، ديوار برلين ريخته باشد و حتی هيچ حزب کمونيستی هم نباشد."
روی خیلی از نکات این پاراگراف میشود حرف زد، اما فعلا به بخشی که زیر آن خط کشیده ام دقت کنید. همه "نابرابری ها و ظلم و ستمی" که آقای اصلاحچی به آن اعتراض دارد "علیه امپریالیسم است که سرمایه های کشورهای جهان سوم را چپاول میکند". نارضایتی از "چپاول سرمایه های کشورهای جهان سوم"! این جوهر سوسیالیسم آقای اصلاحچی است. این برای ما کمونیست کارگری ها خیلی آشناست. متاسفانه این هنوز همان "سوسیالیسم" نوع خمینی و "آمریکا شیطان بزرگ" ایشان است که ملل اسلامی و مظلوم را غارت میکند. این در بهترین حالت نقد و نارضایتی "سرمایه های کشورهای جهان سوم" است که از دست امپریالیسم و چپاول هایش به خشم آمده و اعتراضش را بعنوان نوعی سوسیالیسم خلقی مطرح میکند. بطور مشخص این سوسیالیسم تازه کشف شده آقای اصلاحچی به نوعی همان پوپولیسم چپ سنتی ایران در دوره انقلاب 57 است که همانوقت توسط منصور حکمت نقد شد و کنار رفت : این توهم و اسطوره ارتجاعی که گویا نوعی سرمایه داری ملی و مترقی خودی و جهانسومی هست که گویا علیه امپریالیسم هم هست. (به آثار حکمت در نقد پوپولیسم و بویژه "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" رجوع کنید.) چپ ایران تا آنجا که به تئوری برمیگردد در واقع چیزی نبود جز فرموله کردن منافع (و در واقع توهمات) این بورژوازی ملی و مترقی ناموجود. جریانی بشدت اتوپیک و گیج و غالبا ارتجاعی. و حالا ظاهرا آقای اصلاحچی با بوق و کرنا کشف مجدد آنرا، یا تلاش برای زنده کردن مرده را، به نام خودشان اعلام میکنند.
این نوع سوسیالیسم راستش حتی قبل از سقوط دیوار برلین بدرجات زیادی و بویژه در چهارچوب ایران به رحمت ایزدی پیوسته بود و حالا آقای اصلاحچی با آن دفاع ظاهرا پر شورش از اینکه سوسیالیسم نمرده است میکوشد به سهم خود این سوسیالیسم پوسیده و ورافتاده نوع خمینی و چپ سنتی ایران را زنده کند. تلاشی عبث. یک زمان همین دوستان با همین تلاش عبث کوشش کردند خاتمی مومیایی را به عنوان اصلاحات و تجسم ولتر و گاندی خورد ملت بدهند و حالا که چپ شده اند رفته اند نیز باز رفته اند سراغ یک سوسیالیسم مومیایی.
سوسیالیسمی که نمرده است سوسیالیسم بورژوایی (و اینجا اعتراض "سرمایه های کشورهای جهانسومی") نیست. این سوسیالیسم واقعا دوره اش سر آمده و مثل خود بورژوازی دارد برای بقاء خویش دست و پا میزند. سوسیالیسمی که زنده و بالنده و روبه رشد است، سوسیالیسم و کمونیسم کارگری است.
سوسیالیسم جهانسومی
برای اینکه مطمئن باشید که من به یک جمله در پارگراف فوق گیر نداده ام و سوسیالیسم آقای اصلاحچی تماما چیزی جز اعتراض بورژوازی ناراضی و خرده بورژوازی کشورهای جهانسومی نیست، به قطعه ای دیگر از مقاله شان دقت کنید:
"کشورهای غربی می خواستند به وسيله رويکرد امپرياليستی با تزريق سرمايه کشورهای ديگر به اقتصاد خود فاصله طبقاتی را در کشور خود از بين ببرند به همين خاطر دولت های دست نشانده خويش را در کشورهای جهان سوم می گماردند تا آنها صدای اعتراض مردم را نسبت به تاراج ثروتهايشان خفه کنند، همين امر سبب شد که تفکر چپ وجهه ضد استعماری و مبارزه رهائی بخش به خود بگيرد...."
بنا بر این نقد ایشان به امپریالیسم اینست که "سرمایه های کشورهای جهانسوم را به اقتصاد خود تزریق کرده اند". یا بقول خودشان "تاراج ثروت" کنند. خیلی روشن است که این نقد آن کارگری نیست که هر روز مجبور است نیروی کارش را به سرمایه دار (چه خودی و چه خارجی، چه کوچک و چه بزرگ، چه ملی و چه امپریالیستی) بفروشد. این اتفاقا نقد سرمایه دار کوچک و بیرون از قدرت در کشورهای جهانسومی است که از تاراج ثروتش (یعنی امکان استخدام کردن کارگر و تولید سود) ناراضی است. البته همانطور که منصور حکمت بدرستی نشان میدهد این نقد سرمایه دار ناراضی جهانسومی، اتوپیک و ارتجاعی است. چرا که سرمایه اجتماعی (شامل همه اقشار سرمایه) در کشور جهانسومی اگر بخواهد سودآوری داشته باشد اتفاقا این کار را وقتی خوب انجام میدهد که در رابطه با سرمایه جهانی و امپریالیستی و کلا بازار جهانی سرمایه باشد. و بخش های در قدرت سرمایه جهانسومی (همان دولت های گمارده شده، نظیر شاه، و همچنین غیر گمارده شده نظیر جمهوری اسلامی) اینرا خوب میفهمند و وظیفه شان حفظ و تامین نوعی از سرمایه داری است که سودآوری بالا و مطابق نرخ سود عمومی سرمایه را در کشورهای جهانسومی تامین کنند. یعنی کار ارزان، کارگر خاموش را برای کل سرمایه اجتماعی از کوچک و بزرگ و خارجی و داخلی فراهم کنند و حفظ کنند. ولی درست بهمین دلیل سرمایه داری جهانسومی به ناگزیر میل به استبداد سیاسی و سرکوب دارد و در نتیجه نه فقط کارگر که بخشی از خود بورژوازی و خرده بورژوازی این کشورها که از قدرت بیرون هستند به این وضع معترض اند.
نقد کارگر در این جامعه به کل این سیستم است. به اساس آن یعنی به خرید و فروش نیروی کار و بردگی مزدی است. نه به اینکه ارزش اضافه تولید شده بر گرده او (همان مبنای اصلی ثروت و سود) توسط کدام سرمایه خارجی یا داخلی تاراج میشود. در حالیکه نقد بورژوا و خرده بورژوای ناراضی این است که چرا سهم بیشتری از استثمار طبقه کارگر (یعنی همان ثروت تاراج شده) را بدست نمی آورد. این بورژوازی ناراضی کشورهای جهانسومی در نتیجه میکوشد که پرچم نوعی از سوسیالیسم را برافرازد تا طبقه کارگر و توده محروم (یعنی بخش اصلی جامعه) را که بشدت ناراضی است دور خود جمع کند و دقیقا بواسطه و به کمک همین نوع از به اصطلاح سوسیالیسم، سرمایه داری جهانسومی اش را سازمان دهد سهم بیشتری در بازار جهانی سرمایه طلب کند. این نوع سوسیالیسم که در دهه 60 و 70 قرن بیست مد بود و بویژه در جنبش های چریکی خود را نشان میداد، در مواردی حتی جنبه های انقلابی و دمکراتیکی داشت و چه بسی وقتی هم در جاهایی به قدرت رسید ناگزیر به برخی رفرم ها به نفع کارگر و توده محروم شد. اما در "سوسیالیستی" ترین حالت چیزی بیش از یک سرمایه داری خلقی یا ملی و در واقع دولتی نیست. اینگونه سرمایه داری اتفاقا چون دور از قدرت تکنولوژیک و امکان سودآوری سرمایه جهانی کار میکنند معمولا به روش عقب مانده و با ساعت کار بالا و شدت کار بسیار زیاد کارگر را استثمار میکنند.
اما نکته مهمتر این است که این سوسیالیسم بخصوص بعد از شکست سرمایه داری دولتی شوروی و افول عمومی سوسیالیسم بورژوایی هیچ چشم اندازی ندارد.
الگوی آمریکای لاتین؟
اما آقای اصلاحچی احتمالا این حرف ما را قبول ندارد. ایشان برای خودشان شواهد متعددی دارد که این "سوسیالیسم نو" که دارد بر میگردد همان نوع سوسیالیسمی است که ایشان بالاتر تعریف کردند. که سمبل اش "چه گوارا" است و نمونه هایش را میتوان در آمریکای لاتین دید:
"اين تفکر آنچنان با قدرت پيش می رود که با قرار گرفتن ونزوئلا، بوليوی و با اغماض شيلی در کنار کوبا امريکای لاتين که مدتهای مديد حياط خلوت آمريکا بود تبديل به جولانگاه سوسياليم نو گرديد، سوسياليسمی که به جز دولت کوبا که مولود جنگ چريکی عليه دست نشاندگان امريکا بود بقيه زائيده انتخابات دموکراتيک اند. به همين علت زمانی که امريکا تلاش کرد به وسيله کودتا چاوز را سرنگون کند با حضور مردم در خيابان ها کودتا ناکام ماند و اين حضور مردم در خيابان نشان داد که اگر استالين قدرت خود را از حزب کمونيست طلب می کرد چپ نو مشروعيت خويش را در ميان توده ها جستجو می کند."
در یک نکته با آقای اصلاحچی موافقم و آن اینست که انتخاب جناج های چپ و "سوسیالیست" بورژوازی در برخی کشورهای آمریکای لاتین انعکاسی از فشار یک جنبش عظیم چپ و جهانی است. اما خود این جنبش نیست. نه چاوز و نه کاسترو این جنبش چپ جهانی را نمایندگی نمی کنند. برعکس به میدان آمده اند تا آنرا مهار کنند. بقول آقای اصلاحچی تفاوت این نوع سوسیالیسم در آمریکای لاتین با سوسیالیسم روسی استالین حداکثر در این است که آن اولی مشروعیت خود را در میان توده ها جستچو میکند. بهر حال تفاوتها در همین حدود ها است. وگرنه "سوسیالیسم نو" مورد نظر آقای اصلاحچی تفاوت ماهوی با سوسیالیسم استالین ندارد. همه اینها کوشیده اند و دارند میکوشند حاکمیت روابط سرمایه داری، یعنی بردگی مزدی و استیلای سرمایه در تولید و زندگی اجتماعی را به نام سوسیالیسم جا بزنند. از استالین تا کاسترو و چاوز. (حال از این بگذریم که کاسترو و دوستان آمریکایی لاتینی اش از جمهوری اسلامی چه دفاع های شرم آوری کرده اند!) باید اعتراف کنم که اوضاع کشورهای آمریکای لاتین را خیلی بدقت دنبال نکرده ام، اما با آشنایی که با چه گوارا و کاسترو و برخی گروههای چپ آمریکای لاتینی داشته ام، این چپ را چیزی جز همان چپ جهانسومی که اعتراض اش به تاراج منابع و ثروت کشور خودی توسط "امپریالیسم" یا سرمایه داری بیگانه است، ندیده ام. البته یک نکته مسلم است و آن این که دوره دیکتاتورهای دست نشانده حتی در حیات خلوت آمریکا نیز به سر آمده است. اما چرخش به چپ بورژوازی در کشورهای آمریکای لاتین به نظر میرسد صرفا یک روش طبقه حاکم برای حفظ (و نه تغییر) مناسبات حاکم موجود و مقابله با نارضایتی های وسیع اجتماعی و بخصوص اعتراض و انقلاب طبقه کارگر (یعنی سوسیالیسم کارگری) باشد. در پس چرخش به چپ بورژوازی در آمریکای لاتین شبح سوسیالیسم کارگری و مارکس خواییده است. بهمین دلیل هم حدس من اینست که غرب و آمریکا هم یواش یواش می آموزد که با آن کنار بیاید. (مگر آنکه فکر کند این چرخش به چپ بورژوازی آن کشورها قادر نیست جلوی عروج سوسیالیسم کارگری را بگیرد و دخالت مستقیم خود ارباب را نیاز دارد!) در هر حال جا زدن این چرخش به چپ بورژوازی در برخی کشورهای آمریکای لاتین بعنوان سمبل سوسیالیسم نو و چپ نو صرفا یک خطای تئوریک آقای اصلاحچی نیست، بلکه آرزوهای جنبشی است که آقای اصلاحچی به آن تعلق دارد. ایشان دارد آرزو میکند حالا که خاتمی نتوانست جمهوری اسلامی را نجات دهد، حالا که جمهوری خواهی امثال گنجی و غیره هم به گل نشسته، پس ضروری است جناح چپ و خارج از حکومتی دوم خرداد پرچم سوسیالیسم جهانسومی نوع آمریکای لاتین را در دست بگیرد. این البته یک قدم به پیش است و ما بازهم تبریک میگوییم، اما اینرا به پرچم چپ جامعه ایران تبدیل کردن آب در هاون کوبیدن دیگری از نوع همان علم کردن خاتمی و دوم خرداد است.
جهانی سازی و فرانسه
آقای اصلاحچی بدرست تاکید میکند که نارضایتی از نظم موجود، سرمایه داری، در خود غرب نیز دامنه و ابعاد وسیعی میابد. اما وقتی که میکوشد ماهیت این اعتراضات را توضیح دهد باز با چاردست و پای سوسیالیسم جهانسومی بر زمین می آیند:
"اما پايه های نظام سرمايه داری در کشورهای غربی نيز سست گرديده است. تظاهرات گسترده عليه جهانی سازی و اعتراضات پی درپی بر ضد سياستهای جنگ طلبانه بوش نشان از بيزاری مردم اين کشورها نسبت به سياستهای کاپيتاليستی دولت های خود است. آنان دريافته اند که رفاه مادی ای که در معدود کشورهای متروپل وجود دارد بر اثر استثمار ديگر کشورهاست، به همين خاطر فعالانه عليه سياست های جهانی سازی که اقتصاد کشورهای در حال توسعه را نابود می کند مقاومت می کنند و برای رفع بدهی های کشورهای افريقائی تلاش می کنند. اين فعاليت ها روی ديگر سکه جهانی سازی است. اگر نظام سرمايه داری کشورهای غربی در تلاش است تا در لوای پروژه گلوباليزاسيون به بازار مصرف و نيروی کار کشورهای ديگر دست يابد همدلی و همبستگی مردم کشورهای جهان حاکی از روحيه انترناسيوناليستی ای است که مجددا باز توليد شده است تا از اينکه مردم جهان بار ديگر به خاطر هيچ وپوچ قربانی منافع سرمايه داران گردند جلوگيری کند. اگر اين اقدامت نسبت به سياست های نظام سرمايه داری در رابطه با کشورهای ديگر صورت می پذيرد اکنون فرانسه تبديل به کانون اصلی اعتراض غرب درقبال قوانين سرمايه دارانه در خود کشورهای غربی گشته است."
در مورد این پارگراف هم نکات زیادی میشود گفت، اما به خاطر وقت و صفحات کم میگذریم. تنها بر نکاتی که تاکید گذارده ام دقت کنید: "رفاه مادی در معدود کشورهای متروپل بر اثر استثمار دیگر کشورهاست". "نظام سرمایه داری کشورهای غربی در تلاش است تا در لوای پروژه گلوبالیزاسیون به بازار مصرف و نیروی کار کشورهای دیگر دست یابد.." . در هر دو این نقل ها این فراموش میشود که مبنای اصلی تولید همه ثروت و رفاه (به هر درجه ای که هست) در تمام کشورها کار مزدی و مناسبات سرمایه داری است. اینجا نقد و اعتراض فی الواقع به سرمایه داری و مناسبات بردگی مزدی و در نتیجه تبعیضات ناشی از آن نیست. بلکه دعوا بر سر تقسیم رفاه و ثروت تولید شده در این مناسبات در بین کشورهای متروپل و تحت سلطه است. دعوای بین سرمایه دار ها است. یعنی نقد مناسبات موجود از زاویه دید یک جهانسومی است. همینطور نتیجه سیاسی که در این پاراگراف مستتر است این است که اعتراضات در فرانسه خوب است چرا که زیر پای دولت خودی در کشور متروپل میزند و به من جهانسومی اجازه میدهد تا نفسی بکشم و بر "بازار مصرف و نیروی کار" خودی کنترل و استیلا داشته باشم. می بیند؟ باز همان معترض محترم خرده بورژوای جهانسومی ما که قبلا با آن آشنا شدیم به دنیا نگاه کرده و مثلا اعتراضات فرانسه را دیده و به هیجان آمده اما او قادر نیست سایه سنگین سوسیالیسم کارگری در فرانسه را بیند که اگر قد علم کند یک کمون پاریس دوم و با ابعادی به مراتب موثرتر به جهان عرضه خواهد کرد. او دارد فاکت ها و واقعیات جهان را، درست مثل نمونه آمریکای لاتین، از زاویه منافع و آروزهای خود تفسیر میکند و میخواهد نتیجه بگیرد که این به چپ چرخیدن دنیا دوره عروج و تسلط سوسیالیسم خلقی و جهانسومی ایشان است.
اینرا وقتی بهتر میفهمیم که ببینیم آقای اصلاحچی در مورد ایران (که بی تردید چپ در آن بسیار قوی و بالنده است) چه میگوید.
کشف کدام چپ در ایران
آقای اصلاحچی مینویسد:
"پس از انقلاب سال ۵۷ جمهوری اسلامی تلاش کرد تا با انقلاب فرهنگی و اخراج استادان و دانشجويان چپگرا عرصه فرهنگی را تهی از تفکر سوسياليستی کند و نيز با کشتار گسترده هزاران فعال سياسی چپ در عرصه سياست جائی برای سوسياليست ها باقی نگذارد اما هم اکنون با وجود قتل عام يک نسل از فعالين چپ نسل جديدی از دانشجويان و جوانان چپگرا حضور خود را در عرصه اجتماعی اعلام کرده اند به گونه ای که در حال حاظر فعال ترين و پر تيرازترين نشريات دانشجوئی متعلق به دانشجويان چپ است. اين نسل جديد که به خاطر از ميان رفتن نسل قبلی راه خود را از صفر شروع کرده است با اميد به آينده ای روشن در مسيری دشوار گام بر ميدارد. از زمانی که دانشجويان چپ مجددا در عرصه فعاليت دانشجوئی ظاهر شدند مورد حملات گسترده ای قرار گرفتند و همين حملات فراون نشان می دهد که دشمنان سوسياليسم از گسترش تفکر چپ بيم دارند و گرنه يک تفکر مرده را چه نياز به مخالفت؟"
این خیلی خوب است که آقای اصلاحچی به صراحت میگوید که جمهوری اسلامی چه جنایتها علیه چپ و کمونیسم کرده است. اینجا شاگردان سابق حجاریان و هواداران سابق گنجی و خاتمی، از این حضرات اساتید سابق که شخصا دستشان تا آرنج در خون مبارزین و کمونیست های آندوره فرو رفته فاصله میگیرند و ما بسیار از این بابت خوشحالیم. این هم مشاهده درستی است که چپ در عرصه دانشجویی بسیار قوی است. راستش چندین سال است که اینطور است، از 18 تیر 78 به این سو برای کسی تردیدی نبوده است که دانشگاه در دست چپ است و همه حرکات دانشجویی و از جمله 16 آذرهای چند سال گذشته سرخ بوده و هر سال هم سرخ تر شده است. سوالی که هست که اینست چرا آقای اصلاحچی به تازگی به صرافت این افتاده است؟ برای اینکه به جواب این سوال برسیم باید به تصویری که اصلاحچی از سیر تحول چپ در ایران در همان پاراگراف فوق میدهد دقت کنیم. این تصویر غلط است. گویا جمهوری اسلامی چپ را کاملا در ایران نابود کرد و حال تازگی نسل جدیدی از چپ بدون ارتباط با نسل قدیم سر بلند کرده و از صفر شروع کرده است! این تصویر بطور فاحشی نادرست است و آقای اصلاحچی هم میداند که نادرست است. همه میدانند که چپ ایران علیرغم همه سرکوبهای جمهوری اسلامی نه فقط به حیات خود ادامه داد که سیر تحول انتقادی نظری و عملی بسیار جدی و مهمی را طی کرد. از دل نقد نظری و عملی چپ دوره 57 و چپ سوسیالیسم خلقی، رفته رفته یک چپ کارگری و کمونیستی به پرچم داری منصور حکمت سربلند کرد و دست آخر حزب کمونیست کارگری بوجود آمد که اکنون نه فقط بستر اصلی چپ در ایران است که دارای نفوذ اجتماعی بسیار گسترده ای است. اکنون جهان دارد متوجه این چپ و برآمد آن میشود. (مثلا به اعتصاب کارگران شرکت واحد توجه کنید.) ولی آقای اصلاحچی اصلا آنرا ندیده میگیرد. چرا؟ خیلی ساده. منظور او از چپ، چیز دیگری است. منظورش اساسا همان دوستان تحکیم وحدتی تازه چپ شده (که بازهم میگویم مبارک است) می باشد. دوستانی که اگر مثل آقای اصلاحچی فکر کنند تازه رسیده اند به نقطه ای که چپ 57 از آن آغاز کرده بود، یعنی از یک سوسیالیسم خلقی و جهانسومی.
دیالوگ با دوستان سابق
اما مساله حتی در این سطوح هم نیست. تمام صغرا کبرا چیدن ها در مورد اینکه سوسیالیسم نمرده است و چپ در جهان چقدر قوی است و د رایران هم قوی است ظاهرا به منظور دیگری مطرح شده است. بطور مشخص تر آقای اصلاحچی دارد در واقع با دوستان سابق خودش صحبت میکند. دارد به آنها توضیح میدهد که چرا چپ شده است. به همانهایی که برای عمری به خاتمی دل بستند و بعد دنبال امثال گنجی جمهوریخواه شدند. دارد به آنها میگوید این چیزها دیگر فایده ندارد. دنیا دارد چپ میشود و ما هم باید چپ شویم. اگر راه نجاتی هست این است که ما هم با چپ شدن ایران و جهان همراه شویم. میگویید نه به این تکه های نوشته آقای اصلاحچی دقت کنید:
"اينان در تلاشند تا بی عملی خود را با انگ راديکالسيم کور به چپ ها و انتقادات سطحی خويش به جمهوری اسلامی را با برچسب تخيلی بودن و چپ احمق سرپوش گذارند، غافل از اينکه وضعيت جامعه به نيکی نشان می دهد که کدام جريان شناخت دقيق تری از جامعه دارد."
اینجا آقای اصلاحچی دارد با دوستان سابقش که "انتقادات سطحی" به جمهوری اسلامی دارند و "برچسب تخیلی بودن و چپ احمق" را به امثال ایشان میزنند صحبت میکند و میخواهد آنها را قانع کند که چپ (و منظورش خود و دوستان تازه چپ شده شان است) ارزیابی روشن تری از سیر وقایع ایران دارد. فضا کاملا فضای دیاگوگ برادران سابق است که یک جوری خود و رژیم شان نجات دهند! در پارگراف بعدی که در زیر می آید ایشان دیالوگ با دوستان سابق را ادامه میدهد. سیاست های احمدی نژاد را سوسیالیستی و شبه سوسیالیستی قلمداد میکند (که یعنی حتی رژیم هم مجبور است به چپ بچرخد!) و اندرز میدهد که این "برخاستن راست از دنده چپ" راه نجاتی برای جمهوری اسلامی نیست:
"روی کار آمدن احمدی نزاد نشان می دهد که جمهوری اسلامی دريافته است که پاشنه آشيل اش کجاست به همين سبب با مطرح کردن احمدی نزاد به عنوان يک مثلا سوسياليست در تلاش است تا بحران های اقتصادی خود را ماله کشی کند غافل از اينکه اکنون فقز و دغدغه معاش آنقدر گسترده شده است که صدقه های احمدی نژاد نيز راه به جائی نمی برد و اين برخاستن راست از دنده چپ ( اين اصطلاح عنوان سرمقاله آقای قوچانی در سالنامه روزنامه شرق است) نه تنها هيچ سودی به حال جمهوری اسلامی ندارد بلکه نشان ميدهد که نظام سرمايه داری جمهوری اسلامی برای حل بحرانهای خويش دست به دامان سوسياليسم شده است اما آنچه که اينان به آن روی آورده اند نه سوسياليسم واقعی که رنگ ولعابی سوسياليستی است که به نظام سرمايه داری خويش داده اند."
اکنون باید بسیار روشن باشد که چپ و سوسیالیسم آقای اصلاحچی در واقع در برابر "سوسیالیسم" احمدی نژاد و برادران کیهان معنی پیدا میکند. گویی حالا دعوای جناح های "چپ" و "راست" جمهوری اسلامی که زمانی بر سر "اصلاحات" بود حالا به دعوا بر سر اینکه کدام "سوسیالیسم" راه نجات است تحول پیدا کرده است! آقای اصلاحچی دارد میگوید که سوسیالیسم احمدی نژاد واقعی نیست (یعنی راه نجات رژیم و جنبش ملی اسلامی نیست) اما سوسیالیسم آقای اصلاحچی واقعی است. یعنی به زعم ایشان میتواند به تمایل واقعی و عظیم چپ در جامعه پاسخ گوید و انرا مهار کند. ایشان دارد میکوشد دوستان سابق را هم قانع کند که چپ شوند و به "سوسیالیسم نو" ایشان بپیوندد!
کابوس کدام چپ
خب حالا موضوع دارد کمی روشنتر میشود. دوم خرداد و اصلاحات کاملا شکست خورده است. مدتها پیش آقای حجاریان به امثال آقای اصلاحچی و تحکیم وحدتی ها توصیه کرد که بروید کار تئوریک کنید. اینان هم گویا این نصیحت را آویزه گوش کرده اند و نشسته اند و خوانده اند و حالا به این نتیجه رسیده اند که دوره دروه چپ شدن است. فشار چپ جامعه، چپی که روزه به روز بالنده تر میشود و با شعارهای کمونیسم کارگری تداعی میشود، زمینه مادی این به چپ چرخیدن بوده است. کابوس واقعی راست و از جمله آقای اصلاحچی و دوستان هم همین چپ بوده است. این دوستان فکر کرده اند چگونه میشود این چپ را مهار کنند و پرچم برای آن درست کنند. خب بقول خودشان از صفر شروع کرده اند و متاسفانه در همان نقطه صفر یعنی همان آغاز کار چپ سنتی ایران در 57 باقی مانده اند. یک سوسیالیسم خلقی و جهانسومی زمخت را به ما معرفی میکنند و آنرا با فاکت هایی چون گرایش به چپ بورژوازی در کشورهای آمریکای لاتین، برآمد جوانان و کارگران در فرانسه و کلا به چپ چرخیدن جهان و جامعه ایران توجیه کند و مطلوب جلوه دهد.
آقای اصلاحچی در مورد کابوس چپ در خواب راست حق دارد. این چپ هرروز بیشتر به خواب راست می آید. اما این چپ آنی نیست که آقای اصلاحچی تعریف میکند. لااقل تا به ایران برمیگردد این چپ رادیکال و کارگری، کمونیسم کارگری است که به کابوس راست بدل شده است. تا آنجا که به اوضاع ایران برمیگردد به نظر خیلی بعید است که بتوان سوسیالیسم خلقی و جهانسومی که یکبار همان 25 سال پیش نقد شده و به کنار رانده شده است را دوباره به کسی فروخت. این پرچم مندرس تر و رنگ و رو باخته تر از این حرفهاست. درست بهمین دلیل هم به نظر من این پرچم برد چندانی ندارد و کسانی هم که زیر این پرچم جمع میشوند بزودی پلاریزه میشوند. آنهایی که چپ شده اند تا همان جنبش ملی اسلامی و همان دوم خرداد سابق را اینبار با پرچمی چپ مطرح کنند بسرعت متوجه میشوند که چه اشتباه بزرگی کرده اند و دارند به چپ واقعی، به چپ موجود جامعه نیرو میدهند و کنار میکشند. و آنهایی که در چپ شدنشان صادق اند و واقعا میخواهند به چپ و انسانیت و جنبش عوض کردن دنیای نابرابر سرمایه داری و برپا کردن یک جامعه سوسیالیستی بپیوندند به پرچمدار چپ واقعی جامعه یعنی به کمونیسم کارگری می پیوندند. ما امیدواریم و آرزو میکنیم آقای اصلاحچی و دوستان به چپ چرخیده شان از نوع دسته دوم باشد. تا ببینیم.
9 آپریل 2006