تبليغاتX
مصطفی صا بر

مصطفی صا بر

آیا کسی میخواهد به داد کوروش مدرسی برسد؟ 

(بخش اول: تظاهرات ضد جنگ در تهران و دفاع آشکار از حزب الله)

 

یکی از عوارض جنگ این است که برخی ناگهان شروع میکنند به پرت و پلا گفتن. صحیح تر، ابعاد فجایع انسانی جنگ (نظیر آنچه که در لبنان میگذرد)  بهانه ای میشود تا اینگونه افراد که جرئت نمی کردند حرفهایشان را رک و راست بزنند حالا در پناه سیاهی جنگ و  آه و شیون کردن برای مردم بیگناهی که قربانی جنگ اند، اجناس کهنه خود را با رنگ و بوی انساندوستاه دوباره روی طبق بگذارند. این راهم باید از جمله  "نعمات جنگ" برای طبقات حاکم، و خاک پاشیدن به چشم مردم کارگر و محروم که قربانیان اصلی جنگ اند،  دانست.

"سوسیال شووینست" های دوره جنگ جهانی اول هم  لابد در توجیه موضع خود مدعی میشدند که  برای جلوگیری از کشتار کارگران و مردم توسط بورژوازی متعارض، پشت سر بورژوازی خودی میروند! خمینی هم که جنگ عراق را با مسرت "نعمت الهی" خواند، با پرچم دفاع از جان و زندگی مردم جنگ را پایه حملات نهایی به انقلاب 57 و تثبیت قدرت خود کرد.  امروز هم از بوش گرفته که ادعای نجات بشریت از تهدید تروریسم را دارد، تا سران اسلام سیاسی که خود را بعنوان "تنها مقاومت در برابر امپریالیسم آمریکا" جلوه میدهند، همه و همه مدعی نجات جان انسان هایند. جنگ، بویژه جنگ هایی ارتجاعی نظیر آنچه که امروز در لبنان میگذرد،  اوضاع تیره و تار  سیاست است که در آن اسلحه و کشتار و نابود کردن صرف حکم میراند و لذا نازلترین منافع و هپروتی ترین گیج سری ها میتواند پشت دفاع از جان و زندگی انسانها خود را توجیه کند. نمونه کم نظیری از این پنهان کردن منافع حقیر در پس آه و فریاد برای  نجات جان مردم را کوروش مدرسی در مصاحبه ای در رابطه با جنگ اخیر لبنان به نمایش گذاشته که در نشریه جوانان حزب ایشان با این عنوان به چاپ رسیده است:  "آيا كسى هست بخواهد به فرياد مردم لبنان برسد؟"

مدت طولانی بود چیزی از ایشان نخوانده بودم، وقتی متن این مصاحبه را شروع کردم از دنیای غریبی که برای خود ساخته است کمی جا خوردم. برای لحظاتی نمی توانستم توضیح دهم که چرا این حرفهای گاه متناقض و بی سر وته را میزند. مانده بودم که  آن آه و اسف های غلیظ برای نجات انسان از یکسو،  و این  دفاع عملی از حزب الله و اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی (علیرغم اینکه ایشان واقعا از همه اینها متنفر است!) از سوی دیگر، حکمتش در چیست.  اما وقتی مصاحبه را به پایان رساندم متوجه شدم که این همه آسمان ریسمان بافی ها و مواضع ارتجاعی و متناقض و التقاطی که منت میگذارند و بعنوان "دفاع از انسانیت" و "دفاع از زندگی انسان" به خورد مخاطب میدهند، نهایتا جز خط کشی فرقه ای و پاسخ به مواضع مخالفی که احیانا در حزب خود ایشان هست هیچ ارزش مصرف دیگری ندارد. مطابق معمول ایشان به تنگی قاقیه افتاده و  یک موضع فرضی را بدون اینکه اسم ببرد به ما و به چپ نسبت داده و سعی کرده است بکوبد. طوری که گویی معضل دنیا این هست که یک چپی وجود دارد که به دو قطب تروریستی معتقد است اما در عالم هپروت تئوری هایش به سر میبرد و امکان میدهد اسرائیل بلاتبعیض آدم بکشد و اسلامی ها دست بالا پیدا کنند!! هرچقدر این جمله ای که خواندید عجیب باشد مسئول آن من نیستم. جوهر بحث آقای مدرسی است. فقط یک نکته در آن جا افتاده است و آن اینکه در این میان  تنها آقای کوروش مدرسی (که با پزی متفرعنانه و آرم حزب الله بر سینه آنجا نشسته)  راه حل اوضاع را در دست دارد!

راستش با وجود اینکه بسهم خود بارها در مورد ایشان و سرانجام دردناکی که پیدا میکند هشدار داده ام، اما مشاهده این که کشتار انسانها تا این درجه قرار است مورد سوء استفاده برای توجیه منافعی تا این درجه حقیر قرار گیرد، برایم تجربه ای جدید بود. موظفم  به سهم خود این صحنه رقت بار سقوط را ثبت کنم تا شاید رفقای سابق ما با دیدن آن به خود آیند. در ضمن فکر میکنم بررسی و نقد نظرات کوروش مدرسی برای توضیح جوانبی از موضع کمونیستی در قبال جنگ حاضر میتواند مفید باشد. چرا که او علیرغم هر منفعت نازلی که برای خود داشته باشد، در چهارچوب یک گرایش وسیع تر جهانی یعنی جریان "ضد امپریالیستی" خرده بورژوایی  قرار میگیرد. گرایشی که با گیج سری ها، نوسان ها و مواضع ارتجاعی اش یک مانع ما برای مقابله فعال با طرف های درگیر این جنگ و جنایات وحشیانه ای است که راه افتاده است. از مدافعین پر و پا قرص اسلام سیاسی، از امثال شریعتمداری های کیهان گرفته، تا برخی روشنفکران لیبرال درغرب، تا چپ های جهانسومی و ضد امپریالیستی و تا چپ های سنتی و عمدتا تروتسکیستی در اروپا و آمریکای شمالی (که این روزها گاه با عکس های خامنه ای و سران حزب الله به تظاهرات علیه جنایات آمریکا و اسرائیل برمیخیزند!)، در کنار آقای مدرسی قرار دارند. خیلی از اینها جزو ره گم کردگانند. امیدواریم با یک برآمد چپ و انقلابی، با به میدان آمدن جبهه سوم، جبهه آزادیخواهی و رهایی بشر،  این دوستان از لبه پرتگاه برگردند. اما تاریخ و مبارزه طبقاتی رحم سرش نمی شود. دستکم این چیزها در پرونده هر کسی ثبت میشود. اینها در جنگ و جنایت قطب های تروریستی بورژوایی زمان ما جانب یک قطب بر علیه قطب دیگر را گرفته اند. علیرغم هر نیت خیری هم که داشته باشند عملا جز خدمت به تدوام این جنگ و کشتار و سنگ انداختن در راه عروج یک نیروی سوم، یعنی جبهه کارگران و آزادیخواهی که علیه هر دو قطب است و میتواند جلوی این اوضاع بایستد، کار دیگری نمی کنند.

از آنجا که این مصاحبه هر پاراگرافش سرشار از حرفهای عجیب و مضحک و  ارتجاعی است و بحث ممکن است به درازا بکشد، قبل از آنکه به جزییات وارد شویم خلاصه بحث را همین ابتدا بگویم. جوهر بحث کوروش مدرسی چیست؟ اول اینکه باید اسرائیل و آمریکا را بخاطر کشتارشان در لبنان بی قید و شرط  محکوم کرد، که این اجرای یک نقشه نظم نوین جهانی است و باید مقابل آن ایستاد و غیره. تا اینجا من با وجود همه اختلاف با فرمولبندی ها و درک و تبیین کوروش مدرسی میتوانستم  موضع او را جدی بگیریم. این حداقل موضعی است که هر کسی با عقل سلیم در قبال اوضاع احوال فعلی باید بگیرد. حتی آمریکا و اسرائیل هم با همه قلدری نظامی شان نمی توانند در زیر فشار افکار عمومی دنیا که خواهان پایان فوری کشتار ها و برقراری صلح و آرامش است، دوام بیاورند. اگر کوروش فقط همین را میگفت خوب برخورد من با او گونه ای دیگر او بود. به او میگفتم دوست عزیز توقف جنگ خیلی ضروری است،  صلح طلبی هم نیت خیر است، اما کافی نیست.  اما او فقط همین را نمی گوید. راستش شرف صدور این مصاحبه هم گفتن این نکته نیست. او حرفهای دیگری دارد که دو نکته خیلی مهم اند:  1)  در این جنگ حزب الله و حماس را بعنوان تنها جریاناتی که در مقابل تهاجم اسرائیل و آمریکا "مقاومتی" را سازمان داده اند تقدیس و توجیه میکند. او خیلی متاسف است که اینها تنها مقاومت را تشکیل داده اند. آرزو میکند که چپ ها این کار را میکردند.  اما حالا  که آنها با هر پرچمی این کار کرده اند، آنها را بعنوان "مقاومت" تقدیس میکند! خواهیم دید که در تبیین کوروش مدرسی حزب الله و اسلام سیاسی جزو "جبهه مقاومت" و یا به تعبیر پوپولیستی قدیم "جبهه خلق" در مقابل امپریالیسم آمریکا قرار دارند. 2)  او به چپ ها و طبقه کارگر که از راه دور برای مردم لبنان دست تکان میدهند بشدت  انتقاد میکند و بخصوص به کسانی که "علیه دو قطب" (یعنی هم اسرائیل و هم حزب الله، یا هم تروریسم دولتی غرب و هم تروریسم اسلام سیاسی)  موضع میگیرند و بگفته ایشان کاری جز پخش اعلامیه و محکومیت دو طرف انجام نمی دهند میتازد و موضع آنها را پاسیفیستی میداند. فشار اصلی صحبت های ایشان در واقع حمله به همین چپ و به اصطلاح پاسیفیسم آن است. تقریبا در هر پاراگراف با انتقاد هیستریک از این چپ و الصاق کردن چیزهای ناروا و بی ربط  به آن روبرو میشویم. خواهیم دید که چطور اینجا کوروش مدرسی ذره ای تعهد به واقعیت و حقیقت ندارد. منافع حقیری که از آن صحبت کردم بویژه اینجا خوابیده است. 

البته علاوه بر این دو مساله که در واقع نکات اصلی کوروش مدرسی هستند، او میکوشد  به موضع فعال از نظر خودش در قبال این جنگ  هم بپردازد. خواهیم دید که اینجا او دچار التقاط و پریشان گویی میشود.  اگر یک ذره در این راه حل هایش (صرف نظر از عملی بودن یا نبودن، مثل اعتصاب کارگران برای خواباندن چرخ تولید) جدی باشد باید به بطلان دو نکته اصلی اش برسد. باید اتفاقا به صف همان چپی که نقد میکند بپیوندد.  اما او این کار را نمی کند. در نتیجه فراخوان و راه حل پرطمطراق او پوچ و بی معنی از کار در می آید و چیزی نیست پوششی چپ برای همان دو نکته اصلی بالا، یعنی  1) بازگشت به ارتجاع ضد امپریالیستی،  2) مرزبندی های فرقه ای با کمونیسم کارگری و چپ بمنظور حفظ صفوف خود.

 

این خلاصه بحث است که امیدوارم به جنبه های مختلف آن بپردازیم.  اما شاید جالبتر از همه این است که در پایان مصاحبه کوروش مدرسی چیزهایی هم  در مورد تظاهرات ضد جنگ جوانان در تهران میگوید. او متوجه نیست (صحیح تر به روی خود نمی آورد) همینجا دسته گلی به آب داده که به تنهایی  پوچ بودن بحث ها و تلقیات وی را به صراحت نشان میدهد. پیش از اینکه ایشان بر صفحه تلویزیون ظاهر شود واقعیت جواب ایشان را داده است. اما او  با نادان فرض کردن مخاطبش میکوشد فاکتی که تماما علیه ارزیابی و راه حل های اوست را در تلاشی مضحک طور دیگری جلوه دهد. اجازه بدهید از این صحنه بدیع و بدرجه ای سرگرم کننده  آغاز کنیم.

 

تظاهرات ضد جنگ تهران

نگاه کردن در چشم واقعیت

بعد از آنکه کوروش مدرسی منبر مفصلی میرود که  تظاهرات خیابانی علیه جنگ به درد نمی خورد و طبقه کارگر باید چرخ ها را در سراسر جهان بخواباند و تفنگ ها باید بسوی دولت خودی برگردد، (امیدواریم که به این درافزوده های داهیانه ایشان نیز برسیم)، سوال کننده از او میپرسد:

 

"سوال: در پايان گفتگو اجازه بدهيد جانب انصاف را رعايت كنيم. تظاهراتى در دفاع از صلح در محل پارك دانشجو در شهر تهران برگزار گرديد. اين آكسيونى بود در دفاع از مردم بيگناه قربانى در جنگ. فراخوان مشابهى از جانب فعالين عرصه زنان هم اكنون مطرح است. شما در مورد جهت گيرى مد نظر اين تظاهراتها و اين جوانان چه فكر ميكنيد؟

كورش مدرسى: اين اقدامات بدرجاتى متفاوت است. در ايران جمهورى اسلامى اختناق هست و مردم نميتوانند حرفشان را روشن و رك و راست بزنند. كسى كه آنجا در حال كندن سنگرى است كه مبارزه موثرى را عليه جمهورى اسلامى به پيش ببرد، با شرايط و امكانات متفاوتى روبروست. بحث پيشتر من اساسا مربوط به جريانات و احزاب سياسى و رسانه ها و ژورناليستها بود. شخصا فكر ميكنم اين فعالين طرفدار صلح در ايران مشغول كارهاى مهمى هستند. بنظر من از معدود سنگرهاى دفاع از انسانيت در ايران هستند. بايد از آنها حمايت كرد. دستشان را فشرد. آنجا مجبورند بگويند دفاع از صلح، منتها اگر در اروپا بودند لابد حرف كاملترى را ميزدند. ما فرمولهاى دقيقترى در اين عرصه را گفته ايم. منتها بايد توجه داشت اعتراضات در ايران ضربدر فاكتور جمهورى اسلامى و ضربدر خود نيروهايى كه دارند آلترناتيو خويش را شكل ميدهند؛ همگى پيچيدگى هايى را بوجود مياورد. بهر صورت كار اين جوانان را بايد تحسين كرد. بايد از انسانيت دفاع كرد. بحث بر سر دفاع از ارزشهاى انسانى است. هر كس، هر دولتى كودكان را به عرصه قربانيان جنگ ميكشاند بايد محكوم شود. جمهورى اسلامى كودكان روى ميدانهاى مين ميفرستد. دولت اسرائيل امروز دارد كودكان لبنانى و اسرائيلى را قربانى كثيفترين جنايت شايد همه تاريخ ميكند. فاشيستها و دولت اسرائيل كودكان اسرائيلى براى امضاى بمبها تشويق ميكنند. حتى هيتلر كودكان را به امضاى بمبها نكشاند تا بعدا بمبها را روى مردم روسيه و فرانسه منفجر كند. در دفاع از حرمت كودكان و حرمت انسان بايد سنگر بست. كسانى كه در ايران براى بستن چنين سنگرى تلاش ميكنند، بايد دستشان را فشرد. برايشان آرزوى موفقيت كرد و در عمل هر كارى از دستمان برميايد انجام دهيم تا مبارزه آنها موثرتر واقع شود. اين جبهه اى است كه انسان نقطه شروع آنست و نه محاسبات تنگ نظرانه فرقه اى."

 

کوروش مدرسی میکوشد بحث را به مساله کودکان و دفاع از انسانیت بکشاند تا موضوع اصلی را این وسط از دید مخاطب پنهان کند. نکته مهم آنجایی است که زیر آن خط کشیده ام.  آنها که در تهران تظاهرات کردند، بر خلاف فرض سوال کننده و جواب دهنده هردو،  طرفداران صلح نبودند. فقط به کشتار مردم بیگناه اعتراض نکردند. چیزی به مراتب  فعالتر و رادیکال تر از آن بودند. دوستان ما دوست ندارند واقعیت آنها را ببینند. چرا که درست همانچیزی بودند که کوروش مدرسی در طول صحبت هایش به باد انتقادهای بی محتوا و پوچ و ارتجاعی گرفته است. تظاهر کنندگان تهران به  صراحت و جسارت (علیرغم فضای اختناق و سرکوب جمهوری اسلامی) علیه هردو سو یعنی میلیتاریسم غرب و اسرائیل و علیه تروریسم اسلامی موضع گرفتند. این همان چیزی است که آقای مدرسی در سراسر مصاحبه اش به آن تاخته و در عوض خود به موضع افتضاح توجیه حزب الله افتاده است. تظاهرات تهران  180 درجه مخالف موضع کوروش مدرسی و حزبش بود.  یکی از وبلاگ ها از آن تظاهرات اینطور گزارش میدهد:

«... پسراني با شلوار جين و تي شرت هايي قرمز، سرخ سرخ، كه روي آنها حك شده است، "صلح، آزادي و برابري" دست در دست دختراني هستند با همان تي شرت هاي سرخ و... پلاكاردها روي دست ها بالا مي روند: "بنيادگرايي اسلامي را محكوم مي كنيم"،"جنايات اسرائيل را محكوم مي كنيم"،"صلح، آزادي، برابري"،" we want peace" ،"جنگ ، نه" ،"دست امپرياليسم امريكا از خاورميانه كوتاه"، من، مخالفِ امپرياليسم، بنيادگرايي ديني و تروريسم هستم"،"کارگران تل آويو، با اعتصاب خود ماشين جنگ را متوقف کنيد" و...» (برای مشروح گزارش و از جمله نامه همین تظاهر کنندگان به مردم خاورمیانه که باز به روشنی هر دو سوی این جنگ جنایتکارانه را محکوم میکنند،  به جوانان کمونیست 257 رجوع کنید.)

می بینید که این جوانان تهران علیه هردو قطب ترویستی اند.  ضمن محکوم کردن صریح و بی تخفیف جنایات اسرائیل و آمریکا،  ضمن فراخوان به کارگران تل آویو به اعتصاب جهت متوقف کردن ماشین جنگی اسرائیل، با "بنیاد گرایی دینی و تروریسم" هم بروشنی مرزبندی کرده اند. آنها به صراحت "بنیاد گرایی اسلامی"  را محکوم کرده اند و ذره ای تخفیف نداده اند.  شعار اصلی آنها نه صلح خشک و خالی بلکه شعار "صلح، آزادی، برابری" است. مواضعی که این جوانان گرفته اند (حالا هر کم و کاستی داشته باشد) آشکارا در چهارچوب  همان چیزی است که کوروش مدرسی در کل مصاحبه اش بعنوان پاسیفیسم چپ به آن حمله کرده است.

 اما ایشان وقتی به این تظاهرات مشخص برمیگردد حرفهای چند دقیقه پیش را فراموش میکند و با رفتاری تاسف بار میکوشد به صحرای کربلا بزند که نه من منظورم اینها نبودند. کوروش مدرسی مجبور میشود همه نقدهایش را به آن "چپ پاسیفیست" که به چنین صراحتی در تهران در مقابلش قرار گرفته، یکباره غلاف کند. نه فقط غلاف کند بلکه ریاکارانه به تعریف و تمجید از  آن بعنوان معدود "سنگرهای دفاع از انسانیت در ایران" بپردازد.

ریاکارانه؟ آیا این یک کمی زیادی نیست؟ نه متاسفانه نیست. چرا که ایشان بدون اینکه خود را از تک و تا بیندازد  میگوید در تهران اختناق هست و این جوانان نمی توانستند تمام حرفشان را بزنند!  اگر در اروپا بودند حرفهای کاملتری میزدند!! یعنی اگر در اروپا بودند مثل ایشان حرف میزدند.   ریاکاری و خود را به آن راه زدن هم در همینجاست.   اگر کسی یک ذره عقل داشته باشد و و بقول خود ایشان در چشم این اتفاق نگاه کرده باشد و حتی فقط یک گزارش از چندین گزارش وبلاگ ها از این تظاهرات را خوانده باشد، آیا به این نتیجه نمی رسد که اگر این جوانان امکان داشتند حرفشان را صریح تر از این بزنند، خیلی رک و راست تر علیه دو سوی جنگ موضع میگرفتند؟ آیا روشن نیست که اتفاقا آنها در ایران میتوانند علیه آمریکا و اسرائیل هرچه میخواهند بگویند و آنچه که اجازه نداشتند دادن شعارهایی است که علیه اسلام سیاسی و قطب دیگر این معرکه خون و کشتار است؟  آیا کوروش مدرسی میخواهد بگوید اگر این جوانها در اروپا بودند مثلا همراه او دم میگرفتند که: این جنگ یک قطب دارد، حزب الله دارد علیه اسرائیل میجنگد و مقاومت میکند چیزی به او نگویید؟ آیا کوروش مدرسی متوجه نیست که برای زدن این حرفها لازم نیست تا اروپا بروید،  این ها دقیقا خط بسیجی ها و اوباش رژیم و طرفداران حزب الله در تهران است و نه فقط کسی مانع تان نمی شود بلکه در و دیوار تهران پر از شعارهای دولتی در حمایت از حزب الله و محکومیت اسرائیل است و به جمعیت های کرایه ای پول میدهند که بروند این حرفها را بزنند؟

تصدیق میکنید که کوروش مدرسی و سوال کننده محترمش برخورد واقعا "منصفانه" ای به تظاهرات جوانان علیه جنگ در تهران کرده  و ابدا به روی خود نیاوردند که همین یک تظاهرات تمام سخنرانی آقای مدرسی را بی اعتبار اعلام کرده است.

 

دفاع از مردم لبنان یا

تقدیس حزب الله؟

کوروش مدرسی در طول مصاحبه اش بارها طوری حرف میزند که گویا فقط ایشان دارد کشتار انسانها را در لبنان  در این جنگ می بیند.  و همینطور دائما به  چپ هایی که در دالانهای تحلیل تئوریک خود گم شده اند و این وسط قاضی شده اند که کی ارتجاع هست و کی نیست،  حمله میکند. اما او فراموش میکند که اولا مساله نجات جان انسانها مورد ادعای هر کسی است که در مورد این جنگ اظهار نظر میکند و راه حلی ارائه میدهد. (مگر وحشی های اسلامی که کشت و کشتار بیشتر را مایه ظهور امام زمان میدانند!) و ثانیا خود ایشان دارد با یک تحلیل تئوریک معین و با قضاوت معین از این وقایع حرف میزند. و در همین تحلیل تئوریک ایشان هم ما سرانجام متوجه میشویم که امروز در حمایت از انسان و انسانیت باید علیه آمریکا و اسرائیل و در کنار حزب الله و جمهوری اسلامی  قرار گیریم!  این عادت کوروش مدرسی است، همچنانکه در مورد تظاهرات تهران در بالا دیدیم، که مخاطبش را نادان و احمق و بی اطلاع فرض کند. افاضات ایشان در مورد اینکه گویا دیگران مساله نجات جان انسانها را نمی بینند یا در احکام تئوریک غلت میزنند، جز آژیتاسیونی بی مقدار نیست. بگذارید در این مورد زیاد حرف نزنیم.  تمام نکته این است که جان انسانها را عملا چطور میتوان نجات داد و هرکسی از هر طرف با تئوری و برداشت خودش در قبال جنایات این جنگ عکس العمل نشان میدهد. سوال واقعی این است که تئوری و برداشت آقای مدرسی چیست؟

تئوری آقای کوروش مدرسی خیلی ساده و سر راست است. میگوید در این جنگ دو قطب تروریستی یا دو قطب ارتجاع  وجود ندارد. فقط یک قطب وجود دارد. بعنی  آمریکا و انگلیس و اسرائیل که میخواهند اوضاع خاورمیانه را به نفع خود (و باید پرسید در مقابل کی؟) یکطرفه کنند. این قطب میخواهد به مردم دنیا نشان دهد که هرجا مطابق سیاست های اینها رفتار نکنند نظیر کشتار بلاتبعیض مردم لبنان نصیب شان میشود. در این وسط تروریسم اسلامی چه کاره است؟ به زعم ایشان این فقط بهانه همان یک قطب برای پیشبرد سیاست خودش است! ایشان معتقد است اسلام سیاسی و تروریسم اش این وسط بیخودی وارد میشود. این کار آمریکا و انگلیس است که این کار را میکند. حتی بیش از این، ایشان از حزب الله و اسلام سیاسی بعنوان تروریسم یاد نمی کند. بلکه آنها را جزو "مقاومت" میداند و میگوید چون چپ ها نتوانستند مقاومتی در برابر یگانه قطب این جنگ (یعنی اسرائیل و آمریکا و انگلیس)  سازمان دهند مردم هم مجبور شده اند بروند زیر بیرق ارتجاعی اسلام. ایشان خیلی از این موضوع متاسف است و به چپ ها بد و بیراه میگوید که نتوانستند مردم را متحد کنند! اما علیرغم همه اخ و تفی که برای اسلامیست ها میکند، آنها را بعنوان تنها پناه مردم که دارند کاری به نفع آنها صورت میدهند تقدیس میکند. بعدا به این تئوری های آقای مدرسی باید بپردازیم. اما فعلا برای دست گرمی  ملاحظه کنید که در همین گفتگوی کوتاه ایشان چندین بار با عبارتی از حزب الله و حماس سخن میگوید که با کمی تغییرات و یا یک توضیح میتوان در کیهان شریعتمداری چاپ کرد:

 

"در اين ميان كسى نيست كه بگويد تنها نيرويى كه همين امروز دارد در مقابل ويرانى حملات اسرائيل براى مردم جنگ زده لبنان سدى ميسازد، با كمال تاسف، يكى از كثيفترين نيروهاى دنياى امروز ما همان حزب الله است. امروز اسرائيل جنگ و خونريزى، و در عوض حماس دارد به مردم فلسطين مهد كودك ميدهد."...

"امروز در لبنان و در منطقه براى مردم، و در آن ميان حتى براى زنان سكولار و مردم غير مسلمان، حزب الله تبديل به تنها نيرويى شده است كه با آن بتوانند از شرافت و زندگى خود دفاع كنند. اقلا يك مقاومتى را سازمان دهند. همان كارى كه حماس در فلسطين مشغول آن است. اوضاع بوجود آمده از يك طرف لجام گسيختگى بى پرواى اسرائيل و امريكا را به نمايش گذاشته است. از طرف ديگر همين اوضاع گوياى انفعال، بيخطى، نااميدى مزمن دامنگير جريانات چپ است. اين جريانات نتوانسته و نميتوانند هيچ سرپناهى براى مردم درست كنند. اين جريانات بجز شعارهاى توخالى كار ديگرى ازشان ساخته نبوده است. از آنجاييكه از دست اين جريانات كارى بجز پخش اعلاميه ساخته نبوده است، جريانات ديگرى مثل حماس و حزب الله به تنها مرجع دفاع از خانه و زندگى مردم تبديل شده اند."...

"در مقابل كسانى كه بر اسب "دو قطب تروريستى" سوار هستند ميپرسم اگر خود شما امروز در لبنان بوديد چه ميكرديد؟ آيا واقعا حزب الله را هدف تيرهاى خود قرار ميداديد!"...

"حرف من اينستكه بجاى اين بايد از انسانها و بشريت دفاع كرد. اسرائيل زندگى مردم را تباه كرده است. يك ميليون نفر داشتند زندگى ميكردند، امروز زندگى نميكنند. اينجا ديگر چرتکه انداختن ايدئولوژيك راه و روش فرقه هاى مذهبى ميتواند باشد و بس. درست به همين دليل است كه همه جا چپ دارد به حزب الله و جريانات اسلامى ميبازد. بخاطر اينكه آنها عملا بعنوان مدافع مردم ظاهر ميشوند، عملا براى مردم كار ميكنند. دست مردم را توى دست هم قرار ميدهند. متحد ميكنند. سرپناه عاطفى و فيزيكى درست ميكنند. عقب نشينى را سازمان ميدهند. بفكر مردم هستند. در عوض به صف آزاديخواهان و چپ نگاه كنيد!"...

 

به انتقادات کوروش مدرسی به صف چپ و آزادیخواهی هم باید مفصل پرداخت. فعلا برای ساده تر شدن بحث اصلا فرض میکنیم صف چپ و آزادیخواهی وجود ندارد. تصویری که می بینیم این است:  اسرائیل دارد بلاتبعیض مردم بیچاره لبنان را میکوبد و میکشد (که همینطور است) و از آن طرف حزب الله و اسلام سیاسی تنها مایه امید و مقاومت مردم برای حفظ شرافت و زندگی  است! که این وجه دوم را دیگر آدم باید خودش را به نفهمی بزند که بعنوان واقعیت قبول کند.  چیزی که در این تصویر غائب است و در پس جملات کلی نظیر "با کمال تاسف"، "یکی از کثیف ترین نیروهای امروز" و غیره پنهان شده، واقعیت حماس و حزب الله و اسلام سیاسی است. اینجا گویی فقط اسرائیل دارد میکشد و نابود میکند و حماس و حزب الله دارد برای مردم مهد کودک و سرپناه درست میکند و آنها را متحد میکند. این تصویر دیگر خیلی پرو اسلامی است. کسی که خیلی تلاش میکند بگوید بحث من بر سر عبای شیخ نیست و بر سر زندگی مردم است، عملا از زیر عبای شیخ سر درآورده است!  مثلا اینجا فراموش میشود بر سر بچه هایی که به مهد کودک حماس نگهداری میشوند چه میرود. فراموش میشود که خود همین حماس و حزب الله و اسلام سیاسی چه بلایی بر سر نیمی از انسانها که زنان باشند (یعنی همچنین نیمی از مردم لبنان و فلسطین!) می آورد. فراموش میشود که اگر از آنطرف اسرائیل عمل جنایتکارانه امضاء بمب ها توسط بچه ها را انجام میدهد، حزب الله و اسلام سیاسی چطور بچه های اینطرف را برای تبدیل شدن به بمب و منفجر شدن در کافه ها و اتوبوس های آنطرف آماده میکند. فراموش میشود که چطور همین حماس و حزب الله و اسلام سیاسی اگر بو ببرد شما کمونیست هستید و مخالف آنها اول آنها به شما تیر میزنند! (در همین تظاهرات های اخیر علیه جنگ در اروپا طرفداران حزب الله هرجا که توانستند از ونکوور تا  تورانتو تا استکهلم و کپنهاک و هامبورگ به صف کسانی که علیه جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی شعار داده اند با وحشیگری و تهدید و حمله کردند!)

نه فقط اینها فراموش میشود، بلکه کوروش مدرسی طوری از نقش متحد کننده و پناه بخش حزب الله و حماس حرف میزند که آدم را یاد توده ای اکثریتی هایی میاندازد که در در اوج کشتارهای  30 خرداد 60 با چه عشقی از آیت الله خمینی و مبارزات ضد امپریالیستی اش دم میزدند و شعار میدادند "سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید"!!! (البته آقای مدرسی اینقدر آموخته است که دیگر با عشق از حزب الله حرف نزند، بلکه متاسف هم باشد. ولی منطق همان منطق است! ظاهرا عشق دفاع از مردم او را به اینجا کشانده. توده ای ها هم اعمال خمینی در دفاع از خلق توجیه میکرد!)  در واقع کوروش مدرسی دارد در سایه جنایات وحشیانه اسرائیل علیه مردم لبنان ماهیت سیاسی و طبقاتی و جهانی حزب الله و حماس را دیگرگونه جلوه میدهد. در مقابل ارتجاع یک قطب، قطب دیگر را تطهیر میکند.  کوروش مدرسی بدرستی در پس جنایات اسرائیل سیاست های آمریکا و انگلیس را می بیند (حال با هر تعبیری). اما به حماس و حزب الله که میرسد یکباره سیاست و تحلیل را (در همان حدی که بلد است) کنار میگذارد و فریاد به داد مردم لبنان برسید بلند میکند! ولی او انساندوستی را فقط  بهانه میکند تا سیاست خود را پیش ببرد.  او حزب الله و حماس را نه فقط بر مبنای سیاست و سابقه و عملکردشان توضیح نمی دهد،  بلکه آنها را تلویحا جریانات خودجوش مقاومت جلوه میدهد که گویا فقط اشکالشان این است که اسلامی و ارتجاعی و کثیف هستند.  او به یکباره تمام بحث هایی را که منصور حکمت با خون دل به امثال او در مورد اسلام سیاسی و جنگ تروریست ها و دنیای پس 11 سپتامبر آموخته بود را کنار میگذارد. بنحو غریبی  فراموش میکند که آن حماس و حزب الله جزو  یک جریان و یک قطب بورژوایی به نام اسلام سیاسی اند که سابقه و نقش و استراتژی و سیاست و دولتها و منابع و روش ها و شعارهای  خود را دارد. که در کل این ماجرا برای قدرت خویش و نه متحد کردن مردم و پناه دادن به آنها میجنگد. "مقاومت" ی که آقای کوروش مدرسی از آن بطور مثبت یاد میکند محمل تلاش های یک جریان وحشی و آدمکش (به اندازه همان دولت بوش و اسرائیل) برای قدرت گیری، به قدرت رسیدن و از جمله  پیاده کردن قوانین اسلامی و ترور زنان و کمونیست ها و مخالفین است. ایشان در اوج ادعاهای  انساندوستی اش فراموش میکند که این همان جریان بورژوایی است که برای سهم بیشتر قدرت در منطقه و در سطح بین المللی، در یک قلم چند هزار نفر را در نیویورک یکجا پودر کرده است. در همین اسرائیل و مادرید و لندن و نقاط دیگر دنیا کلی آدم کشته و هرروز آدم میکشد. در عراق به یمن زمینه ای که حمله و حضور و جنایات آمریکا و انگلیس فراهم کرده جهنمی از کشتارهای مذهبی راه انداخته و هر روز دارد بچه ها را (که انساندوست ما خیلی نگرانشان هست)  در زمین فوتبالشان در اتوبوس مدرسه اشان به جرم اینکه شیعی یا سنی هستند به فجیع ترین وجه میکشد. زنان بی حجاب را (که گویا امروز دیگر مایه نجات خود را حزب الله میدانند!!) ترور و تهدید میکند، مشروب فروشی ها را آتش میزند. جریانی که از سومالی تا ایران هم اکنون چندین و چند زن در صف احکام سنگسارش قرار دارند. ایشان  فراموش میکند این همان جریان بورژوایی (و یا همان "مقاومت ضد آمریکایی"!!) است که 27 سال است در ایران در قدرت است و برای اینکه در قدرت بماند یک هالوکاست اسلامی دائمی راه انداخته است. و فراموش میکند که کل این جریان ساخته و پرداخته دست غرب  (و همان آمریکا و انگلیس و اسرائیل)  است  و غرب هنوز هم میخواهد دقیقا بخاطر همان خاصیت های ضد کارگری و ضد کمونیستی و ارتجاعی  نگهش دارد و فقط چنگ و دندانهای ضد غربی و ضد آمریکایی اش را بکشد.

 

راست روی آسان نیست

حتی برای آقای مدرسی

ممکن است خواننده ای بگوید یک لحظه صبر کنید. آخر در این جنگ این اسرائیل است که بقول کوروش مدرسی دارد خاک لبنان را به توبره میکشد و حداقل مدنیت را نابود میکند. حالا باید اسرائیل را محکوم کرد و خواستار قطع جنگ شد، بعدا با حزب الله هم تسویه حساب میکنیم. ای کاش آقای مدرسی در موضع این خواننده فرضی قرار میگرفت. این موضع البته همان موضع صلح طلبانه پاسیفیستی است. ولی مبنای  آن  انساندوستی است.  کوروش مدرسی هم  برای امری که ادعا میکند مساله اوست، یعنی دفاع از مردم لبنان و رسیدن به داد مردم لبنان،  واقعا نیازی به تئوری این جنگ یک قطب دارد و  توجیه کردن حماس و حزب الله و در واقع قلب ماهیت آنها  نداشت. او که اینقدر از حزب الله بدش می آید و متاسف است که این جریان دارد در این ماجرا تقویت میشود،  میتوانست حملات و جنایات اسرائیل را بشدت محکوم کند، در مورد عواقب نقشه های نظم نوینی هشدار دهد  و کارگران جهان را به اعتصاب فرا بخواند و غیره، اما در مورد حزب الله بهمان عبارت "کثیف ترین نیرو های امروز" اکتفا کند.  و یا حتی در مورد آنها فعلا سکوت اختیار کند. او میتوانست حتی  استدلال کند که برای اینکه حزب الله را هم شکست دهیم باید جنگ را متوقف کنیم و علیه اسرائیل و آمریکا به میدان بیاییم. این مواضع با همه اشکالاتش صدبار شرف داشت به آنچه که کوروش مدرسی میگوید. او علنا همچنانکه در نقل های طولانی بالاتر دیدیم با همه تف و لعن هایش، از حزب الله دفاع میکند. به بهانه اینکه حق نداریم مشکل را سر مردم لبنان خراب کنیم به حزب الله و حماس مدالهای متعدد اهدا میکند.

سوال این است که   چرا ایشان به چنین دفاع و توجیهی از حزب الله و حماس دست میزند؟ برای اتخاذ یک موضع انساندوستانه او نیازی به این دفاع نداشت، پس چرا او میخواهد بگوید اینها تنها مایه امید و شرافت و زندگی در منطقه اند؟ چرا ماهیت طبقاتی و مادی اسلام سیاسی و دعوای واقعی این قطب بورژوازی جوامع اسلام زده با بورژوازی غرب و بویژه آمریکا را فراموش میکند؟ چرا یادش میرود که خود همین حماس و خود همین حزب الله (و جمهوری اسلامی حامی آن) که در ارزیابی ایشان به مقام مدافع زندگی و مدنیت ارتقاء یافته اند، ساخته و پرداخته همان غرب و آمریکا و اسرائیل مورد انتقاد ایشان اند؟ 

پاسخ این سوال را نمی توان مستقیما در مصاحبه ایشان پیدا کرد. خواننده تیز بین همینقدر میفهمد که انساندوستی مورد ادعای ایشان بشدت بو میدهد. آدم انساندوست در هر شرایطی هم که باشد همانطور که نمی تواند کشتار بلاتبعیض مردم لبنان به بهانه نجات بشریت را  از بوش و دولت اسرائیل و سی ان ان بپذیرد، بهمان سیاق هم چندشش میشود که تصویر آقای مدرسی را بپذیرد که گویا حزب الله و حماس و تروریسم اسلامی  نماینده مقاومت و سرپناه و مهد کودک ساختن برای مردم بیچاره لبنان است.  او اینها را متوجه میشود اما  نمی تواند سر در بیاورد که چرا کوروش مدرسی به موضع توجیه و تقدیس حزب الله خزیده است.  این حزب الله پناهی کوروش مدرسی  برای کسانی سیر حرکت وی را در سالهای اخیر دنبال کرده باشند، قابل فهم است. ایشان 2-3 سال پیش در پلنوم 16 حزب ما بحثی را مطرح کرد که برق از همه ما (و از جمله بسیاری که امروز تحت رهبری اویند) پراند. او گفت جمهوری اسلامی احتمالا فرو می پاشد و دولت های نوع حجاریان بوجود می آید و ما باید آماده شرکت در این نوع دولت باشیم. جواب ما به او این بود که اولا سیر محتمل چنین بنظر نمیرسد و ثانیا اگر هم اینطور بشود دولت نوع حجاریان را باید سرنگون کرد،  چرا  که هنوز جمهوری اسلامی است، نه اینکه در آن شرکت کرد. این موضع گیری راست کوروش مدرسی البته با مخالفت چپ   عقب نشست، اما ایشان هرگز از آن دست برنداشت. هر مقطع  و فرصتی که ایشان توانست همین خط راست را پیش کشید. تصور کوروش مدرسی از دنیا این است که چپ و کمونیسم ضعیف است، سوسیالیسم هم مردم را رم میدهد،  پس تنها شانس کمونیسم این است که  فعلا باید با بخشی از بورژوازی کنار بیاید. چشم او به بالا و دیپلماسی قدرت دوخته شده است و کاری که میکند عملا چپ را دست بسته به مسلخ بورژوازی میبرد.  میتوان این خط را در تمامی مواضع او (از جمله در عراق و در قبال اتحادیه میهنی) دنبال کرد. آخرین نمونه این موضعگیری، در قبال مساله هسته ای و احتمال جنگ آمریکا علیه جمهوری اسلامی است. حزب ایشان شعارهای سرنگونی طلبانه را برداشتند و رسما در تظاهرات های خارج شان شعاری  علیه جمهوری اسلامی در دستور خود نگذاشتند. در کنار جمهوری اسلامی علیه آمریکا! این کنه موضع کوروش مدرسی است. مشکل او البته این است که در ایران جنبش قوی چپ و یک جنبش سرنگونی طلبانه وجود دارد که او را به نوسان وادار میکند. اما اکنون که جنگ در لبنان و جنایات وحشیانه اسرائیل دارد زندگی مردم لبنان را نابود میکند و در عین حال جریان چپ قوی در منطقه عروج نکرده است،  ایشان فرصت را غنیمت شمرده  تا حرف دلش را با اعتماد به نفس بزند. چنانکه دیدیم خیلی صریح و به بهانه نجات مردم لبنان از زیر دست و بال جنایت اسرائیل در کنار حزب الله و حماس قرار میگیرد. 

اما به نظر میرسد این راست روی هم راحت از گلوی آقای مدرسی پایین نرفته است. از همین مصاحبه پیداست که با مخالفت ها و اعتراض هایی روبروست و گویا شرف صدور این مصاحبه همین است که با درست کردن یک دشمن فرضی ایشان به جنگ اشباح برود تا مواضع و نارضایتی چپ در حزب خویش را عقب براند و موضع راست را جا بیندازد. بیخود نیست که در این مصاحبه کوروش مدرسی اینقدر به حزب الله و حماس مدال میدهد و اینهمه بهتان های پرت و پلا و  ارتجاعی به چپ می بندد. در ادامه خواهیم دید که او چگونه حتی حزب الله و حماس را تبرئه میکند و چپ را بر صندلی اتهام می نشاند و حرفهای بسیار عجیبی میزند.  چه میشود کرد،  این جلوه ای از جدال بین چپ و راست در حزب کوروش مدرسی به روایت ویژه آقای مدرسی  است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0:38  توسط مصطفی صا بر  | 

جوانان کمونیست 259

آتش بس ناپایدار!

مصطفی صابر

با پذیرش قطعنامه شورای امنیت از سوی اسرائیل و حزب الله، جنگ وحشتناکی که چهار هفته ادامه داشت، دیروز متوقف شد. مردم لبنان حالا میتوانند به خرابه هایشان برگردند و دنیا شاید نفسی بکشد . اما همه بخوبی احساس میکنند که جنگ پایان نیافته است. این آتش بسی شکننده در یک جبهه از جنگ تروریسم دولتی غرب و تروریسم اسلام سیاسی است.

دو طرف کورس گذاشتند تا پیروزی خود را اعلام کنند. از تل آویو تا واشینگتن،  از بیروت و دمشق تا تهران، از نخست وزیر اسرائیل تا بوش، از رهبر حزب الله تا مقامات جمهوری اسلامی هریک مدعی پیروزی شدند. شاید هم راست میگویند. هر طرف گرچه چیزهایی از دست داد، چیزهایی هم بدست آورد. بازنده اما معلوم است:  مردم. مقدم بر همه مردم فللک زده لبنان که جان و زندگی و خانه خود را از دست دادند. و مردم فلسطین و اسرائیل و تمام جهان که اکنون خود را بیش از پیش در منگنه دو قطب وحشت و ترور زمان ما احساس میکنند.

جنگ لبنان فقط پرده ای از سرنوشت شومی است که  جنگ قدرت بین اسلام سیاسی و میلیتاریسم غرب بر جهان حاکم کرده و این جنگ قدرت تنها گوشه ای از دنیای دیوانه نظم نوین جهانی و تعریف معادلات جدید در جهان وارونه سرمایه داری است.  نمی توان از این سرنوشت اجتناب کرد مگر آنکه فعالانه و با تمام قوا برای تغییر دنیا به میدان آمد. مگر قدرتی از نوع دیگر در مقابل این جنگ قدرت قرار داد.

جبهه سومی که حزب ما اعلام کرده است اکنون بیش از پیش به یک ضرورت جهانی و تاریخی تبدیل شده است. جوانان، زنان و کارگران تمام دنیا، علیه دنیای بربریت دولت ها و قطب های مختلف سرمایه داری، و مقدمتا علیه تروریسم دولتی غرب و تروریسم اسلامی. این تنها چاره دنیا است.

نباید ساکت نشست. با خواسته ها و شعارهای مشخص باید به میدان آمد و در میدان ماند.  آمریکا و اسرائیل و متحدینشان باید بخاطر جنایتشان در لبنان و فلسطین محکوم و محاکمه شوند. مردم لبنان باید خسارت دریافت کنند و  مردم فلسطین باید فورا صاحبت دولت مستقل و متساوی الحقوق خود شوند. تروریسم اسلامی باید بشدت محکوم شود. باید به مردم لبنان و فلسطین کمک کرد تا از شر حزب الله و حماس رها شوند.  جمهوری اسلامی باید از جامعه بین المللی طرد و به نیروی  انقلابی مردم سرنگون شود. باید علیه هرگونه حمایت دول غربی از دول اسلامی، باد زدن "اسلام میانه رو" و ساختن مسجد و میدان دادن به اسلام و مذهب در هر کجای دنیا بپا خاست و  از سکولاریسم و آزادی و برابری در همه جا قاطعانه دفاع کرد...

مردم ایران با مبارزه برای  سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری آزادی و برابری میتوانند و باید در پیشاپیش صف بشریت قرار گیرند. جبهه سوم بعنوان یک قدرت توده ای و انقلابی برای تغییر این دنیا، از ایران سر بلند میکند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 21:37  توسط مصطفی صا بر  | 

جنبش برای آزادی زندانیان سیاسی

 

مصطفی صابر

 

 

جمعه گذشته شاهد یک تظاهرات بی سابقه در اعتراض به قتل اکبر محمدی بودیم. همراه با مراسم گرامیداشت اکبر محمدی در آمل در بسیاری از شهرهای جهان تظاهراتی در محکومیت جمهوری اسلامی برگزار شد. حزب کمونیست کارگری که مردم را به تظاهرات با لباس قرمز فراخونده بود در شهرهایی چون گوتنبرگ، مالمو، استکهلم، هامبورگ، فرانکفورت و ونکوور تظاهرات هایی برپا داشت. در گوتنبرگ (که گزارش جداگانه ای از آن داریم) جمعیتی بیش از 700 نفر گرد آمدند. در هامبورگ رفقای سازمان جوانان کمونیست در کنار حزب حضور فعالانه ای داشتند. و رفقای ما در مراسم آمل نیز حضور داشتند و عکس های این مراسم را که حدود 400 نفر شرکت داشتند بسرعت به دست ما رساندند. (برای دیدن همه گزارش های تظاهرات های روز جمعه به سایت روزنه یا سایت سازمان جوانان رجوع کنید.)

تظاهرات های روز جمعه که شعار اصلی آن آزادی همه زندانیان سیاسی بود، با وجود اینکه فقط در عرض دو سه روز تدارک دیده شد و با سکوت بی شرمانه رسانه هایی چون بی بی سی و یا انعکاس بسیار محدود صدای آمریکا روبرو بود، ابعادی به مراتب وسیع تر از بالماسکه اعتصاب غذای اکبر گنجی و شرکاء یافت که ماهها توسط رسانه های مذکور و خیل ناجیان جمهوری اسلامی برایش کار شده بود. اعتراضی که به قتل اکبر محمدی پا گرفته باید ادامه یابد. و این  میتواند پیش درآمد یک جنبش وسیع و گسترده چپ و آزادیخواهی برای آزادی زندانیان سیاسی باشد. جنبشی که مادران زندانیان سیاسی در سنندج از هم اکنون پرچم آنرا برافراشته اند. (نامه شان در همین شماره چاپ شده است.) باید به مرگ اکبر محمدی وسیعا اعتراض کرد.  لازم است تلاش های سمیه بینات برای آزادی احمد باطبی که خطر مرگ او را تهدید میکند (در این مورد هم گزارش جداگانه ای داریم)،  مبارزات وقفه ناپذیر کارگران شرکت واحد برای آزادی منصور اسانلو، کوشش های کمیته علیه اعدام برای اعزام هیات بین المللی برای تعیین علل مرگ اکبر محمدی، همه و همه در یک جنبش واحد متمرکز شود. خصوصا که گردهمایی سالانه خانواده های اعدامیان تابستان 67 در خاوران نیز در پیش است. جنبش وسیع و چپ و رادیکال برای آزادی بی قید و شرط همه آزادی زندانیان سیاسی یک ضرورت فوری است و از زمینه های بسیار قوی برخوردار است. همه ما باید سهمی در به میدان آمدن این جنبش بعهده بگیریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط مصطفی صا بر  | 

 

مصطفی صابر

 

 

"مدهب اقیون خلق است"! این نقلی از مارکس است که لااقل در فضای سیاسی ایران که مبارزه با مذهب و دولت مذهبی به امر روزمره مردم بدل شده است، زیاد آنرا میشنویم. اما این عبارت  هنوز تمام نقد مارکس به مذهب، و حتی اساس نقد او نیست.  نقد مارکس بسیار عمیقتر تر از این است. خصلت نما کردن نقد مارکس به مذهب با "مذهب افیون خلق است" تقلیل نقد او است. تلاشی برای توجیه کردن مذهب با رفتن پشت نام مارکس است.  بی دلیل نیست که جمله مورد بحث حتی از جانب دوم خردادی های معضوب حکومتی و صد البته از جانب پسرعموهای غیر مذهبی  آنها و کل چپ های غیر کارگری مکررا تکرار میشود. "مذهب افیون خلق است" هنوز میتواند در چهارچوبه یک نقد آتئیستی و تفسیر گرانه (و بورژوایی) از مذهب باقی بماند. درست، حقیقتی در آن است.  مذهب مانند مواد مخدری است که برای تحمل دنیای پرمشقت حاضر به خورد مردم میدهند. اما این هنوز تمام حقیقت و واقعیت بسیار مخرب و مضر مذهب را بیان نمی کند. این نقد هنوز راجع به محتوا و ریشه واقعی و اجتماعی مذهب، و مهمتر نحوه برخورد به آن چیز صریحی به ما نمی گوید.

 

دو

چنین نقدی بخصوص در دنیای امروز که مذهب  دارد میکشد و منفجر میکند و حکومت میکند و در یک کلمه علاوه بر افیون بیشتر چماق است و بمب است و جنایت،  بسیار ناکافی به نظر میرسد. و برخی اینطور تصور کردند که دوره مارکس ایجاب نمی کرد که او مذهب را عمیقتر و تیزتر نقد کند. چرا که او در در دوره بعد از انقلاب کبیر فرانسه  و مبارزات ضد مذهبی بورژوازی و روشنگری قرن هژده و عقب راندن مذهب زندگی میکرد و مذهب آنوقت نقش فعال جنایتکارانه فعلی اش را نداشت، بلکه بیشتر همان افیونی بود برای به خلسه بردن مردم. و اگر مارکس  امروز زنده بود مثل ما مذهب را بعنوان چماق و ابزار سرکوب مردم نقد میکرد.  اما این تصور وقتی به نوشته های مارکس دقت کنیم، از دو جنبه غلط است. لطفی به مذهب است و کم لطفی ای به مارکس!  حاوی نقد هنوز محدودی به مذهب است و راستش به مذهب تخفیف میدهد. چرا که در دوره مارکس نیز مذهب همین محتوای اجتماعی و تاریخی را داشت که اکنون دارد. گیرم نقش آن فرق کرده و امروز بیشتر مورد اتکاء بورژوازی است، اما محتوا و کیفیت آن فرق نکرده است. ثانیا مارکس در همان روز به وقت خودش، گرچه در سطوحی تجریدی تر، اما نقد بسیار کوبنده و عمیقی بر مذهب دارد که توجه به آن اتفاقا نقد امروز ما به مذهب را  تیزتر و غنی تر میکند.

 

سه

بعلاوه نقد مارکس به مذهب، و نقد او به نقد رایج مذهب،  از نقد او به فلسفه و ماتریالیسم ماقبل خودش جدا نیست و اتفاقا پیوند ناگستسنی با آن دارد. نقد او به مذهب فقط نقد به مذهب نیست، بلکه نقدی بر نقدهای ناپیگیر و بورژوایی به مذهب و کل اوضاع اجتماعی است. نفد او به مذهب نقد او به بنیاد کل تفکر وارونه بورژوایی است که همه جا از انواع سوسیالیسم های غیر کارگری، تا آکادمیسین های بورژوایی، تا آخوندها و همه توجیه گران وضع موجود می بینیم.  نقد او به مذهب نه فقط روشنی و دقت بیشتری به مبارزه امروز علیه مذهب می بخشد بلکه تعمق در آن برای درک تئوری مارکس، ماتریالیسم پراتیک، جهان بینی و متد نقد او حائز اهمیت زیاد است.

جالب است که آن جمله مشهور "مذهب افیون مردم است" در مقاله "نقد فلسفه حق هگل- مقدمه" آمده است. این مقاله جزو اولین اسنادی است که بریدن مارکس از هگلیست های جوان را بروشنی نشان میدهد و اولین نطفه های دیدگاه و نقد بنیادی او را به ما ارائه میکند. در این نوشته  است که مارکس برای اول بار میکوشد درک خودویژه و انقلابی اش از رابطه فکر و عمل را بیان کند. اینجاست که برای اول بار از "پراتیک" و از نقش تاریخی طبقه کارگر در رها کردن خود وکل جامعه سخن میگوید.

 

چهار

حتی اگر صرفا آن پارگرافی  که عبارت "مذهب افیون  خلق است" از آن نقل میشود را مورد دقت قرار دهیم، در می یابیم که نقد مارکس بسیار فراتر است:

"عذاب مذهبی در آن واحد هم بیانی است از عذاب واقعی و هم اعتراضی علیه عذاب واقعی است. مذهب آه موجود سرکوب شده ، قلب جهان سنگدل و روح اوضاع بیروح است. مذهب افیون مردم است." (نقد فلسفه حق هگل...)

جالب است، مذهب هم بیانی از محنت و درماندگی واقعی و هم در عین حال اعتراضی علیه آن اوضاع واقعی است که مذهب را بوجود می آورد. هرچند که  این اعتراض همانند اعتراض کسی است که در مقابله با دشواریهای زندگی به افیون پناه میبرد.  در واقع مارکس نقد را در وحله اول نه بر افیون، بلکه بر شرایط واقعی میگذارد که افیون را میسازد. این نکته کلیدی در نقد مارکس به مذهب است. و اینرا مارکس  چند سطر قبلتر بروشنی گفته است و منظورش را از اوضاع واقعی خیلی دقیق بیان میکند:

"بنیاد نقد غیر مذهبی اینست: انسان مذهب را میسازد، نه مذهب انسان را. .. اما انسان یک موجود انتزاعی که خارج از این دنیا خمیه زده، نیست. انسان، دنیای انسان است، دولت و جامعه. این دولت و این جامعه مذهب را تولید میکنند، که آگاهی ای وارونه ای از دنیاست، چرا که آنها (دولت و جامعه) یک جهان وارونه اند..."

 

پنج

پس، از نظر مارکس کافی نیست که بگوییم انسان مذهب را ساخت نه بالعکس. نکته مهم این است که بگوییم این انسان کیست.  این انسان، انسان مجرد نوع  فوئرباخ نیست. بلکه انسان اجتماعی و دنیای اوست که مذهب را می سازد. و دنیای او، خلوت تنهای او نیست، بلکه جامعه و دولت است.  این جامعه و دولت است که مذهب را میسازد. همینطور کافی نیست که بگوییم مذهب آگاهی وارونه عامه پسند این دنیاست، بلکه نکته اینجا است  که خود این دنیا وارونه است! و اینها هسته های انقلابی نقد مارکس به مذهب است.

فکر نمی کنم احتیاج به توضیح زیادی در اهمیت نقد مارکس بر مذهب در همین حد مختصر هم که اشاره  شد باشد.  مارکس مذهب را صرفا بعنوان یک اندیشه غلط، جهل و نادانی، لاطائلات و مزخرفات، ضد علم و  پندارهای واهی و غیره که ساخته و پرداخته ذهن انسان دردمند و بیچاره است نقد نمی کند، بلکه آنرا بعنوان محصول جامعه و دولت حاضر زیر سوال میبرد. اشتباه نشود، نقد مذهب بعنوان یک فکر و نوعی فلسفه عامیانه، بعنوان خرافه و لاطائلات، و افشای دروغ ها  و سفسطه های آخوندی (کاری که ادبیات آتئیستی میکند) همه بجای خود لازم و وجهی از مبارزه با مذهب است. این کاری است که قبل از مارکس هم صورت گرفته است و مارکس ناکافی بودن آنرا مورد نقد قرار میدهد. نکته مارکس این است که مذهب را برایمان ساخته اند و هرروز دارند به فراخور نیازهایشان میسازند. این مذهب را  باید اساسا با مبارزه ای انقلابی علیه کل جامعه موجود و دولت و مذهبش از بین برد. شما با توهم و جهل و افیون روبرو نیستید. با دولت و جامعه ای روبرو هستید که البته برای حفظ خود توهم و جهل و افیون ساخته و این شما را صد بار مصمم تر میکند که باید علیه همه اینها مبارزه کنید.  این همان جوهر انقلابی نقد اوست که وضعیت حاضر و نقش جنایتکارانه مذهب را نیز بخوبی توضیح میدهد.

 

شش

یک نمونه درخشان کاربست این متد در نقد مذهب،  بحث های منصور حکمت در مورد اسلام سیاسی است. اینکه اسلام سیاسی (و در واقع اسلام روزگار ما)  یک پدیده مدرن ساخته و پرداخته شرایط دهه های آخر قرن بیستم است نه چیزی که از قدیم و ندیم در ذهن مردم بوده است. جریانی سیاسی و سرکوبگرانه در پاسخ به نیازهای بورژوازی جهانی و محلی برای حفظ منافع شان در مقابل اعتراض مردم و انقلاب کارگری است.  (به "عروج و افول اسلام سیاسی" مصاحبه نشریه پرسش با منصور حکمت که در این شماره چاپ کرده ایم رجوع کنید.)  

اگر از این زاویه، یعنی اینکه مذهب نه ساخته پرداخته انسان بطور کلی، بلکه محصول این جامعه وارونه و مشخصا دولت آنست، به نقد مذهب بپردازیم آنگاه حتی معنی و جایگاه "مذهب افیون مردم است" نیز تغییر میکند. از موضع مارکس باید گفت خب تولید کنندگان و توزیع کنندگان این افیون را باید دستگیر کرد و محاکمه کرد و بازخواست کرد، نه اینکه تازه به آنها کلی امتیازهای جوراجور دولتی و اجتماعی اعطاء کرد و کلی مراعاتشان کرد! برخورد به مذهب هم باید شبیه برخورد به مصرف و تولید و توزیع مواد مخدر باشد. درست همانطور که دنیای متمدن پذیرفته اگر کسی خواست بطور فردی مواد مخدر مصرف کند باید آزاد باشد و حتی مورد مراقبت پزشکی و حمایت دولت قرار گیرد، ولی در عین حال سازماندهندگان،  تولید کنندگان و تجار صنعت افیون سازی باید مورد پیگرد قرار گیرند و متوقف شوند. نه اینکه خود همین تجار و سازندگان افیون مورد حمایت مالی و معنوی و سیاسی دولت باشند و یا اصلا دولت مال اینها باشد! (به مثال جالب منصور حکمت در همین مصاحبه در مورد مقایسه "صنعت مذهب" و "صنعت دخانیات" توجه کنید.)

 

هفت

نقدی را که مارکس در "نقد فلسفه حق هگل.." بر مذهب مطرح میکند در تزهایی در باره فوئرباخ که یکی دو سال بعد مینویسد  بطور روشنتر بیان میدارد. کل این تزها همانطور که میدانیم در نقد فلسفه و ماتریالیسم ماقبل مارکس بویژه ماتریالیسم مشاهده ای فوئرباخ است. در واقع در این تزها است که مارکس جوهر انتقادی را که در "نقد فلسفه حق هگل.." مطرح کرده بطور منسجمی بیان میدارد.  در تز چهارم مینویسد:

"فوئرباخ از فاکت از خود بیگانگی مذهبی شروع میکند ، از تحویل دنیا به دنیایی مذهبی و به یک دنیای سکولار (زمینی). کار او عبارت از  اینست که دنیای مذهبی را با پایه های (سکولار) زمینی اش توضیح دهد. اما اینکه این پایه های زمینی خود از خویشتن جدا میشود و خود را بعنوان یک وادی مستقل در ابرها مستفر میکند، تنها با نقصان و تناقضات درونی این پایه زمینی (سکولار) میتواند توضیح داده شود. این پایه سکولار، بنابراین باید خود در تناقضاتش هم فهمیده شود و هم در پراتیک انقلابی شود (به انقلاب کشانده شود!). پس، برای مثال، وقتی کشف کردیم که خانوداه زمینی راز خانواده مقدس است، آنگاه اولی (خانواده زمینی) باید خود در تئوری و پراتیک درهم کوبیده شود."  

حالا روشن تر است. توضیح از خود بیگانگی مذهبی و حتی اینکه مذهب انعکاس وارونه ای از جهان موجود است کار فلاسفه قبل از مارکس بود. این مارکس را بدرست راضی نمی کند. این تفسیر کردن و توجیه و ادامه وضعیت موجود است.  نکته مارکس این است که خود این جهان وارونه است. خود این جهان نسبت به انسان بیگانه است. نه اینکه انسان به جهان بیگانه است. قضیه معکوس است. انسان سرجایش است. جهان را نسبت به او بیگانه کرده اند.  باید فکری به حال این جهان کرد. و راه حل مارکس هم اینست که  این جهان زمینی و سکولار باید در تناقضاتش فهمیده شود و توسط پراتیک اجتماعی به انقلاب کشانده شود. باید در تئوری و پراتیک نابودش کرد. کاری که خود مارکس تمام عمر به آن میپردازد و میکوشد تئوری و پراتیک انقلاب اجتماعی طبقه کارگر را به پیش راند.

 

هشت

در مورد "تزهایی در باره فوئرباخ" جا دارد بیشتر صحبت کنیم. مثلا در تز ششم مارکس میگوید که "فوئرباخ جوهر مذهبی را به جوهر انسانی تحویل میکند. اما جوهر انسانی یک انتزاع نیست که در ذات تک تک افراد انسانی نهاده شده باشد. در واقعیت امر (این جوهر انسانی) مجموعه ای از روابط اجتماعی است..." مارکس انسان مجرد و مسخ شده نوع فوئرباخی را بعنوان انسان برسمیت نمی شناسد. در واقع انسان را از زیر دست و پای فلاسفه ماقبل نجات میدهد و روابط اجتماعی را اصل قرار میدهد و جوهر انسان را همین مجموعه روابط اجتماعی تعریف میکند. مذهب یک دریافت فردی و وارونه انسان از محیط پیرامونش نیست. بلکه انعکاس یک شرایط اجتماعی وارونه در ذهن اوست. شرایطی که به او تحمیل شده و مذهب را درست کرده و همین مذهب، قرار است آنرا حفظ کند و توجیه کند. باید آن شرایط را عوض کرد. باید با این مذهب و با این شرایط یکجا مبارزه کرد. یک مبارزه ضد مذهبی جدا از مبارزه علیه کل اوضاع نداریم. مذهب چه در زمان مارکس و چه اکنون بیان عامیانه این دنیای وارونه است که باید در تئوری و پراتیک نابودش کرد. بقول تز یازدهم: "فلاسفه دنیا را به طرق گوناگون تنها تفسیر کرده اند، نکته تغییر آنست."

 

نه

این نگرش مادی مارکس به مذهب نه فقط ما را در مبارزه با مذهب حکومتی و مذهب قاتل و تروریست بخوبی از لحاظ تئوریک تجهیز میکند، بلکه تکیه گاه نظری بسیار قوی در مقابله با تمام آن توجیهاتی که میکوشد مذهب را بعنوان یک نهاد داده شده، یک چیز برآمده از ذات انسان توضیح دهد، فراهم می آورد. نه فقط  تعبیر های تروریستی و سیاسی و "بدخیم" از مذهب، بلکه همه تعابیر "دمکراتیک"، "صلح طلبانه"، "حقوق بشری" از مذهب و مزخرفاتی از این دست مثل کل مذهب ساخته و پرداخته دولت و جامعه معاصر است. به بوش نگاه کنید و به خامنه ای. به توجیهات نسبیت فرهنگی و پست مدرنیستی در مورد مذهب توجه کنید. اینها در اصل همه از یک قماشند. جزیی از صنعت مذهب و یا صحیح تر صنعت مذهب سازی اند.

 

ده

بعنوان حسن ختام بر این یادداشتها کوتاه و اشاره به سند دیگری در توضیح نقد مارکس،  یاد آور میشوم که همین نحوه برخورد ماتریالیستی و انقلابی مارکس به دنیا و نقد تفسیر گرانه دنیا،  جوهر و محور ایدئولوژی آلمانی نیز هست که اثر مشترک مارکس و انگلس می باشد. در ایدئولوژی آلمانی است که مارکس و انگلس بقول خودشان با افکار و نقدهای رایج حسابشان را تسویه میکنند و مبانی نقد و جهانبینی نوینی را فرموله میکنند که نیروی اجتماعی اش، یعنی مبارزه انقلابی طبقه کارگر، طلب میکند.  پیشگفتار زیبا و موجز این اثر (که در این شماره چاپ میکنیم) در ارتباط با نقد مذهب است. درست همان موضعی را دارد که در دو اثر قبلی دیدیم. این پیشگفتار هگلی های جوان را به ریشخند میگیرد که انسانها بخاطر توهم به جاذبه نیست که در آب فرومیروند. بخاطر خود جاذبه است که غرق میشوند!

 

-------------------------------------------------

 

از آنجا که در نوشته فوق به پیشگفتار ایدئولوژی آلمانی و همینطور گفتگوی منصور حکمت در باره اسلام سیاسی اشاره شده است، برای تسهیل کار خواننده  این دو متن را اینجا ضمیمه میکنم. تاکید میکنم در متنی که از "پیشگفتار..."  در جوانان کمونیست آمده بود یک لغت اشتباه بود که اینجا تصحیح شده است.

 

 

نبرد با سایه های واقعیت!

پیشگفتار ایدئولوژی آلمانی (1)

 

کارل مارکس ، فردریک انگلس

 

تاکنون انسانها درباره خودشان، اینکه چه هستند و چه باید باشند، دائما تصورات واهی ساخته اند. آنها روابط شان را بر اساس ایده هایشان از خدا ، انسان عادی و غیره تنظیم کرده اند. مخلوقات  مغزشان اختیار از دست آنها ربوده است.  انسانها، آفرینندگان، در برابر آفریده خود زانو زده اند. بگذار انسانها را از یوغ این هیولاها، این ایده ها، دگمها و موجودات خیالی که آنان را به زوال میکشاند، رها کنیم. بگذار علیه این فرمانروایی افکار شورش کنیم. بگذار به انسان ها تعلیم دهیم،  یکی میگوید،  که این خیالات را با افکاری همخوان با ذات انسان عوض کنند؛  دومی میگوید، که موضع انتقادی در قبال این افکار بگیرند؛  سومی میگوید، که از کله خود بیرون شان بیریزند؛  و –  (آنگاه) واقعیت موجود فرو خواهد ریخت.  (2)

 

این فانتزی های معصومانه و کودکانه بنیاد فلسفه "هگلی های جوان" مدرن است، که نه فقط از سوی عامه آلمانی ها با خوف و حیرت استقبال شد، بلکه اعلام آنها از جانب قهرمانان فلسفی ما نیز با آگاهی کامل از خطر بینان برافکن و بیرحمی تبهکارانه این (فانتزی) ها  همراه بود. هدف از جلد اول این نوشته (ایدئولوژی آلمانی) برگرفتن نقاب از چهره این گوسفندان است که خود را گرگ میدانند و بجای گرگ گرفته شده اند.  نشان دادن این است که چگونه بع بع های آنها تنها تقلیدی از ادراکات طبقه متوسط آلمان در شکلی فلسفی است. که چگونه رجز خوانی این مفسرین فلسفی تنها انعکاسی از نکبت اوضاع واقعی در آلمان است. هدف این است که این نبرد فلسفی با سایه های واقعیت، که بر ملت رویایی و خنگ آلمان خوش می آید را بی اعتبار و رسوا سازد.

 

روزگاری یک آدم دلاوری این فکر بسرش زده بود که انسانها در آب غرق میشوند تنها به این خاطر که مفتون ایده جاذبه شده اند. اگر آنها این مفهوم را از کله خود بیرون میکردند، مثلا با اعلام اینکه خرافه است، یک مقوله مذهبی است، آنگاه با سبک بالی در مقابل هر خطری از ناحیه آب مصون میشدند. او تمام زندگی اش علیه توهم جاذبه مبارزه کرد و آمارها  دائما مدارک جدید و تکمیلی  در باب مضرات این توهم در اختیار او میگذاشت. این آدم پاکباخته از قماش همین فیلسوفان انقلابی جدید در آلمان بود. (3)

 

-----------------------------

  1) ترجمه فارسی حاضر پیشگفتار کوتاه و گزنده ایدئولوژی آلمانی از متنی که سی.جی. آرتور به انگلیسی ترجمه و ادیت کرده صورت گرفته، و با متن انگلیسی منتشره از سوی انتشارات پروگروس (چاپ روسی) نیز تطبیق داده شده است. تفاوت های اندکی بین این دو ترجمه هست و به نظر میرسید متن سی. جی آرتور بهتر است.

تیتر اول و پرانتزهایی که در متن آمده است از مترجم (مصطفی صابر) است. 22 جولای 2006

 

2) در پاراگراف اول مارکس و انگلس دارند عقاید هگلی های جوانان را به تمسخر میگیرند. تمام پارگراف نقل نظرات و حتی با ترمینولوژی خاص آنهاست. در نسخه پروگروس ویراستاران قید کرده اند که منظور مارکس و انگلس از "اولی" فوئرباخ ، دومی برونو باور، و سومی ماکس اشتینر است. در هر حال کل ایدئولوژی آلمانی بنوعی نقد نظریات هگلی های جوان و همین شخصیت هاست.

 

3) این پیشگفتار به خط مارکس پاکنویس شده است. (و احتمالا انشای خود او باید باشد.) و در پایین صفحه بر روی بخش هایی توسط مارکس قلم گرفته شده است که در چاپ پروگروس بصورت زیر نویس آمده است. ما اینجا نیاوردیم چون جزو این پیشگفتار زیبا و موثر نیست.  مضامین بخش خط خورده بطور دقیق تر در بخش هایی بعدی ایدئولوژی آلمان مورد بحث قرار گرفته است.

 

 

  

 

ميزگرد: عروج و افول اسلام سياسى

  

گفتگو با "پرسش"

 

 

( یک توضیح کوتاه: متن بسیار خواندنی زیر از منصور حکمت را به چند دلیل برای نشریه این هفته انتخاب کردیم. اولا بخاطر اوضاع جنگی که در خاورمیانه پیش آمده نگاهی پایه ای تر به اسلام سیاسی و زمینه های بروز آن مفید است. ثانیا این هفته بحث در مورد مذهب و نحوه برخورد به آن در نشریه گل کرده است و این نوشته بسیار جالب و مربوط به بحث ما است و نمونه بسیار آموزنده ای از برخورد مارکسیستی به مذهب است. و ثالثا بحث هایی که منصور حکمت اینجا میکند در عین حال افشاگر شاخه های مختلف اسلام از جمله اسلام نوع سروش و گنجی و غیره است. این مصاحبه اول بار 5 سال پیش در نشریه پرسش به چاپ رسید. جوانان کمونیست.)


پرسش: تعبير شما از مفاهيمى چون بنياد گرايى اسلامى و اسلام سياسى چيست؟ تفاوت اين دو عبارت چيست؟
منصور حکمت: من عبارت بنياد گرايى اسلامى را بکار نميبرم چون بنظر من تعبير دست راستى هدفدارى است که عامدانه تصوير گمراه کننده اى از اسلام و جنبشهاى اسلامى معاصر بدست ميدهد. آنچه واقعى است عروج اسلامى سياسى است. اسلام سياسى بنظر من يک جنبش ارتجاعى معاصر است و جز در فرم خويشاوندى اى با حرکتهاى اسلامى اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بيستم ندارد. از نظر محتواى اجتماعى و امر سياسى-اجتماعى و اقتصادى اى که دنبال ميکند، اين جنبش جديد کاملا در جامعه معاصر ريشه دارد. تکرار همان پديده قديمى نيست. اين حاصل شکست و يا بهتر بگويم عقيم و نيمه کاره ماندن پروژه مدرنيزاسيون غربى در کشورهاى مسلمان نشين خاورميانه از اواخر دهه شصت و اوائل هفتاد ميلادى، و همراه آن افول جنبش سکولار-ناسيوناليستى اى بود که مجرى اصلى اين مدرنيزاسيون ادارى و اقتصادى و فرهنگى بود. بحران حکومتى و ايدئولوژيکى در منطقه بالا گرفت. جنبش اسلامى در اين خلاء ايدئولوژيک سياسى و سردرگمى بورژوازى بومى اين کشورها بعنوان يکى از آلترنانيوهاى راست براى تجديد سازمان حاکميت بورژوايى در مواجهه با چپ و طبقه کارگرى که با عروج کاپيتاليسم رشد پيدا کرده بود به ميدان آمد. با اينحال بدون تحولات سال ٧٩-١٩٧٨ در ايران، اين جريانات بنظر من هنوز شانسى نداشتند و حاشيه اى ميماندند. در ايران بود که اين جنبش خود را در يک حکومت سازمان داد و اسلام سياسى را در کل منطقه به يک نيروى قابل اعتنا و مطرح تبديل کرد
.
اسلام سياسى از نظر من عنوان عمومى آن جنبشى است که اسلام را ابزار اصلى يک بازسازى دست راستى طبقه حاکمه و يک نظام حکومتى عليه چپگرايى در اين جوامع ميداند و به اين اعتبار در رقابت بر سر سهم خود از قدرت جهانى سرمايه با بخشهاى ديگر و بخصوص با قطبهاى هژمونيک جهان سرمايه دارى کشمکش دارد. اين اسلام سياسى لزوما محتواى اسکولاستيک و فقهى داده شده و متعينى ندارد. اسلام سياسى لزوما بنيادگرا و دکترينر نيست. از انعطاف پذيرى سياسى و پراگماتيسم عقيدتى خمينى تا محافل خشکه مقدس در جناح راست حکومت ايران، از نهضت آزادى و مهدى بازرگان و امل و نبيه برى مکلا و کراواتى تا طالبان، از حماس و جهاد اسلامى تا يا "پروتستانيسم اسلامى" امثال سروش و اشکورى در ايران، همه بخشهاى مختلف اين اسلام سياسى اند
.
قدرتهاى غربى، و مديا و دنياى دانشگاهى شان، مقوله بنياد گرايى را پيش کشيده اند تا رگه هاى تروريستى و ضد غربى اين جريان اسلامى را از شاخه هاى پرو غرب و اهل سازش آن جدا کنند. ضد غربى ها را بنياد گرا مينامند و بنيادگرايى را ميکوبند تا اسلام سياسى بطورکلى را که از نظر آنها فعلا يک رکن غير قابل جايگزينى حاکميت دست راستى و ضد سوسياليست در منطقه است نگهدارند. اما جريانات ضد غربى لزوما جناح خشکه مقدس و متعصبين فقهى در اين جنبش نيستند. بنيادگراترين بخشهاى اردوى اسلامى، نظير طالبان و عربستان سعودى، نزديک ترين ياران غرب هستند.


پرسش: تا چه حد بقدرت رسيدن اسلاميست ها بيانگر عقبگردى مذهبى است؟ آيا اين يک برگشت مذهبى در اين جوامع است؟ رجعتى به ارزشها و باورهاى دينى در زندگى فردى و اجتماعى؟
 
منصور حکمت: اين بنظر من ريشه در احياى اسلام به مثابه يک دستگاه اعتقادى ندارد. اين اسلام فقهى نيست، بلکه اسلام سياسى است. مبناى آن معادلات سياسى معينى است. بديهى است که با بالا گرفتن قدرت اسلام سياسى فشار براى احياى ظواهر مذهبى در جامعه شدت ميگيرد. اما اين يک فشار سياسى است. مردم به اين فشار بعضا تمکين ميکنند. پشتوانه اين "رنسانس" اسلامى خشونت و ترور است. در الجزاير به يک شکل و در ايران به شکل ديگر. در ايران واقعيت اين است که برعکس، به تناسب عروج اسلام سياسى و حاکميت دينى، موج بازگشت ضد اسلامى در سطح معنوى و عقيدتى و در زندگى شخصى مردم به طرز خيره کننده اى بالاگرفته است. عروج اسلامى سياسى در ايران مقدمه اى بر يک انقلاب فرهنگى ضد اسلامى و ضد دينى شده در اذهان مردم و بويژه نسل جوان شده است که با يک انفجار عظيم جهان را متوجه خود خواهد کرد و شيپور پايان عملى اسلام سياسى در کل خاورميانه را به صدا در خواهد آورد.


پرسش: اروند آبراهاميان در همين ميزگرد ميگويد سقوط جمهورى اسلامى ميخ آخر به تابوت جنبش اسلامى نخواهد بود، چون گرايشات ديگر، بخصوص غير شيعى ها، ميتوانند اين شکست را بپاى خود ننويسند. آيا با اين ارزيابى موافقيد؟

 

منصور حکمت: بنظر من حرکت اسلامى با سقوط رژيم اسلامى در ايران در خاورميانه و در سطح بين المللى از نفس ميافتد. بحث بر سر اين نيست که ايران اسلامى يک مدل شکست خورده خواهد بود که ديگران ميتوانند خود را از آن مبرا بدانند. شکست جمهورى اسلامى در متن يک خيزش سکولاريستى عظيم توده اى در ايران رخ خواهد داد. خيزشى که دست به بنيادهاى تفکر ارتجاعى اسلامى ميبرد و آن را در افکار عمومى جهان نه فقط بى اعتبار، بلکه محکوم و رسوا ميکند. شکست رژيم اسلامى چيزى از نوع سقوط آلمان نازى خواهد بود. هيچ فاشيستى نميتواند بسادگى با صرف فاصله گذارى مکتبى و سازمانى ميان خود و اين قطب فروريخته مواضع و موقعيت خود را حفظ کند. کل اين جريان دهها سال به رکود ميکشد. شکست اسلام سياسى در ايران، يک پيروزى آنتى اسلاميستى است که در محدوده ايران متوقف نميشود.

 

پرسش: شما توصيف کشورهايى مانند ايران بعنوان کشورهايى "اسلامى" را نميپذيريد. چرا؟

 

منصور حکمت: هر تقسيم بندى و تيتر گذارى اى هدفى را دنبال ميکند. اسلام در ايران هزار و چهارصد سال چرخيده و طبعا رنگ خود را به چيزهايى زده است. اما اين فقط يک مولفه در ترسيم سيماى اين جامعه است. همانطور که استبداد، سلطنت، حکومت پليسى، عقب ماندگى صنعتى، قوميت، زبان، خط، پيشينه تاريخى، تاريخ سياسى، رسوم پيشا اسلامى، مشخصات جسمى مردم، قد، قيافه و رنگ و رو، تماس و مراودات بين المللى، جغرافيا و آب هوا، وضع تغذيه، طول و عرض کشور، درجه تراکم جمعيت، مناسبات اقتصادى، نظام سياسى، درجه شهر نشينى، آرشيتکتور و غيره و غيره. همه اينها مشخصاتى واقعى از آن جامعه را بيان ميکند. حال اگر کسى اصرار دارد از ميان صدها مولفه اى که بين ايران و پاکستان و فرانسه و ژاپن تفاوتهايى ايجاد ميکند، بر حضور اسلام در برخى جوانب زندگى اين جامعه انگشت بگذارد و اين اسم را به پيشانى همه ما مردم، از ضد دين هايى مانند من و شما و دشتى و هدايت تا اکثريت عظيمى که نه خود را مومن ميدانند و نه براى اسلام و آخوند تره خرد ميکند، بچسباند حتما هدف خاصى را دنبال ميکند. ايران جامعه اى اسلامى نيست. حکومت، اسلامى است. اسلام يک پديده تحميلى در ايران است، نه فقط امروز بلکه دوران سلطنت هم، و به ضرب زدن و کشتن سر کار مانده است. ايران يک جامعه اسلامى نيست. بيست سال است ميخواهند بزور اسلامى اش کنند نتوانسته اند. اسلامى ناميدن جامعه ايران، بخشى از يک جهاد ارتجاعى براى اسلامى کردن آن است.
 
پرسش: آيا اسلام سياسى را يک نيروى ماندگار در ساختار سياسى کشورهاى مسلمان نشين خاورميانه و شمال آفريقا تلقى ميکنيد؟


منصور حکمت: ماندگارى يک مقوله نسبى است. بالاخره زمانى خواهد رسيد که اين منطقه اسلام را به تمامى دفع کند و به يک پديده عتيقه تبديل کند که اگر چه هنوز براى تماشا و مطالعه وجود دارد و حتى پيروانى دارد، عملا نقشى در زندگى مردم بازى نميکند. اما اينکه اين زمان کى فرا ميرسد تماما به روندهاى سياسى در اين جوامع و بطور مشخص به مبارزه براى آزادى و سوسياليسم گره خورده است. هنوز نسلهاى بيشترى ممکن است ناگزير به تحمل اين اسلام باشند و حتما علما و محققينى هم اسلام را ابدى خواهند پنداشت. اما هيچ چيز ابدى و ساختارى اى در اسلاميت خاورميانه نيست. جنبشهاى انساندوست و آزاديخواه ميتوانند پرونده اسلاميت را ببندند. در ايران مقطع خلاصى از اسلام ميتواند بسيار سريع فرا برسد. بنظر من جمهورى اسلامى در جريان حذف شدن است و همراه آن اسلام سياسى در ايران در هم کوبيده ميشود. و اگر فشار سياسى اسلام و اسلاميت حذف شود، آنوقت پوکى و بى عمقى آنچه سلطه فرهنگى اسلام بر جامعه اى مانند ايران قلمداد ميشود بسرعت عيان ميشود. ايران در ظرف چند سال از پايگاه قدرت اسلام سياسى به مرکز و رهبر مبارزه با آن تبديل خواهد شد
.
يکى از اشکال بقاء اسلام سياسى در منطقه بنظر من تروريسم است. مبارزه عليه تروريسم اسلامى بنظر من تا چندين سال پس از پيروزى سياسى بشريت بر اسلام در منطقه همچنان ادامه خواهد داشت. برچيدن گروههاى ترور اسلامى به وقت بيشترى احتياج خواهد داشت
.

پرسش: شما قبلا در نوشته هايى تجديد حيات جنبش اسلامى را تا حدود زيادى به مساله فلسطين و جدال اعراب و اسرائيل مرتبط کرده ايد. شرکت کنندگان ديگر در اين ميزگرد در اين تاکيد ويژه شما بر جايگاه اين کشمکش شريک نيستند
.

منصور حکمت: بنظر من استاتيک به مساله نگاه ميکنند. سوال فقط اين نيست که جنبش اسلامى در پاسخ به چه معضلات و بر محور کدام تنشها عروج کرده است. هرچند حتى در همين محدوده هم جدال اعراب و اسرائيل و مساله فلسطين و وجود يک "دشمن" قومى-دينى-امپرياليستى که ناسيوناليسم و سکولاريسم عرب در مقابل آن زانو زده است يک رکن عروج حرکت اسلامى بعنوان يک آلترناتيو مدعى حاکميت است. سوال مهم تر اينست که در غياب مساله فلسطين، در غياب پيدايش کشور اسرائيل در اين سرزمين معين، روندهاى ايدئولوژيکى، سياسى و فرهنگى جهان قرن بيستم کشورهاى عرب نشين و مسلمان نشين خاورميانه را به چه سمتى ميبرد و تا چه حد اين منطقه هم مانند آمريکاى لاتين و آسياى جنوب شرقى امکان انتگره شدن در يک نظم جهانى "غربى" را ميداشت؟ تا چه حد کاپيتاليسم، تکنولوژى، صنعت و سرمايه غربى با تمام عملکرد يکسان ساز و شبيه ساز ادارى و فرهنگى اش در اين منطقه رشد ميکرد؟ تا چه حد اسلام مانند ساير اديان در قرن بيستم به يک رگه برسميت شناخته شده، مدرنيزه شده، تعديل شده و ادغام شده در روبناى سياسى يک کاپيتاليسم جهانى تبديل ميشد؟ سوال اين نيست که آيا مساله فلسطين و اين کشمش باعث عروج اسلام سياسى نوين شده (که بنظر من سهم بسيار زيادى داشته است)، سوال اين است که که تا چه حد اين کشمکش مانع انتگره شدن مسلمانان و کشورهاى مسلمان نشين در پيکره قرن بيستم و در نظم کاپيتاليستى جهان شده است، تا چه حد مساله رشد اقتصادى، انتقال تکنولوژى، انتگراسيون با فرهنگ غربى مسلط در جهان، پيدايش ارکان يک جامعه مدنى کاپيتاليستى، رشد نهادهاى سياسى و ادارى منطبق با الگوى غربى و رشد رگه هاى فکرى و فرهنگى غربى (از جمله سکولاريسم و مدرنيسم و ليبراليسم) در اين کشورها از وجود مساله فلسطين تاثير منفى پذيرفته است. روند مدرنيزاسيون، سکولاريزاسيون و غربيگرايى در کشورهاى اسلام زده از اوائل قرن بيست آغاز شده بود و تا دهه شصت ميلادى به نتايج زيادى هم رسيده بود. اما غرب، بدليل مساله فلسطين، بدليل وجود يک کشمکش منطقه اى که سايه اى از يک قطب بندى اساسى جهانى در دوران جنگ سرد بود، بدليل اتحاد استراتژيک اش با اسرائيل، کل مساله انتگراسيون کشورها و جوامع عرب نشين و مسلمان نشين خاورميانه در اردوى جهانى کاپيتاليسم غربى را ناميسر و منتفى تلقى کرد. پاسخ واقعى به ارتجاع مذهبى فقط از سوسياليسم بر ميايد، اما عروج اسلام سياسى ميليتانت در خاورميانه حاصل شکست ناسيوناليسم و سکولاريسم و مدرنيسم بورژوايى در اين کشورهاست که منطقا ميتوانست و حتى ميرفت اسلاميت را هضم کند. حتى اگر سخنى از پروتستانيسم اسلامى نبود، اين روند ميتوانست اسلام را در اين جوامع در حداقل در همان جايگاهى قرار بدهد که کاتوليسيسم در ايرلند دارد. اما شرط اين پيروزى بورژوايى، رشد کاپيتاليسم، رشد صنعت و انتقال تکنولوژى و سرمايه بود که بدليل وجود کشمکش اعراب و اسرائيل در متن جنگ سرد، غرب تمايلى به آن نداشت. خاورميانه و مردم آن در فرهنگ سياسى غرب، شيطانى تصوير شده اند. اين ها از پرسوناژهاى منفى اصلى در فرهنگ سياسى غرب پس از پيدايش اسرائيل اند. خاورميانه براى غرب مانند آمريکاى لاتين و آسياى جنوب شرقى نيست. يک منطقه ممنوعه است. بى ثبات است، مخاطره آميز است، غير قابل اتکاء است، خصمانه است. اسلام سياسى در اين حفره سياه عروج کرده است. اگر مساله اسرائيل نبود، مشکلات مصر و ايران و عربستان و عراق، از قماش مشکلات برزيل و پرو و مکزيک بود. حتما اسلام سياسى وجود ميداشت، اما يک حرکت حاشيه اى و فرقه اى ميماند و به بستر اصلى سياست در اين کشورها وارد نميشد
.

پرسش: شما سکولاريسم را چگونه تعريف ميکنيد؟ حدود ابراز وجود مذهب و حرکتهاى مذهبى در قلمرو سياست و فرهنگ در يک نظام سکولار چه ميتواند باشد
.

منصور حکمت: سکولاريسم را بايد همانطور تعريف کرد که رايج است. راديکاليسم زيادى نميشود به اين مقوله الصاق کرد. سکولاريسم يعنى جدايى مذهب از دولت و آموزش و پرورش. جدا بودن مذهب از هويت شهروندى و تعريف حقوق و اختيارات و وظايف شهروندان. تبديل مذهب به يک امر خصوصى. وقتى مذهب فرد در تعريف مشخصات اجتماعى و سياسى او و در تلاقى فرد و دولت و فرد و بوروکراسى وارد تصوير نشود. به اين اعتبار سکولاريسم يک مجموعه شرايط حداقل است. من، براى مثال، نميتوانم تمام موضع خود در قبال جايگاه مذهب در جامعه را در اين مقوله جاى بدهم. من فقط خواهان سکولاريسم نيستم، بلکه خواهان مبارزه آگاهانه جامعه با مذهب هستم. خواهان آنم که همانطور که بخشى از منابع جامعه صرف مبارزه با مالاريا و وبا ميشود، همانطور که عليه زن ستيزى، نژادپرستى، کودک آزارى آگاهانه سياستگذارى ميشود، نيرو و امکاناتى در جامعه صرف مذهب زدايى بشود. منظورم از مذهب، البته دستگاه مذهبى و اديان تعريف شده است و نه انديشه مذهبى و با حتى باور به مذاهب کهنه و موجود. من يک فرد ضد مذهبى هستم و خواستار آنم که جامعه محدوديت بسيار بيشترى، به نسبت يک مناسبات صرفا سکولار، بر مذهب سازمانيافته و "صنايع دينى" اعمال کند. اگر قانون اديان را موظف کند که خود را به صورت شرکتهاى انتفاعى و موسسات خصوصى ثبت کنند، ماليات بدهند، بازرسى بشوند، قانون کار، قوانين ناظر به ممنوعيت تبعيض جنسى، حقوق کودکان، ممنوعيت نشر اکاذيب، ممنوعيت افترا و تحريک، قوانين حمايت حيوانات و غيره را رعايت کنند، اگر با "صنعت مذهب" مانند "صنعت دخانيات" رفتار بشود، آنوقت تازه ما به يک موقعيت اصولى در قبال حدود ابراز وجود مذهب در جامعه نزديک شده ايم
.
 
پرسش: شايد فرق اينجاست که مذهب زدايى ميتواند سرکوب باورهاى معتقدان به اين مذاهب معنى يا تلقى بشود. چطور ميتوان مرز اين موضع فعال ضد مذهبى را با نقض آزادى انديشه و بيان ترسيم کرد؟


 

منصور حکمت: همانطور که گفتم من از مذهب سازمانيافته و "صنايع دينى" صحبت ميکنم و نه باور مذهبى. هرکس ميتواند هر اعتقادى داشته باشد و آن ابراز و تبليغ کند و گرد آن سازمان بدهد. سوال اينست که جامعه چه مقرراتى براى محافظت خود وضع ميکند. جامعه امروز سعى ميکند کودکان را از تبليغات صنعت دخانيات مصون کند. در مورد تبليغات صنعت مذهب هم عين همين کار را ميشود کرد. آدم سيگارى همه حقوق خود را دارد و ميتواند هر نهاد و انجمنى در تبليغ خواص توتون و اتحاد اهل دخانيات ايجاد کند. اما اين به معنى کارت سبز به صنعت دخانيات نيست. دستگاه مذهب اسلام و اديان اصلى ديگر (مسيحيت، يهوديت، هندوئيسم و غيره))، انجمن هاى داوطلبانه معتقدين به انديشه هاى معينى نيستند، نهادهاى سياسى و بنگاه هاى مالى بسيار عظيمى هستند که هرگز بطور واقعى حسابرسى نشده اند، تابع قانون سکولار جامعه نشده اند و در قبال اعمال خود مسئوليت قبول نکرده اند. هيچکس حاجى روح الله خمينى را براى دادن فتواى قتل سلمان رشدى به دادگاه نبرد. تحريک به قتل در همه کشورهاى جهان جرم است. و اين تنها گوشه کوچکى از يک شبکه قتل و نقص عضو و ارعاب و آدم دزدى و شکنجه و کودک آزارى است. بنظر من کارتل مواد مخدر مدى ئين (اسکوبارها) و مثلت هاى چينى و مافياى ايتاليا (و آمريکا) انگشت کوچک اديان سازمان يافته نميشوند. صحبت من از مبارزه مشروع و سازمان يافته يک جامعه آزاد و باز عليه اين نهادها و بنگاه هاست. در عين حال اعتقاد به هرچيز، حتى عقب مانده ترين و ضد انسانى ترين احکام، را حق انکار ناپذير فرد ميدانم.

 

پرسش: سکولاريسم، و مذهب زدايى مورد نظر شما، چقدر در کشورهاى دايره نفود اسلام در خاورميانه زمينه دارد؟ چقدر سکولاريسم در اين جوامع قابل پيدا شدن است؟ اروند ابراهاميان از امکان اسلامى ماندن و در همان حال سکولار بودن سخن ميگويد. منشاء سکولاريسم در اين جوامع کدام جنبشها هستند و چقدر شانس پيروزى دارند؟

 

منصور حکمت: بنظر من خستگى نظرى چپ و ضرباتى که آرمان خواهى و انديشه نقاد و راديکال از اواسط دهه هفتاد به اينسو متحمل شده است، بسيارى از نظريه پردازان چپ و خيرخواه را هم به نگرش مرحله اى- تاکتيکى و تدريجى گرايى تاسف بارى در قبال افق تحقق آرمانهاى ابتدايى انسان دچار کرده است. صد سال قبل بشريت آوانگارد به اينکه رهايى بشر بدست کشيشان و از راه تعديل مذهب و عروج روايات و تعابير جديد از درون کليسا بدست آيد ميخنديد. امروز محققان و انديشمندان حرفه اى ميتوانند نسخه بپيچند که زن ايرانى فعلا ميتواند سکولاريسم را با اضافه شدن رنگ سرمه اى به رنگهاى هاى مجاز دولتى براى حجاب معنى کند. اين بنظر من نديدن ديناميسم تغيير و انقلاب در جامعه است. جهان تاکنون از طريق زير و رو شدن ها جلو رفته است. دگرگونى هاى خيره کننده و سريع در تفکر، در تکنيک، در مناسبات اجتماعى.
بنظر من آنچه براستى تخيلى و غير ممکن است، تعديل اسلام و تبديل تدريجى رژيمهاى اسلامى به حکومتهاى سکولار است. آنچه واقعى است، محتمل است، و در مورد ايران ديگر ناگزير است، تحقق سکولاريسم از طريق خيزش ضد مذهبى مردم، عليه حکومتهاى موجود و تمام تعابير و قرائتها از اسلام است
.

پرسش: کدام نيروهاى اجتماعى يا جنبش ها ميتوانند مبشر سکولاريسم در خاورميانه باشند؟


منصور حکمت: قاعدتا اين ميبايست رسالت تاريخى جنبشهاى بورژوايى و کاپيتاليسم نوخاسته اين کشورها در قرن بيستم باشد. ليبراليسم، ناسيوناليسم، مدرنيسم و غربيگرى. براى دوره اى تصور ميشد که اين روند ولو آهسته، نيم بند و ناقص، در جريان است. اما اين جنبشها تا اواسط دهه هفتاد ديگر از پا افتاده بودند و پروژه توسعه غربى به رکود کشيده شد و بحران حکومتى بالا گرفت. جنبشهاى استقلال طلبانه در خاورميانه در اکثر موارد دولتهاى پرو غرب ايجاد نکرد. سقوط خاندانهاى سلطنتى منجر به پيدايش دولتهاى نظامى شد که بخش عمده شان در جدال شرق و غرب در حيطه نفوذ شوروى قرار گرفتند. کاپيتاليسم و صنعت در کشورهاى خاورميانه مجموعا از طريق دولتهاى ناسيوناليست و مستبد اشاعه يافته است. يک جامعه مدنى بورژوايى پا نگرفت. ليبراليسم و مدرنيسم بورژوايى جنبشهاى قابل اعتنايى در خاورميانه نيستند. ناسيوناليسم مسلط، چه طرفدار شوروى و چه غربى، مجموعا در يک ائتلاف سياسى با اسلام بسر برده است
.
بهرحال سکولاريسم بعنوان يک محصول فکرى، سياسى و ادارى رشد کاپيتاليسم در خاورميانه پديدار نشد. بنظر من بورژوازى منطقه فاقد يک دستور کار سکولاريستى و يا حتى توان يک موضعگيرى اينچنينى است. برقرارى يک نظام سکولار ديگر کار جنبشهاى سوسياليستى و کارگرى است. و اين بنظر من امرى است که پيروزى چپ در منطقه، و لااقل بفوريت در ايران، را به يک احتمال واقعى و مادى تبديل ميکند. مردم يک نظام سکولار ميخواهند، و در غياب يک اردوى سکولاريست راست، مردم حول پرچم چپ کمونيست که آماده يک مبارزه اساسى با حاکميت مذهب باشد گرد خواهند آمد
.
 
پرسش: تا چه حد سکولاريسم را در اين جوامع قابل پياده شدن ميدانيد؟

 
منصور حکمت: در جهان امروز، با اين ارتباط اطلاعاتى ميان بخشهاى مختلف آن، بنظر من سرپا نگاهداشتن يک روبناى اسلامى در منطقه اى به اين وسعت، غير ممکن است. جلوى عروج سکولاريسم در خاورميانه را نميتوان گرفت. من فکر ميکنم سکولاريسم نه فقط قابل تحقق است، بلکه پس از تجربه ايران و افغانستان و الجزاير، نياز و خواست مردم منطقه است. مشکل هنوز اساسا مساله فلسطين است. اين تضاد همانطور که جناحهاى مرتجع مذهبى در خود اسرائيل را تقويت ميکند و قدرتى بسيار بيشتر از وزنه اندک شان در فرهنگ و عقايد مردم به آنها ميدهد، در جبهه مقابل به طول عمر اسلام سياسى و هويت اسلامى اضافه ميکند. هرچه زودتر کشور مستقل فلسطين ايجاد بشود، پنبه اسلام و اسلاميت در منطقه زودتر زده خواهد شد
.
 
پرسش: نظرتان راجع به تز "جدال تمدنها"ى ساموئل هانتينگتون چيست؟ قاعدتا شما بايد پيدايش يک امپراطورى شر تحت پرچم اسلام را منتفى بدانيد
.

 

منصور حکمت: مقاله و تز هانتينگتون از نظر علمى و مضمونى بينهايت بى ارزش و توخالى بود و فورا و به تفصيل از طرف بسيارى تحليلگران پاسخ گرفت. تعابير دلبخواهى، وفق دادن واقعيات با تلقى هاى ذهنى نويسنده، تحريف فاکت هاى غير قابل انکار و متدولوژى فوق العاده فقير و عقب مانده در تحليل، جايى براى جدى گرفتن اين بحث نميگذاشت. مطلب هانتينگتون در سال ١٩٩٣ ارائه شد، بعد از سقوط شوروى و اعلام "پايان کمونيسم" و "پايان تاريخ" در مديا و آکادمى غربى. براى دهها سال تمام انديشه و خودآگاهى سياسى بورژوازى غرب حول وجود يک دشمن جهانى، يک قطب جهانى و قدرتمند متخاصم، ساخته و پرداخته شده بود. در سالهاى آخر و در دوران ريگان، اين تقابل حتى يک تبيين کاملا هاليوودى پيدا کرده بود. "امپراطوى شر"، "جنگ ستارگان" مقولاتى در اين فرهنگ سياسى بودند. بعد از حذف شوروى مساله "دشمن کيست" و موضوع بازتعريف وظايف ناتو و سازمان سيا، سياست خارجى آمريکا و رشد مجدد انزواطلبى در شاخه هاى از جمهورى خواهان بالا گرفت. "جدال تمدنها" يک پاسخ جنجالى، در متن همان فرهنگ هاليوودى، به اين سوالات بود.
من با اين نکته گراهام فولر کاملا موافقم که اختلافات "تمدنى" قالبى براى بروز اختلافات اجتماعى فى الحال موجودى هستند. مقولات "تمدنى" در تبليغات جنگى و بازاريابى سياسى براى اين منافع نقش دارند. اما در خود کشمکش جايگاهى ندارند. اسلاميت و تبيينهاى اسلامى و تعصبات اسلامى ابزارهاى بسيج اجتماعى در کشمکشهاى مادى اجتماعى است که خود بر سر اسلام و تمدن اسلامى و تقابل آن با فرهنگ غربى نيست. جريان يوگسلاوى برسر اختلاف تمدن مسيحى غربى با مسيحيت ارتدوکس شرقى نيست (که معلوم نيست در اين ميان "تمدن" اسلامى در بوسنى و کوسووو چرا سرش را روى بالش "تمدن" غربى گذاشته!). يا دهسال تخريب عراق محصول جدال تمدن غربى و اسلامى نيست. دنيا طبقاتى است. صحنه مبارزه طبقاتى است. صحنه رقابت جناحها و بخش هاى مختلف طبقه سرمايه بر سر قدرت سياسى و منافع مادى و سود و حيطه نفوذ و قلمرو استثمار است. صحنه مبارزه براى آزادى و رفع تبعيضاست. صحنه جدال چپ و راست است. صحنه نبرد تمدن ها نيست. و بالاخره، سخن گفتن از تمدن اسلامى، آنهم بعنوان چيزى که گويا در شرق آن خطى که آقاى هانتينگتون روى نقشه کشيده حاکم است پوچ است. نه اسلام يک تمدن است، نه در آن کشورها حاکم است و نه در ظرفيت ايفاى نقش امپراطوى شيطانى است. تبليغات روزمره در غرب، بخصوص وقتى کلينتون و بلر و ناتو دهان باز ميکنند، اين تصوير را ميدهد که گويا صدام حسين در يک قدمى فتح جهان است و ما زندگى مان را مديون ناتو هستيم که تا اين لحظه جلوى اين هيولا با چنگ و دندان مقاومت کرده است! تحريک افکار عمومى غرب عليه مردم خاورميانه منافع مادى زيادى براى محافل مختلفى دارد، اما ربطى به صفبنديهاى حقيقى در جهان امروز ندارد. بهرحال مطلب هانتينگتون عملا نفوذى پيدا نکرد، هرچند ممکن است به کارير هانتينگتون و بودجه موسسه تحقيقات استراتژيک "الين" در دانشگاه هاروارد خير زيادى رسانده باشد
.


32
به نقل از
انترناسيونال هفتگى شماره ٦٩
٩ شهريور ١٣٨٠ - ٣١ اوت ٢٠٠١

نخستين بار در پرسش شماره ٣ زمستان ١٣٧٩ منتشر شده است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 22:11  توسط مصطفی صا بر  |