تبليغاتX
مصطفی صا بر

مصطفی صا بر

اول مهر و دانشگاه

مصطفی صابر

 

جمهوری اسلامی جلو تر از همه به استقبال اول مهر رفته است. فعال کردن گزینش وزارت علوم و کمیته های انظباطی دانشگاهها و فراخواندن دهها فعال دانشجویی در دانشگاههای مختلف و گرفتن تعهد و محروم کردن و خط و نشان کشیدن برای هر کسی که ممکن است فعالیتی داشته باشد،  تنها گوشه ای از آمادگی رژیم در مقابله با اول مهر است. صحبت های احمدی نژاد در هفته قبل که تلویحا از "پاکسازی" دانشگاه ها صحبت کرد گوشه دیگرش بود. و اینها فقط بخش های علنی "استقبال" رژیم از اول مهر است. 

اول مهر طبعا بار سیاسی معینی دارد. این فصلی است که بخش اعظم نسل جوان جامعه در دبیرستانها و دانشگاهها با همه نارضایتی ها و توقعات و اعتراضاتشان  دور هم جمع میشوند. در جمهوری اسلامی البته این نسل جوان در چند سال گذشته همواره مایه هراس و دردسر دولت بوده است. اما نگرانی جمهوری اسلامی از اول مهر امسال مهر شرایط خاص کنونی را بر خود دارد.

جمهوری اسلامی چه از نظر مناسبات بین المللی، چه دعواها و جنگ قدرت درونی و چه در رابطه اش با مردم در موقعیتی بسیار شکننده و غیر قابل دوام قرار دارد. اینها در واقع وجوهات مشخص بحران جمهوری اسلامی اند. سوال های جدی و هراسناکی در همه این ابعاد بالای سر جمهوری اسلامی چرخ میزند. مناسبات با غرب (که اکنون بر محور پرونده اتمی در جریان است)  چه خواهد شد؟ آیا جمهوری اسلامی میتواند به یک سازش و تعادل با غرب برسد و جایگاه غیر بحرانی در سرمایه داری جهانی بیابد؟ آیا باید عربده کشی های نوع احمدی نژادی را ادامه دهند یا "تمدنها" بنشینند و با هم گفتگو کنند؟  کدام جریان و جناح  در جمهوری اسلامی خود را تثبیت خواهد کرد؟ خط احمدی نژاد و دار و دسته اش نهایتا خود را تثبیت خواهد کرد یا رفسنجانی (که اکنون مرحوم دوم خرداد را هم پشت و پناه خود دارد) خواهد برد؟ تکلیف رهبر و مجلس خبرنگانش چه خواهد شد؟ نقطه تعادل بعدی در جنگ نهان و آشکار ولی پایان ناپذیر جناح ها کجا خواهد بود؟  این جدالها چه مخاطراتی برای رژیم اسلامی دارد؟ با مردم چه کنند؟ اعتراضات و تحصن ها و تظاهراتهای کارگری بدجوری وسیع شده است. این اواخر دیگر بیشتر مجبورند تیر هوایی در کنند و گاز اشک آور بزنند تا کارگران را عقب برانند. تاثیر آنهمه حملات به مردم به بهانه جمع آوری آنتن ها و تبلیغات حول جنگ لبنان چند هفته هم دوام نیاورد. حریف روسری ها که رنگی تر و نازکتر میشود نیز نمی شوند. با اینهمه بگیر و ببند و حکم ها وثیقه های گوناگونی که علیه فعالین جنبش زنان، جنبش کارگری، فعالین دانشجویی و علیه خانواده های زندانیان سیاسی راه انداخته اند، با این که در همین یکی دو ماه گذشته سه زندانی سیاسی را کشته اند، نتوانسته اند کسی را مرعوب کنند. اعتراض حتی وسیع تر شده است. در همین خاوران وسیع تر از هرسال جمع شدند و سرود انترناسیونال خواندند. جنبش زنان کاملا در تب و تاب تحرک و عرض اندامی قوی تر است. مبارزه برای نجات کبرا رحمانپور دارد به یک جنبش وسیع تبدیل میشود.  رژیم اسلامی برای حفظ خود در مقابل مردم چه باید کند؟  و همه این اوضاع ملتهب بین المللی، و داخلی و کشاکش های درونی بر متن یک اقتصاد درب و داغان و ورشکسته صورت میگیرد که طاقت مردم را تمام کرده است.

در این اوضاع است که اول مهر برای جمهوری اسلامی نگران کننده تر از هر وقتی است. اینکه سیر اوضاع به کدام سو میرود و پاسخ سوالات بالای سر جمهوری اسلامی چیست را به فرصت دیگر وامیگذاریم. تا همینجا یک نتیجه روشن است:  نباید به جمهوری اسلامی غرق در بحران و بن بست مهلت داد. نباید اجازه دهد وضع برزخی و خطرناک فعلی کش  پیدا کند. نباید منتظر وقایع نشست.  باید چپ و آزادیخواهی و برابری طلبی دخالت کند و با هوشیاری  ابتکار را بدست گیرد و این وضع را عوض کند. باید اعتراضات و مبارزات موجود گسترش پیدا کند و زیر پرچم آزادی و برابری و مرگ بر جمهوری اسلامی متحد و متشکل شود. در این میان بخصوص عرصه دانشگاه  تعیین کننده است. باید از همین ابتدا در مقابله هرگونه تهاجم جمهوری اسلامی و مختنق کردن بیش از پیش دانشگاه محکم ایستاد و زمینه های تعرض را فراهم کرد. باید به هرگونه گزینش و پلیسی  کردن دانشگاه و به احضارها و احکام کمیته های انضباطی فعالانه اعتراض کرد. باید خواهان انحلال همه این کمیته های انضباطی شد. باید خواهان آزادی تشکل و فعالیت سیاسی در دانشگاه شد.  باید مقابل تشدید فضای مذهبی دانشگاه ایستاد و شعار جدایی مذهب از آموزش و پرورش، و مذهب از دانشگاه بیرون را مطرح کرد. باید در مقابل تشدید آپارتاید جنسی و علیه حجاب محکم ایستاد و خواهان لغو حجاب و جداسازیها شد.  و البته نباید جایگاه مهم اعتراضات صنفی و مبارزه برای ایجاد تشکل های صنفی را از نظر دور داشت، چرا که خیلی اعتراضات سیاسی در واقع در ابتدا در شکل و چهارچوبه صنفی صورت میگیرد.

اما با توجه به اوضاع سیاسی و این واقعیت که تعیین تکلیف با بحران جمهوری اسلامی بیش از پیش به مساله کل جامعه تبدیل میشود، دانشگاه و اعتراضات دانشجویی باید توجه ویژه ای به آمادگی برای  مبارزه عمومی و مستقیم مربوط به موجودیت جمهوری اسلامی مبذول دارد. برای مثال باید تلاش کرد که در یک تلاش سراسری  رژیم اسلامی را بخاطر قتل های اخیر زندانیان سیاسی مورد بازخواست قرار داد. باید شعار آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی را محکم تر مطرح کرد. باید فعالانه تر از اعتراضات کارگری حمایت کرد. باید شعار آزادی زن و تلاشهای جنبش رهایی زن را فعالانه تر در دانشگاه مطرح کرد. باید در قبال سیاست های جهانی جمهوری اسلامی و مثلا تلاش هایش برای ساخت بمب اتمی صریحتر و پردامنه تر به مبارزه برخاست. در همین رابطه باید آن اشکال و شعارهایی را مد نظر قرار داد که مبارزه در دانشگاه را سراسری و متحد میکند.

 

و بالاخره آنکه هر روز بیش از قبل مشخص میشود که تنها پاسخ به بحران جمهوری اسلامی که به نفع مردم است، پاسخ چپ، پاسخ کارگری و کمونیستی است. جامعه بیش از پیش چپ و کمونیسم را می طلبد و دانشگاه همچون گذشته نقش تعیین کننده ای در این مورد ایفاء میکند. علاوه بر آنکه چپ باید فعالانه رهبری اعتراضات و فعالیت های گوناگون دانشجویی را بدست گیرد باید همینطور به مقابله با گرایشات مارکسیسم علنی که خود رژیم مستقیم و غیر مستقیم از آن حمایت میکند برخاست و جنبش های دیگر را که امروز همه کم و بیش مجبورند خود را چپ بنامند از لحاظ نظری مورد نقد قرار داد و عقب راند. کمونیسم کارگری باید چه در شعارها و شیوه ها و چه از لحاظ نظری و افقی که در مقابل جامعه میگذارد مهر خود را  در دانشگاه روشن تر و محکم تر از قبل بکوبد. برای پیش برد همه اینها باید بر بسط و گسترش حزب کمونیست کارگری در دانشگاه  و پیوستن به صفوف سازمان جوانان کمونیست تاکید گذاشت.   

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:33  توسط مصطفی صا بر  | 

انترناسیونال در خاوران

نگاهی به اوضاع سیاسی به بهانه وقایع هفته

 

1) مکان بین المللی خاوران

خامنه ای در سخنانی که به مناسبت انتخابات مجلس خبرگان و "حفظ وحدت"  ایراد کرد با خوشحالی گفت که اوضاع بین المللی بر وفق مراد اسلام میچرخد و تاکید کرد که پیروزی حزب الله همه دنیا را مبهوت کرده و این به ثبات نظام کمک میکند. ثبات نظام؟ مگر چیزی این نظام را که امام زمان بیست و چهار ساعته  از ته چاه جمکران مراقب آن است،  تهدید میکند؟  

هفته قبل هم نوشتیم و باز تاکید میکنیم که جنگ لبنان و "فتوحات بین المللی" اسلام (که پایین تر به آن میپردازیم) نتوانست موقعیت جمهوری اسلامی را در مقابل مردم بهبود بخشد.  اعتراضات کارگری نه فقط فروکش نکرد بلکه در جریان اعتصاب پرریس سنندج و حمایت وسیع از آن گامی در جهت اتحاد و همبستگی به پیش گذاشت. مبارزات زنان ادامه یافت و در این جا نیز تلاش هایی برای متشکل شدن مشاهده میشود.  مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی با اعتراض وسیع به قتل اکبر محمدی به مرحله جدیدی قدم گذارد. بویژه جنگ رژیم علیه آنتن های ماهواره (در واقع ایجاد رعب و وحشت از طریق خانه گردی) که موازی با جنگ لبنان ادامه داشت بهتر از هر چیز نشان میداد که امام زمان که آنهم رشادت در لبنان به خرج میدهد چقدر خود را در خانه بی ثبات و نا مطئمن می بیند.  اجتماع خاوران که پر جمعیت تر و رادیکالتر از هر سال بود در چنین اوضاع سیاسی بسیار فراتر از صرف گرامیداشت یاد جانباختگان بود. اجتماع خاوران که علیرغم تمهیدات بی سابقه رژیم برای مقابله با آن (تهدید به بمب گذاری توسط  اطلاعاتی ها در برنامه زنده تلویزیون انترناسیونال، مسدود کردن همه ورودی ها، حضور وسیع نیروی رژیم در محوطه) صورت گرفت تنها نوک کوه یخ عظیم اعتراض اجتماعی در ایران بود. و همه شنیدند که بر نوک این کوه سرود انترناسیونال قوی تر از پارسال طنین انداخت.   

اگر تکیه گاه اصلی اسلام سیاسی جمهوری اسلامی است،  و اگر رژیم اسلامی برای بقای خود اکنون به ریسمان بسیج بین المللی و منطقه ای تروریسم اسلامی آویزان شده است ، آنگاه مبارزه مردم ایران برای رهایی از شر جمهوری اسلامی فقط یک موضوع خانگی نخواهد بود. اهمیتی فوق العاده بین المللی خواهد داشت. اهمیت آن فقط این نیست که  شیشه عمر اسلام سیاسی اکنون در دست مردم ایران است. بیش از این، به نظر من کلید  حل این معمای خون و جنایتی که بر دنیا حاکم شده است، یعنی "جنگ تروریست ها"، بویژه در دست مردم ایران است.

انقلاب مردم ایران علیه جمهوری اسلامی و برای تحقق آزادی و برابری نه ققط ضربه ای خرد کننده بر اسلام سیاسی ، بلکه ضربه ای بهمان درجه مهلک بر قطب دیگر یعنی میلیتاریسم غرب به رهبری آمریکا نیز هست. میلیتاریسم دول غربی و تروریسم اسلامی مولد و تقویت کننده یکدیگرند. جرج بوش را بدون بن لادن و خامنه ای،  و شارون را بدون حمس و حزب الله نمی توان تعریف کرد. نه تاریخا و نه در هر لحظه مفروض از وجودشان.  تقابل دو تروریسم دولتی غرب و تروریسم اسلامی همچون اژدهایی است که با سر دیگر خود میجنگد و رشد میکند.  انقلاب آزادی و برابری علیه رژیم اسلامی این دور باطل خون و جنایت و جنگ قدرت دو قطب تروریستی را قطع خواهد کرد. معادلات جدیدی در جهان تعریف خواهد کرد. مهمتر از همه قطب دیگری را مقابل  قطب های بورژوایی و تروریست زمان ما قرار خواهد داد.  فصل جدیدی از بیداری کارگران و مردم آزایخواه سراسر جهان خواهد گشود و یک جبهه سوم ، یک نیروی عظیم را برای دفاع از آزادی و برابری در مقابل همه بورژواها به میدان خواهد آورد.

این بطور سملیلکی بسیار گویا است که در هالوکاست اسلامی در خاوران (که حقیقتا محل عروج اسلام سیاسی است) سرود انترناسیونال طنین می افکند.

 

2) خاتمی و "اسلام معتدل"

اگر اجتماع خاوران چیزی در مورد اوضاع رژیم در مقابل مردم میگوید، سفر خاتمی به آمریکا واقعیاتی را در مورد بالایی ها برملا میکند. خیلی جالب است در اوج زد و خورد جمهوری اسلامی و آمریکا،  روسای جمهور سابق دو کشور (خاتمی و کارتر)  در خاک آمریکا ملاقات میکنند. واضح است که موضوع صرفا در چهارچوب دعوت سازمان ملل و مضحکه "گفتگوی تمدنها" نیست. حتی اگر از قبل واقعا به این خاطر برنامه ریزی شده بود تفاوتی نمی کند. نه "حاج آقا شکلاتی"  جرئت میکرد بدون اذن رهبر چنین بستنی قیفی را تنهایی بخورد و نه انتقال ویژه خاتمی و اهل بیت از فرودگاه (بدون انجام مقررات) بدون اجازه بوش و هیات حاکمه آمریکا صورت گرفته است. این دیدار علاوه بر آنکه کاربردی در سیاست داخلی آمریکا دارد و نوعی کمپین انتخاباتی دمکراتها علیه سیاست های بوش است، در عین حال میتواند نوعی تلاش در جهت مذاکره آمریکا با جناح های "معتدل" و "غیر افراطی" جمهوری اسلامی محسوب گردد.  بیخود نیست که صدای افراطی های هردو طرف (شریعتمداری کیهان از اینطرف و لابی اسرائیل از آنطرف) درآمده است.

 اما این گونه مذاکرات و مناسبات جزئی کلیدی از سیاست آمریکا در قبال جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی و بالعکس بوده است.  اولا نباید فراموش کرد که همین کارتر که با خاتمی ملاقات میکند بهتر از هرکسی میداند که در سال 79 وقتی آمریکا و غرب متوجه شدند شاه قادر به سرکوب انقلاب 57 نیست با خمینی و دار و دسته اش (بازرگان و غیره) وارد مذاکره شدند تا ترتیب انتقال مسالمت آمیز قدرت از شاه را به دار و دسته اسلامی – ملی بدهند. خمینی و اسلامش انتخاب از سرناچاری آمریکا و غرب در مقابل کارگر و سوسیالیسم اش بود و هنوز هم هست.  ثانیا باید توجه کرد جنگ میلیتاریسم غرب به رهبری آمریکا با اسلام سیاسی به محوریت جمهوری اسلامی، (که بویژه بعد از یازده سپتامبر اوج گرفت)  جنگی برای نابودی طرفین نبوده و نیست. یک جنگ قدرت است. طبیعی است که بعد از یک رویارویی خونین و کثیف (در جنگ لبنان) دو طرف دعوا بکوشند توازن قوای جدید بدست آمده  را تعریف کنند و برای این کار بسیار مشتاق باشند که مزه دهان طرف دیگر را بچشند.

اما از نظر مردم ایران خاتمی همانقدر قاتل و جانی است که سایر روسای جمهوری اسلامی بوده اند. در دوره این "پرزدینت رفرمیست"! هم کمافی سابق کلی آدم زندان شد و شکنجه شد و اعدام شد. در دوره خاتمی هم دسمتزدها را ندادند، زنان بی حجاب را شلاق زدند و قوانین الهی را پیاده کردند. قیام جوانان و دانشجویان در 18 تیر در دوره خاتمی سرکوب شد. کارگران خاتون آباد در دوره ایشان به خون کشیده شدند. و... غرب و آمریکا کاملا آماده است که با اسلام سیاسی نوع خاتمی کنار بیاید.  راستش تمام دول غرب و میدیای نوکر تلاش خود را کردند تا او را به خورد مردم ایران بدهند. اینکه حالا بعضی مفسرین شکایت میکنند که غرب قدر خاتمی را ندانست،  یا احمق اند یا خود را به احمقی زده اند. غرب تمام تلاشش را کرد و حتی بعد از خاتمی بسیار کوشید به کسانی حتی جایزه نوبل بدهد تا بعنوان نماینده "اسلام مدرن" مطرح شان کند.  مشکل جمهوری اسلامی این است که با مردمی طرف است که او را نمی خواهند. حکومت اسلامی نمی خواهند.  خاتمی همه اشکها و لبخندهایش را به کار گرفت اما  نتوانست جمهوری اسلامی را نجات دهد و حالا میدان به دست احمدی نژاد افتاده است تا همان کار را  با نعرهای پان اسلامیستی و ضدیهودیگری و بگیر و ببند انجام دهد.  احمدی نژاد جانشین طبیعی و اجتناب ناپذیر خاتمی است.  مکمل اوست و بقول خامنه ای اینها هردو بالهای یک نظام اند. این نه فقط در سطح ایران که در سطح جهانی نیز صادق است.  اسلام "معتدل"، اسلام "افراطی" میزاید و بالعکس. این طبق نقشه کسی نیست. نقش اسلام سیاسی در مبارزه طبقاتی چنین ایجاب میکند.  یادمان نرود خمینی وقتی سر کار آمد خیلی زبان نرم و لطیفی داشت و شایع بود که خانم ایشان پیانو مینوازد. اما دقیقا برای سرکوب انقلاب و شوراهای کارگری و جنبش زنان و دانشگاه ها یعنی برای سرکوب چپ، شمشیر ذالفقار از نیام کشید و مجبور شد به ولی نعمت خود یعنی غرب پشت کند و با شعار "مرگ بر آمریکا" به اعتصابات کارگری حمله ببرد.

بله اسلام "معتدل" و "افراطی" دو بال یک کرکس سیاسی اند. و  تا وقتی غرب خود در کار ساختن حکومت های قومی مذهبی در خاورمیانه است و در اروپا با پول دولتی مسجد میسازد و  دنبال متحد در میان اسلام "معتدل" (بخوانید طرفدار غرب!)  میگردد، اسلام سیاسی علی العموم از یک  تکیه گاه قدرتمند برخوردار است. اسلام سیاسی نه فقط در منشاء خود (سرکوب انقلاب 57 و علم کردن خمینی، مقابله با شوروی در افغانستان و علم کردن مجاهدین و طالبان، مقابله با ناسیونالیسم عرب و علم کردن حمس توسط اسرائیل) محصولی تماما ساخت بورژوازی غرب بود، بلکه در ادامه حیاتش هم گرچه منافع مستقل خود را دنبال میکند و سهم ویژه خود را میطلبد اما در تحلیل نهایی تکیه گاهش سیاست ها و منافع دول غرب و بوروژوازی جهانی است. سفر خاتمی دارد این حقیقت پایه ای را به ما یادآور میشود. و همینطور این حقیقت را که به گور سپردن اسلام سیاسی کار کارگران و مردم است و مردم ایران در پیاپیش این تلاش گام برمیدارند

 

3) تقسیم غنائم جنگ لبنان

اما مذاکره واقعی بعد از جنگ لبنان نه در واشینگتن ونیویورک که در تهران و اروپا حول پرونده اتمی ایران جریان دارد. چرا؟ چون آمریکا و اسرائیل بازنده های زخم خورده این جنگ اند. پیروز موقت این جنگ خونین اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی است. و برنده واقعی اروپا و بدرجه ای چین و روسیه اند. لذا آمریکا فعلا باید دندان روی جگر بگذارد و ببیند مسئول امور خارجه اتحادیه اروپا و کوفی عنان در تهران چه میکنند.  ولی از شما چه پنهان ما در دوره نظم نوین جهانی زندگی میکنیم. این دوره دوره اتفاقات محیرالعقول و غیر قابل پیش بینی است. دوره تعیین تکلیف و در واقع بی تکلیفی و هرکی هرکی است. بنا بر این نمی شود حتی با اطمینان خاطر گفت کی برنده و کی بازنده جنگ لبنان است. (با این استنثا که مردم لبنان و فلسطین و اسرائیل بطور قطع بازندگان و قربانیان این جنگ بودند.)

جنگ لبنان ضربه سختی به موقعیت آمریکا وارد کرد. موقعیت آمریکا قبل از این جنگ و بخاطر اوضاع عراق فی الحال وخیم بود. آمریکا که اساس برتری خود بر رقبا (اروپا و چین و روسیه) قلدری نظامی قرار داده است، در عراق با یک بن بست کامل و یک شکست سیاسی و نظامی روبروست . جنگ لبنان این اوضاع را به مراتب وخمیتر کرد. این جنگ که با آنهمه جنایت و وحشیگری اسرائیل و تایید آمریکا سرانجام با اذعان رسمی به شکست پایان یافت، عملا تمامی سیاست های فعلی آمریکا را زیر سوال برده است. این آمریکا را در موقعیت بسیار دشواری قرار میدهد. به نظر نمی رسد که راه برون رفت برای آمریکا علم کردن یک جنگ دیگر (مثلا علیه جمهوری اسلامی) باشد. گو اینکه دیوانه های حاکم بر آمریکا و اسرائیل چه بسا به آن دست زنند. احتمال قویتر این است که آمریکا برای مدتی ناچار است پشت سر متحدین خود در اروپا پناه بگیرد و منتظر فرصت بنشیند.

اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی گرچه برنده موقت جنگ لبنان بودند، اما به اعتقاد من در درازمدت موجبات ضعف خود را فراهم آوردند. دست بالا گرفتن اسلام سیاسی در فلسطین و لبنان به معنی توجیه  یافتن سیاست های جنگ طلبانه اسرائیل و  به عقب رانده شدن بیش از پیش هرگونه امیدی برای صلح بر مبنای دولت متساوی الحقوق فلسطین است. جنگ لبنان به خوبی نشان داد که چگونه بقول حمید تقوایی مساله فلسطین در این میانه  هایجک شد. این روند دیر یا زود اعتراض علیه اسلام سیاسی و سیاست جنگ طلبانه اش در فلسطین را دامن خواهد زد. بی علت نبود که نصراله با زرنگی از گروگانگیری سربازان اسرائیلی بهانه به دست دولت اسرائیل داد عذر خواهی کرد.

تا آنجا که به خود جمهوری اسلامی برمیگردد جنگ لبنان گرچه موجب دست بالا گرفتن سیاست های نسبتا ملایم اروپا در قیاس با آمریکا در پرونده اتمی اش شد، ولی از سوی دیگر زمینه های فشار متمرکز کل غرب بر جمهوری اسلامی را فراهم می آورد.

برنده واقعی جنگ لبنان به نظر میرسد که اروپا بود که پایش بیش از پیش در خاورمیانه باز شد و ابتکار عمل بیشتری در مذاکره و برخورد با جمهوری اسلامی حول پرونده اتمی بدست آورد. ولی همانطور که بالاتر اشاره شد اینها همه تعادلی ناپایدار است که دیر یا زود بهم خواهد خورد. چه آمریکا و اسرائیل و چه از این طرف اسلام سیاسی که بصورت جنبشی و نا متمرکز عمل میکند میتوانند با ماجراجویی نظامی و تروریستی خود وضع را تغییر دهند و جهمنی به مراتب سوزان تر و بی در و پیکر تر از وضعیت فعلی ایجاد کنند.

این ما را دوباره به نقطه ای برمیگرداند که بالاتر هم اشاره کردیم: نمی توان ساکت نشست و دست روی دست گذاشت. نمی توان جانب یکی از این قطب های ترور و جنگ را گرفت. باید مستقل و فعال علیه هردو به میدان آمد. در مرکز بحران خاورمیانه مساله فلسطین قرار دارد اما  امروز طرح دو دولت متساوی الحقوق فلسطینی و اسرائیلی تماما به تلاش نیروهایی گره خورده که هم علیه سیاست های جنگ طلبانه و میلیتاریستی آمریکا و اسرائیل و هم علیه شعار نابودی اسرائیل اسلام سیاسی هستند. این یعنی اینکه امروز مردم آزایخواه و برابری طلب در فلسطین و اسرائیل و تمام جهان، آنچیزی که ما جبهه سوم نامیده ایم، باید علیه هردو قطب میلتاریسم غرب و اسرائیل و تروریسم اسلام سیاسی به میدان بیایند. در رابطه با جمهوری اسلامی نیز تنها راه حل به نفع بشریت در دست جبهه سوم است:  مقابل هرگونه حمله و تهدید نظامی و یا تحریم اقتصادی آمریکا قاطعانه ایستاد و از آنسو با تمام قوا برای سرنگونی جمهوری اسلامی به نیروی انقلابی مردم تلاش کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:27  توسط مصطفی صا بر  | 

آخرین از نوع خود!

 کاسترو: "دیکتاتور یا قهرمان؟"

 

کاسترو: "دیکتاتور یا قهرمان؟" این سوالی است که سایت بی بی سی فارسی به مناسبت هشتادمین سالگرد تولد کاسترو،  بعنوان نظر خواهی از خوانندگان خود طرح کرده است. دهها نفر (عمدتا از دوستداران کاسترو) به آن جواب داده اند. عمده پاسخ دهندگان که بیشتر از افغانستان و بعضا ایران هستند (که این نکته جالبی است و یک روند ضد آمریکایی شدید در افغانستان را نشان میدهد) کاسترو را قهرمان دانسته اند. تک و توکی او را دیکتاتور خوانده اند. چند نفری هم او را هردو خطاب کرده اند.

واقعیت کاسترو را نه "دیکتاتور" توضیح میدهد و نه "قهرمان" و نه "هردو". "هیجکدام" شاید پاسخ صحیح تری در این تست چهارجوابی ژورنالیستی است. اما نکته اصلی این است که سوال اشتباه است. نه کاسترو و نه هیچ واقعیت پیچیده ای در اینگونه تست ها نمی گنجد.  کاسترو کاسترو است. اهمیت او شاید در این است که او شاید آخرین از نوع خود باشد.

کاسترو محصول دوره خاصی از تحول سرمایه داری معاصر و جدال بین قطب های سرمایه داری و مبارزه طبقاتی در سطح جهانی است. او اساسا ثمره نیمه دوم قرن بیستم و دوره جنگ سرد است. دوره جدال سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم (بلوک شرق) با سرمایه داری بازار آزاد تحت نام "جهان آزاد" (بلوک غرب). دوره ای که کمونیسم کارگری فقط بعنوان فشار بر جناح چپ بورژوازی حضور دارد. دوره ای که با شکست سرمایه داری دولتی و افول انواع کمونیسم بورژوایی متکی بر آن، با پیروزی بازار آزاد و وحشیگری دوره نظم نوین پایان یافت. 

 کاسترو البته توانست سقوط شوروی و شکست سرمایه داری دولتی  را علیرغم شدیدترین فشارها از سوی آمریکا تاب آورد. گرچه مجبور بود بخاطر این برای مثال با سران یکی از جنایتکارترین رژیم های معاصر دنیا (جمهوری اسلامی) عکس بگیرد. با این همه او در مسابقه ای که در دوره نظم نوین جهانی برای بازگشت به قرون وسطی آغاز شد، از جمله رهبران سیاسی دنیا بود که کم و بیش بر پرنسیب های قبلی خود پای فشرد و کوشش نکرد در این مسابقه سقوط به قهقرا نفر اول باشد!

کاسترو اما در سطحی مشخصتر، قهرمان نوعی رهایی ملی است. رهایی از یوغ آمریکا و دیکتاتور دست نشانده اش در یک کشور تحت سلطه.  او قهرمان استقلال طلبی بورژوازی و خرده بورژوازی کشورهای جهان سوم علیه امپریالیسم و مشخصا بورژوازی غرب است. در دوره ای که او و کسانی نظیر او پرچم  انقلابات و جنبش های استقلال طلبانه از این دست  را بر می افراشتند خود را سوسیالیست و کمونیست مینامیدند. و در جهان دو قطبی قرن بیست به "کمپ سوسیالیسم" می پیوستند. دوره ای که صدام حسین ها و قذافی ها خود را "سوسیالیست" معرفی میکردند و شاه و پینوشه  و ملک فیصل اعضای محترم "جهان آزاد" بودند. (و این دومی ها، طفلی ها،  بر خلاف آن اولی ها اصلا "دیکتاتور" نبودند!)  بعلاوه کاسترو سمبل بنا و حفظ  نوعی سرمایه داری دولتی و رفرمیستی است که بسیاری از چپ تا راست به آن "سوسیالیسم کوبایی" لقب داده اند.

با این همه او ربطی به سوسیالیسم به معنی دقیق کلمه ندارد. در کشور او نیز کارگر همچنان برده مزد است. گرچه رفرم هایی که دولت انجام داده به نظر میرسد در برخی زمینه های حاکمیت مستقیم بازار و استیلای بردگی مزدی را محدود کرده است. برای مثال در زمینه بهداشت و سلامتی  عمومی، استاندارد بهداشت مردم کوبا علیرغم همه فقر و همه تحریم ها در حد یکی از بهترین ها در سطح دنیا قرار دارد.

تجربه کاسترو البته نکته های آموختنی برای کمونیسم و انقلاب کارگری نیز در بر دارد. مهمترین  آن اینست که چگونه یک کشور کوچک با منابع محدود میتواند درست بغل گوش آمریکا به راهی برود که کلانتر دنیا با تمام  قوا میکوشد مانع آن شود. و این ممکن نبود مگر با تکیه به  محبوبیت و حمایت وسیعی که کاسترو نزد افکار عمومی دنیا بدست آورده است. علیرغم تلاش شبانه روزی میدیای غرب و "دیکتاتور دیکتاتور" راه انداختن دنبال کاسترو (از جمله در همین سوال بی بی سی فارسی)،  کاسترو اگر نه محبوبترین قطعا یکی از محبوبترین حکومتمداران فعلی دنیا است.  نباید اشتباه کرد، این محبوبیت کاسترو صرفا ناشی از این نیست که او قهرمان استقلال طلبی بورژوازی و خرده بورژوازی ناراضی کشورهای جهانسوم است. از این هم نیست که کاسترو محکم جلوی آمریکا ایستاده است.  محبوبیت کاسترو اساسا ناشی از این است که کارگران و مردم آزاده جهان همان درجه از اصلاح در سرمایه داری و تلاش برای بهبود زندگی در کوبا را قدر میگذارند و در تقابل بین کوبا و آمریکا همواره پشتیبان کوبا بوده اند. جامعه چپ خود را ارج میگذارد، ولو اگر از نوع کاسترو باشد. این نشان میدهد که اگر چپ واقعا کارگری،  واقعا آزادی خواه و برابری طلب در گوشه ای از جهان عروج کند تا چه ابعادی میتواند مورد حمایت مردم دنیا قرار گیرد.

اما کاسترو آخرین از نوع خود است. چپ گرایی نوع کاسترو تاریخش مدتهاست که سپری شده است. اولا پایه مادی چپ گرایی نوع کاسترو بمعنی اخص (یعنی استقلال طلبی بورژوازی و خرده بورژوازی ناراضی) کاملا به ارتجاع گراییده است.  اکنون داریم می بینیم که در دوره نظم نوین جهانی چگونه امثال شیخ نصرالله میکوشند بعنوان  چه گوارا و کاسترو زمان ما ظاهر شوند و پرچم "مبارزه با امپریالیسم" را برافرازند. ثانیا دیگر چپ گرایی در دنیا با هیچ نوع کمونیسم بورژوایی (چه نوع روسی، چه چینی، چه ترورتسکیستی و چه نوع کوبا)  نمی تواند نمایندگی شود. اینست که کاسترو یک عتیقه  به یادگار مانده از یک دوره  تاریخی اساسا سپری شده است.

 انواع کمونیسم بورژوایی قرن بیست در تحلیل نهایی محصول عقب نشینی بورژوازی در مقابل انقلاب اکتبر و انقلاب عظیم لنین بود. برای شکست انقلاب اکتبر بورژوازی مجبور بود خود سرمایه داری دولتی اش را تحت نام کمونیسم و سوسیالیسم سازمان دهد. ولی همین سرمایه داری تحت نام چپ بعد خود کوشید پرچمدار تغییر جهان تحت الگوی خود باشد و پرچمدار رسمی چپ در سطح جهانی شد. و خود کمونیسم کارگری در زیر سایه قدرتمند این کمونیسم بورژوایی که به قطبی در جهان دوقطبی تبدیل شد، به حاشیه رفت و هیچگاه نمایندگان و احزاب جدی و موثری پیدا نکرد. اکنون آن دوره گذشته است. کمونیسم بورژوایی و سرمایه داری دولتی مترادف با آن در مقابل تحرک بازار و عقب ماندن در مسابقه برای بالا بردن بازدهی کار شکست خورده است.  سرمایه داری بازار آزاد  یک الگوی واحد و وحشی را در سراسر جهان تثبیت کرده است و بار دیگر  مبارزه کار و سرمایه در اشکال اصیل تر ومستقیم تر به جلو رانده میشود،  و لذا عروج کمونیسم کارگری (مانند دوره اواخر قرن نوزده، اوائل قرن بیست) به یک ضرورت عاجل تبدیل میشود.

تا زمانی که کمونیسم کارگری عروج نکند، چپ گرایی به سبک و سیاق سابق همین سرنوشت مسخره و روبه زوالی را خواهد داشت که اکنون در پیش چشمان ما دارد صورت میگیرد. یعنی شیخ نصرالله میتواند به "برادران سوسیالیست" پیام وحدت بدهد و  بیاید بگوید که آنها در لبنان عکس خامنه و خمینی را در کنار چه گوارا و کاسترو روی طاقچه میگذارند. یا امثال کاسترو و چاوز در سیاست بین الملل کنار جریانات بشدت ارتجاعی نظیر حزب الله و جمهوری اسلامی قرار میگرند. (شخصا امیدوارم کاسترو در این پایان عمر بیش از این خراب نکند و بیش از این خود را به همکاری با ارتجاع اسلامی آلوده نکند.)

اما عروج کمونیسم کارگری طبعا عنصر آگاهش را می طلبد و به نظر من این غول از شیشه رها شده است. عروج کمونیسم کارگری و منصور حکمت در ایران (و بویژه اگر ما حزب کمونیست کارگری درست عمل کنیم و در پیشاپیش جنبش انقلابی مردم جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم و جمهوری سوسیالیستی را برپا داریم ) بسرعت به یک موضوع جهانی تبدیل خواهد شد. جپ گرایی قرن بیست و یک چپ گرایی واقعا کارگری، عمیقا آزادیخواهانه و برابری طلبانه، چپ گرایی علیه همه قطب های بورژوایی، چپ گرایی از نوع مارکس، نوع لنین و نوع حکمت خواهد بود.

کاسترو آخرین و شاید یکی از محوببترین ها از نوعی زوال یافته است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:2  توسط مصطفی صا بر  | 

رژیم و مردم، پس از جنگ لبنان

مصطفی صابر

 

تا آنجا که رابطه رژیم اسلامی با مردم ایران بر میگردد،  جنگ لبنان برای جمهوری اسلامی پیروزی نبود. بیشتر شکست بود. شکست در مرعوب کردن و مستاصل کردن و به عقب راندن مردم.  پس از این جنگ نفرت مردم از جمهوری اسلامی و نگرانی های آنها از ماجراجویی های منطقه ای و نظامی رژیم اسلامی افزایش یافت. جنگ لبنان تصویری را مقابل مردم ایران قرار داد که فردا مطابق نقشه های امام زمانی احمدی نژاد و وحشیگری نظم نوینی میلیتاریسم غرب ممکن است بر سر خود آنها نازل شود. این بیش از پیش مردم را متقاعد میکند که خود باید به میدان بیایند و کاری بکنند. به نوعی خوش خیالی سیاسی که بالاخره آمریکا می آید و شر رژیم را میکند بیش از پیش ضربه میزند. ضرورت و مطلوبیت سرنگونی جمهوری اسلامی به نیروی انقلابی مردم را بیش از پیش جلوی جامعه میگذارد. در پس فرونشستن گرد و خاک رجزخوانیهای ناشی از پیروزی حزب الله، این چپ، رادیکالیسم و دخالتگری سیاسی مردم است که در ایران اوج خواهد گرفت. این حدس و گمان نیست، با کمی دقت در اوضاع چه در طی جنگ لبنان و چه بعد از آن قابل مشاهده است.

در طی این جنگ علیرغم تبلیغات سنگین جمهوری اسلامی حول "مقاومت" حزب الله، علیرغم دلسوزی مردم ایران برای مردم فلاکت زده لبنان و نفرت از وحشیگیری اسرائیل و غرب، جنگ مردم علیه جمهوری اسلامی لحظه ای متوقف نشد و به مجرد آنکه جنگ لبنان پایان یافت این جنگ خانگی حدت پیدا کرد. در فاصله همان جنگ لبنان و پرکردن در دیوار شهر از عکسهای حزب الله،  قتل اکبر محمدی اعتراض وسیعی را در داخل و خارج بر انگیخت. برای اولین بار نشانه های یک جنبش وسیع برای آزادی زندانیان سیاسی بطور محسوسی مشاهده شد. بعلاوه در تمام طول جنگ جمهوری اسلامی به بهانه کشف آنتن های ماهواره مشغول خانه گردی و ایجاد رعب و وحشت و نوعی اعمال وضعیت اضطراری بود. کاملا معلوم بود که رژیم اسلامی از موقعیت خود در مقابل مردم نامطمئن است.

وقایع یکی دو هفته گذشته و بعد از جنگ حتی بهتر نشان میدهد که جنگ لبنان نتوانسته موقعیت داخلی رژیم را بهبود بخشد. هفته گذشته تحصن و اعتصاب کارگران پرریس و خانواده هایشان در سنندج را داشتیم که با حمایت وسیع مردم شهر و فعالین کارگری سایر شهرها روبرو شد. (اخبار این حرکت را میتوانید در سایت روزنه دنبال کنید.)  پیام های حمایت از بخش های مختلف کارگری به سمت کارگران پرریس سرازیر شد (چیزی که در این ابعاد و سرعت حتی در جریان اعتصاب کارگران واحد ندیده بودیم) و حمایت مردم سنندج چنان برای رژیم ترسناک شد که با حمله وحشیانه به تحصن و اعتصاب آنرا درهم شکست. رژیم بروشنی نشان داد که خوب فهمیده است این روزها هر حرکت اعتراضی میتواند بسرعت حمایت توده ای جلب کند و غیر قابل کنترل شود. مثال دیگر اجتماع زنان در تهران بود که در فاصله کوتاهی فراخوان داده شد اما جمعیت زیادی گرد آمد (عکس صفحه اول)  و تنها حضور سنگین و تهدید آمیز نیروهای انتظامی مانع برپایی آن شد. اینها همان کسانی بودند که اجتماع 22 خرداد را برپا کرده بودند و علیرغم سرکوب وحشیانه رژیم اینک دوباره به خیابان آمده بودند. و بالاخره،  مثال دیگر جنب و جوشی است که برای آزادی زندانیان سیاسی و برای شرکت در مراسم خاوران در دهم شهریور به راه افتاده است.  این شواهد بعلاوه  اعلام فتوحات رژیم که در یک ماه گذشته چند صد آنتن پشقابی معدوم شده و یا چند صد زن "بدحجاب"  تذکر گرفته است، بخوبی نشان میدهد که  اوضاع جمهوری اسلامی در مقابل مردم از چه قرار است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط مصطفی صا بر  | 

 

 

جوانان کمونیست 260

 

جنگ و منفعت های حقیر

مقام کوروش مدرسی در چپ "ضد امپریالیست"

مصطفی صابر

 

 

کلاغ ها و دایناسورها

 

 

در شماره قبل دیدیم که کوروش مدرسی در پناه دلسوزی برای مردم لبنان و  محکوم کردن جنایات اسرائیل و آمریکا و انگلیس، عملا حزب الله را به مقام "مقاومت" و "سرپناه" مردم و چیزی که با اتکاء با آن مردم لبنان"از شرف و زندگی خود دفاع کنند"، ارتقاء داده است. نکته این نیست که آقای مدرسی از حزب الله بدش نمی آید، یا آنها را کثیف و ارتجاعی نمی داند، نکته این است که دستکم در این جنگ معین آنها را جزو مقاومت بر علیه نقشه های آمریکا و امپریالیسم  تعریف کرده است. نکته این است که در جنگ لبنان ایشان منکر جنگ بین دو قطب تروریستی (میلیتاریسم غرب و اسلام سیاسی) است و معتقد است که این صورت مساله ای است که آمریکا و انگلیس وحزب الله جلوی ما گذاشته اند! پس سوال این است که ماهیت این جنگ از نظر ایشان چیست؟ صورت مساله صحیحی که ایشان مطرح میکند و دست آخر از اردوی حزب الله سردرمی آورد کدام است؟ اینجا مجبوریم وارد "دالان های تئوریک" کوروش مدرسی بشویم. دالانی که بهیچ وجه ایشان به تنهایی در آن قدم نمی زند. بلکه همانطور که در شماره گذشته هم اشاره کرده ایم یک جنبش و گرایش وسیع چپ خرده بورژوایی و "ضد امپریالیستی" در سراسر جهان در دهلیزها و حفره های این دالان در هم میلولند و چه بسی به خیال خودشان مشغول مبارزه با امپریالیسم هستند، اما عملا جز در خدمت همان امپریالیسم و مانعی در برابر مبارزه طبقه کارگر بر علیه کل قطب های بورژوایی زمان ما چیز دیگری نیستند. در این دالان کسی مثل کوروش مدرسی که حزب الله را کثیف هم میداند ولی با اینهمه از کنار آنها سر درمی آورد، انصافا موجود قابل مطالعه تری است.

اما تا آنجا که به تئوری و تحلیل و متد بررسی جنگ لبنان و کلا تقابل های بورژوایی زمان ما برمیگردد این گرایش خرده بورژوایی بر پایه تئوریکی پیش پا افتاده و مبتذل و البته غیر مارکسیستی استوار است. این موضع انعکاس موقعیت خرده بورژوای گیج سر و وحشت زده ای است که از یکسو در برابر تقابل فاجعه آمیز قطب های بورژوایی  زمان ما آینده خود و بشر را تیره و تار می بیند،  اما از سوی دیگر نه درک درستی از سوسیالیسم و مبارزه طبقاتی دارد، نه فی الواقع به آن باور دارد، (برای مثال یادمان نرود، "سوسیالیسم مردم را رم میدهد"!)  لذا نه میخواهد و نه میتواند مبارزه مستقل طبقه کارگر و بشریت امروز علیه کل بورژوازی را سازمان دهد.  در نتیجه "سوسیالیسم"  او به این تقلیل می یابد که مقهور و قربانی جدال بورژواها شود و در این جنگ خونین به خیال خودش در مقابل شر اصلی جبهه بندی کند و در کنار شر کمتر قرار گیرد. بسادگی پیه یک ارتجاع را برای مقابله با ارتجاع دیگر به تن خود بمالد. و دعا کند که شاید از این طریق فرجی حاصل شود. وجدانش راحت است که کاری کرده است. و واقعا هم کاری کرده است!  کار او اساسا این است که به نام چپ و کمونیسم خاک به چشم کارگران بپاشد و مثل آقای مدرسی  بنام مبارزه با امپریالیسم  آمریکا حزب الله را تیرئه کند و  بعوض چپ  را در صندلی اتهام بنشاند و حرفهایی بزند که حتی امثال شریعتمداری کیهان هم در گفتنش خیلی دستشان باز نیست.  

میشود به موارد زیادی از این موضع گیری چپ خرده بورژوایی اشاره کرد،  اما نمونه جنگ لبنان و بویژه مواضع کوروش مدرسی نمونه خوب و تیپیکالی از برخورد این چپ غیر کارگری به اوضاع و احوال جهان است. تا آنجا که به جنگ لبنان برمیگردد  مشخصا سه مولفه و یا اگر مایل باشید سه تز را میتوان مشاهده کرد که پایه های مشترک "تحلیلی و تئوریک" این جریان است :

1) امپریالیسم آمریکا و متحدینش دشمن اصلی بشر در مقطع فعلی است و باید قبل از هرچیز آنرا متوقف کرد. 2) تاریخ را آمریکا و هیات حاکمه نئوکنسرواتیوش هرجور خواست میسازد. گویی نه فقط مبارزه طبقاتی بلکه جدال قطب های بورژوایی بر سر قدرت از کره ارض رخت بر بسته و یا بسیار فرعی شده است. 3) اسلام سیاسی بعنوان یک قطب بورژوا امپریالیستی و یک مدعی قدرت در جدال با آمریکا و غرب و یک سوی این جنگ به رسمیت شناخته نمی شود. بلکه بعنوان یک "مقاومت" در مقابل شر اصلی (امپریالیسم آمریکا) و لذا متحد عملی این خرده بورژوازی وحشت زده، گیج سر و عقب مانده قلمداد میشود.

البته اینها عامترین مولفه های تئوریک برخورد این چپ غیر کارگری به جنگ لبنان است. این چپ خرده بورژوایی یکدست نیست و فرقه ها و زیر فرقه های خود را دارد که اینجا فرصت نیست وارد جزئیات تفاوت موضع آنها شویم. همینقدر برای مثال بگوییم برخی از آنها (بویژه آنها که تحت تاثیر اروپا محوری و تزهای پست مدرنیستی قرار دارند)  احمدی نژاد و شیخ نصرالله را نماینده مردم ایران یا لبنان می دانند. همانطور که حجاب و سنگسار را جزو "فرهنگ خود" مردم کشورهای اسلام زده میدانند. (یادم می آید که در یکی از جلسات چپ های کانادا در دوره جنگ افغانستان یکی از "اتوریته های تئوریک" اینگونه چپ ها طالبان را نماینده مقاومت مردم افغانستان در برابر امپریالیسم آمریکا قلمداد میکرد و با چه افسوسی از شکست آن سخن میگفت!!) برخی دیگر که جهانسومی هستند و در رویای "استقلال و آزادی" و در واقع برقراری بورژوازی ملی مستقل خودی هستند (خیلی شبیه پوپولیستهای خودمان در سال 57)، حزب الله و جمهوری اسلامی را در کنار کاسترو و چاوز (که البته با جمهوری اسلامی تفاوتهای جدی دارند)  قهرمان "مبارزه ضد امپریالیستی" خود قلمداد میکنند.

  باید توجه کرد کوروش مدرسی با ورژن هایی که اشاره شد فرق هایی دارد. او نمونه ایرانی این چپ خرده بوروژا است. و ایران جایی است که توهم نوع جهانسومی این چپ خرده بورژوا برای برقرای بورژوازی ملی و مستقل اش به ثمر نشسته و همه دیده اند که جمهوری اسلامی کثیف از آن سر بر کرده است. جایی که حتی پایه مادی همین چپ خرده بورژوا آرمانهای خود را جای دیگری جستجو میکند و به این آسانی دنبال امثال خمینی و احمدی نژاد یا حتی خاتمی و گنجی و حجاریان (که آقای مدرسی توصیه میکرد با امثال ایشان دولت مشترک تشکیل دهیم!) نمی افتد. جایی که سازمان های رسمی این چپ خرده بورژوا و ضد امپریالیست یکبار توسط نقد عملی سیر وقایع و نقد نظری و سیاسی جریان کارگری و کمونیستی (مشخصا مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری) افشاء شده و از میدان بدر شده اند. لذا کوروش مدرسی با دشواری های زیادی برای بلند کردن مجدد پرچم این چپ خرده بورژوایی در فضای اپوزیسیون ایران روبروست. وی مجبور است ظاهری چپ تر به خود بگیرد و حتی زبان و ادبیات کمونیسم کارگری را به کار گیرد. قبلا هم در جایی دیگر گفته ام که  او دارد تلاش میکند ورژن جدیدی از این چپ خرده بورژوا، ورژن پسا حکمتی آنرا تحت نام "حکمتیست" ارائه دهد. (و همین ادعای میراث حکمت را داشتن به او اعتماد به نفس میدهد که حتی وقیح تر و صریح تر از اکثریتی ها و نوادگان پوپولیست ها به دفاع عملی از حزب الله برخیزد و آنرا "مقاومت" قلمداد کند!)

باید قبول کرد که مبارزه طبقاتی در ایران که به یمن انقلاب 57 و خودآگاه شدن کمونیسم کارگری گام ها از سایر نقاط دنیا پیش افتاده ، یعنی قطبی تر شده و طبقات و جنبش ها نمایندگان آگاه و احزاب خود را دارند، به ما پدیده هایی را نشان میدهد که بعدا احتمالا مشابه آنرا در سایر نقاط دنیا خواهیم دید. اگر مطالعه آناتومی کلاغ ها چیزی به ما در مورد دایناسورها میگوید پس بررسی دقیق مواضع آقای کوروش مدرسی به ما امکان خواهد داد که نمونه های کمتر تکامل یافته تر از نوع  رو به زوال ایشان را بهتر درک و نقد کنیم.

 

بیرون انداختن یک قطب

 

اجازه بدهید ببینیم  چگونه کوروش مدرسی نیز بر همان پایه های تحلیلی مشترک که بالاتر گفتیم استوار است.   از آنجا که بحث حاضر به وجه تئوریک حزب الله پناهی ایشان میپردازد، برای اینکه کمی  منصف باشیم و برای اینکه بحث مان هم معتبر تر و سر راست تر و کم زحمت تر باشد، از مصاحبه ایشان (که شاید از سر تهییج کمی بیش از حد راست زده باشد!) دور شویم و به سراغ  بیانیه حزب ایشان برویم.  چرا که در  این بیانیه (که احیانا بخش های تحلیلی آن به قلم خود ایشان باشد) فرموله تر و دقیق تر مباتی تئوریک و تحلیلی مواضع ایشان بیان شده است. همینجا بگویم که بیاینه اندکی از بیانات کوروش مدرسی در مصاحبه مشهورشان چپ تر است. اما به نظر من مصاحبه او و دفاع بی سابقه اش از حزب الله ابدا خارج از خط رسمی حزب شان نیست. برعکس پراتیک کردن فعال همان موضع است. اگر خود حزب چپ تر از اوست (که امیدوارم اینطور باشد) امیر دیگری است. بهر حال بیانیه  در تبیین جنگ لبنان میگوید:

 

«این جنگ برخلاف آنچه ادعا میشود در دفاع از امنیت مردم اسرائیل در مقابل تروریسم حزب الله نیست. طی چهل سال گذشته، دولت اسرائیل اصلی ترین عامل ناامنی زندگی مردم منطقه، بویژه برای فلسطینیان، برای مردم لبنان و همچنین برای مردم اسرائیل بوده است.  این جنگ ادامه جنگ چهل ساله اسرائیل و اعراب نیست. این جنگ بازگشت به اشغال "نوار امنیتی" جنوب لبنان، شش سال پس از تخلیه آن نیست. این جنگ ادامه تقابل قطبهای تروریسم، پس از یازده سپتامبر نیست.»

 

نه،  جنگ لبنان در دفاع ازمردم اسرائیل در مقابل تروریسم حزب الله نیود و  ادامه مستقیم جنگ چهل ساله اسرائیل و اعراب هم نبود. گو اینکه بر متن  مساله فلسطین و جدالهای سابق صورت میگیرد و بر روندهای گذشته تاثیر میگذارد و آنها را  از نو تعریف میکند.  این بجای خود و در نحوه برخورد به مساله فلسطین مهم است. اما فعلا از این میگذریم. توجه خود را به این معطوف میکنیم که تمام مقدمات این پارگراف برای این است تا به نکته اصلی برسد و آن این است: " این جنگ ادامه تقابل قطبهای تروریسم پس از یازده سپتامبر نیست".

بگذارید همین اول روشن کنم که به نظر من هم جنگ لبنان ادامه خطی و مکانیکی جنگ تروریستها بعد از یازده سپتامبر (تاکید زیر یازده سپتامبر) نیست.  بعد از یازده سپتامبر اتفاقات زیادی افتاده که در واقعیت (و لذا در تحلیل) تقابل دو قطب تروریستی و کل اوضاع جهان و نتیجتا در جنگ لبنان موثر است. اما دقت کنید چطور در همان پارگراف روندهایی با بار  تحلیلی و اهمیت واقعی متفاوت و ناهمگون کنار هم گذاشته شده اند تا آخر سر با تردستی این حکم از آن درآید: جنگ فعلی ادامه تقابل دوقطب تروریستی هم نیست!

مثلا کدام ابلهی جز راسترین گرایشات در اسرائیل و آمریکا می پذیرد که این جنگی علیه تروریسم بود؟ چه کسی فکر کرده است اسرائیل و سیاست های فاشیستی اش میخواهد به نا امنی منطقه خاتمه دهد؟ کدام مفسری فکر کرد که جنگ لبنان ادامه جنگ چهل ساله اعراب و اسرائیل است؟ اما تقابل دو قطب تروریستی ابدا در این سطوح و هم عرض اینها نیست. این مرا یاد التقاط ساده آخوندی برای شیره مالیدن بر سر مخاطب می اندازد. چند مورد واضحا "نیست" را می آورد تا یک مورد دیگر را هم به قرینه بار  مخاطب کند و بگوید: اینهم "نیست"! بدون اینکه زحمت بکشد و نشان بدهد  این آخری چرا "نیست" می باشد. ادامه جنگهای چهل ساله نیست. ادامه تقابل دوقطب تروریستی هم نیست! بهمین راحتی.

کوروش مدرسی خوب میداند که "تقابل دو قطب تروریستی" به یمن مقالات منصور حکمت (جهان بعد از یازده سپتامبر) یک نظریه معتبر چپ در تبیین سیاسی و مشخص جدالهای بورژوازی جهانی زمان ما است. حتی اگر منصور حکمت را هم کنار بگذاریم (که آقای مدرسی صاف و ساده کنار میگذارد) خود واقعیت عینی دارد به هرکسی نشان میدهد که وقایع دنیای بعد از یازده سپتامبر را نمی توان بدون وارد کردن "تقابل دو قطب تروریستی" توضیح داد. حتی در همین بیانیه و در مصاحبه خود آقای مدرسی این "تقابل دو قطب تروریستی" به ناگزیر و به حکم واقعیت سرسخت بطور مستقیم و آشکاری (و بسیار تاثیر گذار تر از مثلا جنگ چهل ساله اعراب و اسرائیل و غیره) وارد تحلیل میشود. در واقع نه آقای مدرسی و بیانیه حزبش و نه هیچ کس دیگر قادر نیست جنگ لبنان را بدون "تقابل دو قطب تروریستی" توضیح دهد.  پس برای چه حکم داده  میشود که  این جنگ ادامه تقابل دو قطب تروریستی نیست؟  خیلی ساده،  برای اینکه با یک جمله تبیین دقیق و مارکسیستی که منصور حکمت از روندهای سیاسی و جنگ قدرت دنیای بعد از یازده سپتامبر داد کنار گذاشته شود. برای اینکه با یک چرخش قلم یک وجه اصلی واقعیت امروز کنار گذاشته شود. و اینهمه برای چه؟ برای اینکه جنگ به یک قطب محدود شود. برای اینکه راه رسیدن به تز اولی که بالاتر اشاره کردم (امپریالیسم آمریکا دشمن اصلی بشر است) هموار شود. تقابل دو قطب تروریستی کنار گذاشته میشود تا در قدم بعدی، یکی از قطبها  اینبار نه بعنوان یک قطب مدعی قدرت، بلکه بعنوان شر کمتر که فعلا مجبوریم با آن بسازیم تا با آمریکا مبارزه کنیم، وارد تحلیل شود. "دو قطب تروریستی" کنار گذاشته میشود تا بعد حزب الله واسلام سیاسی بعنوان "مقاومت" و "نقطه امید مردم" در مقابل امپریالیسم آمریکا و میلیتاریسم وحشی اش تطهیر شود.

اما همانطور که گفتم خود واقعیت سرسخت اجازه نمی دهد که تقابل دو قطب تروریستی در تبین جنگ لبنان وارد نشود. خواهیم دید که تقابل دو قطب به ناگزیر و به زبانی ویژه و ناسیونالیستی در تبیین و تحلیل وارد میشود اما در نتیجه گیری های عملی فقط یک قطب میماند و قطب دیگر خارج میشود!! حکمت آن استدلال آخوندی "این جنگ ادامه تقابل قطبهای تروریسم پس از یازده سپتامبر نیست" در همین است: بیرون انداختن یک قطب بورژوایی از تحلیل مشخص جنگ لبنان!

 

بعد از جنگ عراق چه شد؟

 

 بیانیه بلافاصله می افزاید:

«تعرض کنونی اسرائیل به لبنان بر متن اوضاع بعد از جنگ آمریکا علیه عراق و در ادامه اهداف و استراتژی "نظم نوین"ی آمریکا صورت گرفته است. این جنگ جزئی از جنگ طلبی امپریالیستی ای است که یک قطب سرمایه داری برای تعیین تکلیف قدرت، در پی تغییر تعادل ناشی از سقوط شوروی، براه انداخته است. این جنگ جزئی از استراتژی "نظم نوین" برای تثبیت قدرقدرتی آمریکا در سطح جهان و قلدرمنشی فاشیستی اسرائیل در منطقه است. این جنگ بخشی از نقشه جنگی مشترک آمریکا و اسرائیل برای حمله به ایران به بهانه "کشمکش هسته ای" است و بخشی از بازی شطرنج  مرگباری است که توسط آمریکا بر منطقه تحمیل شده است. این جنگی است که به جای تهران و اراک و بوشهر و غیره، جنگ از بیروت، شعبا، بنت جبیل و بصره و تبریز آغاز شده است.»

 

در این پاراگراف دو سری از روندها مورد اشاره اند ولی در جای خود قرار نگرفته اند. طوری کنار هم چیده شده اند که "تقابل دو قطب تروریستی" و یا صحیح تر نقش اسلام سیاسی بعنوان یک قطب در مقابل غرب از واقعیت و از تحلیل حذف شود. این دو سری از روندها عبارت است از:  اول،  روندهای پایدارتری که بعد از سقوط شوروی و با "عروج خونین نظم نوین جهانی" آغاز شدند و دوم، روندهایی که خود در واقع محصول همان اوضاع بعد از سقوط شوروی بوده ولی به سهم خود بر این اوضاع تاثیر گذاشته اند.

برای مثال به این جمله دقت کنید: " این جنگ (یعنی جنگ لبنان) جزئی از جنگ طلبی امپریالیستی ای است که یک قطب سرمایه داری برای تعیین تکلیف قدرت، در پی تغییر تعادل ناشی از سقوط شوروی، براه انداخته است." این حکم نه فقط به یک معنی در مورد جنگ لبنان صحیح است، بلکه تقریبا در مورد همه جنگ های سالهای اخیر در سطح معینی صادق است. برای مثال جنگ اول و دوم علیه عراق، حمله به یوگسلاوی، حتی جنگ علیه افغانستان همه و همه جنگ هایی بودند که اساسا "یک قطب سرمایه داری برای تعیین تکلیف قدرت، در پی تغییر تعادل ناشی از سقوط شوروی، براه انداخته است." اما هریک از این جنگ ها ویژگی هایی داشتند و برخورد کمونیستی هم به آنها فرق هایی دارد. برای مثال جنگ افغانستان را نمی توان بدون عروج اسلام سیاسی و تقابل آن با غرب توضیح داد. در جنگ افغانستان با همه خاصیت امپریالیستی و نطم نوینی و تروریستی اش و لزوم محکوم کردن کشتار و "تروریسم هوایی" علیه مردم، نمی شد حمله به طالبان ولو از سوی آمریکا را محکوم کرد. جنگ علیه عراق متفاوت بود. گرچه این هم جنگی نظم نوینی بود اما کمونیست ها ضمن محکوم کردن آمریکا، محکوم کردن جنگ و تحریم و نابود کردن زندگی مدنی در عراق، در کنار مردم عراق و مبارزه شان بر علیه جنگ و برای رهایی از شر صدام قرار میگرفتند.  پس این که  جنگ لبنان هم جنگی بود در چهارچوب نظم نوین جهانی و برای نشان دادن برتری قدرت نظامی آمریکا به رقبا، هنوز همه چیز را توضیح نمی دهد.  سوال این است که مشخصه جنگ لبنان چه بود؟

بیانیه البته به این میپردازد اما با رندی میکوشد تا حتی الامکان به جایی نرود که مجبور باشد صریح و آشکار به دو قطب تروریستی اشاره کند. برای مثال میگوید این جنگ بر "متن اوضاع بعد جنگ آمریکا علیه عراق" صورت گرفته است. ولی کلامی در باره اوضاع بعد از جنگ آمریکا علیه عراق نمی گوید. چون اگر بگوید خود بخود آن قطب دیگر تروریسم (یعنی اسلام سیاسی) هم وارد میشود.

هرکسی که اخبار این چند سال را دنبال کرده باشد میتواند بفهمد که مولفه های اصلی اوضاع بعد از جنگ عراق بر متن کشتارهایی که هرروز دارد در عراق صورت میگیرد، عبارت است از نوعی شکست سیاسی برای آمریکا و متحدینش، دست بالا گرفتن جریانات قومی و مذهبی در عراق، تقویت اسلام سیاسی در عراق و در منطقه. مثلا بعد از جنگ آمریکا علیه عراق،  در فلسطین حماس به قدرت رسیده است، در ایران احمدی نژاد سر کار آمده است، اسلام سیاسی بارها نه فقط از طریق ترورهایش (نظیر لندن) بلکه حتی بعنوان یک نیروی سیاسی (نظیر اعتراض به کارتون های محمد) در خود اروپا عرض اندام کرده است.  به عبارت دیگر بعد از جنگ آمریکا علیه عراق، علاوه بر اینکه آمریکا در مقابل رقبای اصلی (نظیر اروپا و روسیه و چین) تا حدی تضعیف شده است، اما مهمترین تحول حاد شدن تقابل (یا بقول منصور حکمت "جنگ قدرت")  اسلام سیاسی و غرب بوده است. کسی که اینرا نبیند و بصراحت وارد تحلیل از جنگ امروز در لبنان نکند از تحولات بعد از جنگ عراق چیزی نگفته است. و اگر تحولات بعد از جنگ آمریکا علیه عراق عمدتا این هاست که برشمردیم، سوال این است که تاثیرش بر جنگ لبنان چه بود؟ بیانیه در این مورد ساکت است و آن عبارت بعد از تحولات جنگ آمریکا علیه عراق صرفا یک تعارف تئوریک است.  برای این آمده است تا تقابل بین دو قطب های تروریستی نیاید. پزی است برای اینکه هیچ نگوید. تا همه چیز را ساده و روشن حول "یک قطب امپریالیستی" بچیند.

 

امپریالیسم علیه جغرافیا؟

 

ولی جالب این است آنجایی که بیانیه فاکتور های خود ویژه و کنکرت جنگ لبنان را برمیشمرد، یکراست سراغ ایران و  قدر قدرتی آمریکا و اسرائیل در منطقه می آید! گویا اصلا جنگ لبنان جنگی علیه ایران است! (دقت کنید ایران و نه جمهوری اسلامی!) سوال اینست که چرا مساله هسته ای ایران بهانه میشود؟ چرا این جنگی است که بقول بیانیه بجای اینکه از تهران شروع شود از بیروت شروع شده است؟ تنها پاسخی که در آن پاراگراف میتوانید بیابید این است: چون آمریکا میخواهد قدر قدرتی اش را به جهان اعلام کند. چون اسرائیل میخواهد قدرت فاشیستی اش را در منطقه گسترش دهد. باشد اینها را پذیرفتیم. آنها همین قصد را هم دارند.  اما این توضیح نمی دهد چرا جمهوری اسلامی (ببخشید!  ایران) هدف اصلی این جنگ است؟ چرا مثلا مصر انتخاب نشده است؟ چرا ترکیه و یا پاکستان را (که حکومتش اسلامی - نظامی است و قدرت اتمی هم دارد!)  برای راه انداختن این معرکه خون و جنایت و جنگ  بر نگزیده اند؟ بازهم بیانیه در این مورد و در این سطح ساکت است. چرا چون به مجرد اینکه بخواهد ذره ای به این سوال واقعی پاسخ بدهد مجبور خواهد شد تا اسلام سیاسی و تقابل آن با غرب و آمریکا را وارد کند.

 بیانیه در این مورد ساکت است اما رندانه بر اطلاعات  روزمره مخاطب  اتکاء میکند. چرا چون این روزها پیچ هر رادیویی را بچرخانید و هر کانال تلویزیونی را بگیرید حال با هر تفسیری میگوید هدف این جنگ ایران است. از هر کسی در خیابان بپرسید کم و بیش و به زبان خودش می گوید که مردم بیچاره لبنان قربانی جنگی وسیع تر و بزرگتر شده اند که یک سویش آمریکا و اسرائیل به نمایندگی از میلتاریسم غرب  و سوی دیگرش جمهوری اسلامی و سوریه و حزب الله به نمایندگی از اسلام سیاسی اند. حال ممکن است طرف این قطب را بگیرد و یا آن قطب و یا علیه هردو باشد، ولی این تقابل دیگر فرض دنیاست. مساله مهم چگونگی توضیح این پدیده است.   بیانیه هم به همین تقابل اشاره میکند ولی نه بعنوان تقابل دو قطب تروریستی بورژوایی زمان ما. یکطرف را بروشنی بعنوان امپریالیسم و فاشیسم و غیره یاد میکند اما قطب دیگر به "ایران و تهران و اراک" تقلیل داده میشود!  یک قطب با محتوای سیاسی و طبقاتی اش توضیح داده میشود، طرف دیگر صرفا میشود یک جغرافیا و طبعا مردمی که در آن جغرافیا زندگی میکنند!

بعبارت دیگر بیانیه راه در رو ندارد که دو قطب تروریستی را وارد تحلیل نکند. نکته اینجاست که چگونه وارد میکند. و  نکته اینجاست که  بیانیه با لطایف الحیل و در پناه "این تقابل دو قطب تروریسم نیست" کنار یک قطب و علیه قطب دیگر ایستاده است و میخواهد مخاطب خود را قانع کند که نه از یک قطب ارتجاع علیه قطب دیگر، بلکه دارد از ایران و اراک و تهران و مردمش در مقابل این جنگی که امپریالیسم از بیروت شروع کرده ،  دفاع میکند. وقتی ته ذهنمانمان هنوز این باشد که امپریالیسم آمریکا دشمن اصلی بشر است و بورژواهای دیگر نیینم و خصوصا آنهایی که برای حفظ منافع خود در یک جنگ قدرت خونین با آمریکا قرار دارند را به حساب نیاوریم به همینجا میرسیم. یک طرف امپریالیسم جهانخوار است  و طرف دیگر مردم و شهرها و کشورشان است. این اگر پوپولیست آشنای خودمان با تز آشنای "تضاد خلق و امپریالیسم" نیست، پس کیست؟

 

کارگاه عروسکی عمو سام

 

برای آنکه منصف باشیم و پیچیدگی ها و دشواری های موقعیت آقای مدرسی را نیز خوب درک کنیم باید همینجا تاکید کنیم که در همین بیانیه در مورد جمهوری اسلامی بروشنی صحبت میشود. اما در جای دیگر و  نه بعنوان یک طرف جنگ، نه بعنوان یک طرف جنگ قدرت، بلکه بعنوان بورژوایی که در آن گوشه میتواند از آب گل آلود این جنگ ماهی بگیرد و موقعیت خود را تثبیت کند. (در پرانتز هم بگویم که موضع کوروش مدرسی در مصاحبه اش در برخورد به رژیم اسلامی به مراتب راست تر از موضع این بیانیه به نظر میرسد.) اما نکته مهم این است که هم مصاحبه آقای مدرسی و هم این بیانیه، یک مبنای تحلیلی مشترک در قبال این جنگ دارند. اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی را در تحلیل و توضیح جنگ لبنان وارد نمی کند. چرا که فرض اش اینست که این ادامه جنگ قطب های تروریستی نیست و یک آمریکا و اسرائیلی فعال مایشائی وجود دارند که دنیا را به خاک و خون کشیده و میکشند. و  اینجاست که  یواش یواش سر و کله تز دومی که گفتم بین همه چپ های خرده بورژوا مشترک است پیدا میشود. یعنی اینکه جهان مطابق نقشه آمریکا تغییر میکند. تعجبی هم ندارد. چرا که در واقع تز اول (آمریکا دشمن اصلی) و تز دوم (آمریکا تاریخ را میسازد) لازم و ملزوم همدیگر هستند و یکی دیگری را تعریف میکند. هر دو اینها هم بر درک و اعتراض ناسیونالیستی و غیر کارگری و غیر لنینی در قبال  امپریالیسم استوار است. (که این خود جداگانه جای بحث دارد.) باری،   بلافاصله بعد از پاراگراف فوق بیانیه می افزاید:

 

«با این جنگ، دولت اسرائیل، عملا چاشنی یک جنگ وسیع منطقه ای را کشیده است که میتواند کل خاورمیانه را به آتش بکشد. منافعی که پشت این جنگ، پشت اشغال عراق و پشت تهدید حمله نظامی به ایران قرار دارد، اینست که آمریکا و متحدش اسرائیل میخواهند جهان و منطقه را، بدنبال تغییر تعادل پس از بلوک شرق، بسود موقعیت برتر خود یک کاسه کنند و "نظم و تعادل" ببخشند. در این راه دولتهای آمریکا و اسرائیل بویژه پس از بقدرت رسیدن نئوکنسرواتیوها در آمریکا و فاشیسم شارون در اسرائیل، از هیچ قلدری و لجام گسیختگی و توحشی ابا نداشته اند؛ بعکس، تثبیت برتری خود را در گرو برخ کشیدن هرچه علنی تر این توحش دیده اند.»

 

 این پاراگراف نکته جدیدی بر گفته ها و یا دقیقتر نگفته هایی که بالاتر بررسی کردیم اضافه نمی کند. اینجا بار دیگر و صریح تر میشنویم که حمله نظامی به ایران (که جنگ لبنان چاشنی آن میتواند باشد) مثل  اشغال عراق برای این است که آمریکا و اسرائیل قلدری خود بر جهان را تثبیت کنند. تنها چیزی که شاید جدید باشد این است که آمریکای تحت قدرت نئوکنسرواتیوها و اسرائیل تحت فاشیسم شارون از هیچ قلدری و خشونتی ابا ندارد.  اما اینهم نکته تحلیلی جدیدی در مورد جنگ لبنان نمی گوید بجز اینکه تاکید بیشتری میکند این جنگ نقشه آمریکا و اسرائیل برای به رخ کشیدن برتری خود به رقبا و به جهان است. یعنی همان تز دوم چپ خرده بورژوایی که اشاره کردیم. 

واقعا اگر دنیا به همین سادگی و سر راستی بود چقدر همه چیز آسان میشد. میشد طبق اصل "کار کار انگلیسه"  همه چیز را توضیح داد و دیگر ما مشکلی با آقای مدرسی نداشتیم. این جنگ را آمریکا و انگلیس و اسرائیل راه انداخته برای اهداف خویش همین و والسلام. معلوم نیست چه چیز و چرا قدرت آمریکا و اسرائیل را به چالش کشیده است. چرا اینها باید دائما جنگ راه بیندازند. در مقابل مردم؟ در مقابل طبقه کارگر و ترس از انقلاب کارگری؟ در مقابل رقبا؟ واضح است که در مقابل همه اینها.  کوروش مدرسی و بیانیه حزبش هم البته بطور مطلق با جهان خارجی و واقعیاتش از جمله مبارزه طبقاتی و رقابت های قطب های بورژوایی بدرود نگفته است. همانطور که دیدیم موضوع را در چهارچوبه عمومی رقابت های پس از جنگ سرد و نقشه های نظم نوینی آمریکا قرار میدهد که در این سطح کلی صحیح هم هست. حتی بیانیه میکوشد جنگ فعلی را در متن کلی رابطه طبقه کارگر و سرمایه دار قرار دهد: "دستگاه حاکمه آمریکا برای تحمیل تفوق بر رقبای امپریالیستش به چنین جنگهایی نیاز دارد، کل نظام سرمایه داری امپریالیستی معاصر برای ابقاء یوغ بردگی بر گرده طبقه جهانی کارگر و بشریت نیازمند اعمال توحش و بربریت است." این هم درست است. اما  آنچه که از آن طفره میرود ارزیابی مشخص این جنگ است، چیزی که همان طبقه کارگر خیلی به آن احتیاج دارد. چیزی که بدون آن بقیه حرفها عبارت پردازی صرف باقی میماند و ظاهر چپی میشود برای اینکه کنار حزب الله ایستادن را توجیه کند. تحلیل مشخصی که تنها با جدال "دو قطب تروریسم" میشود توضیح اش داد.

اگر کسی این تقابل و جنگ قدرت دو قطب را بعد از یازده سپتامبر، در جریان جنگ علیه عراق و بعد از آن دنبال کرده باشد بخوبی میفهمد که جنگ لبنان دو طرف دارد. بر خلاف تصور اولیه آمریکا که قادر است با یک قلدری وحشیانه در افغانستان و عراق توازن قوای جدیدی را به اسلام سیاسی (و همینطور سایر رقبا) تحمیل کند، اسلام سیاسی چنگ و دندانهای ضد غربی اش را بلند تر کرد. توازن قوای جدیدی بوجود آمد اما به زیان آمریکا!  نقشه غرب و مشخصا آمریکا برای حفظ اسلام سیاسی و گسترش شاخه های پروغربی آن مطابق آن چیزی که اتاق جنگ نئوکنسرواتیو ها و موساد و سیا طرح ریخته بودند پیش نرفت. طرح علم کردن اسلام میانه رو در برابر اسلام افراطی شکست خورد. (و باید هم شکست میخورد که خود این بحثی دیگر است.) بر عکس نتیجه این شد که اسلام سیاسی ضد غربی قوی تر و مدعی تر در جنگ قدرتی که از یازده سپتامبر شروع  سر بلند کرد. تا آنجا که جمهوری اسلامی بعنوان تکیه گاه اصلی اسلام سیاسی اکنون برای نجات خود از جنش انقلابی سرنگونی طلبی مردم ایران،  تنها مایه امیدش را ظهور امام زمان یعنی همین سرشاخ شدن با آمریکا و غرب می بیند. بله جنگ لبنان تازه پیش درآمد تقابل وسیع تر تروریسم  دولتی غرب و تروریسم اسلام سیاسی، تقابل آمریکا و اسرائیل و انگلیس از آن طرف و جمهوری اسلامی و سوریه و حزب الله از طرف دیگر خواهد بود. اما این صرفا و تنها بخاطر این نیست که آمریکا میخواهد قدر قدرتی اش را به جهان نشان دهد و لذا پشک می اندازد و لبنان و تهران را انتخاب میکند. این طرف هم قدرتی بورژوایی، وحشی و مخربی هست که منافع جدی در جنگ و کشتار دارد و  میکوشد خود را تثبیت کند و توازن قوای بهتری را به رقیب تحمیل کند. میشود در این مورد بیشتر صحبت کرد و وارد سطوح مشخصتر شد.  (اینرا هم بگویم که به نطر من این ارزیابی منصور حکمت که در بخش چهارم مقاله او در همین شماره هم آمده است، که جنگ اسلام سیاسی و دول غربی یک جنگ قدرت و جنگ برای نابودی طرفین نیست هنوز به قوت خود باقی است. این بحث دیگری و مربوط به سیر محتمل اوضاع است که جداگانه باید به آن پرداخت.) اما همینقدر کافی است تا نشان بدهیم کسی که جدال دوقطب تروریسم را کنار گذاشته بود چطور دنیا را ساده کرده است.

راستش با  این تئوری قدر قدرتی آمریکا در شکل دان به وقایع،  و اینکه گویا همه چیز را از پیش مقدر و تعیین کرده است،  دیگر نیازی هم به تحلیل مشخص مبارزه طبقاتی و جدال های کنکرت قطب های بورژوایی نیست. این تئوری همه چیز را بشیوه خاصی توضیح میدهد.  و همانطور که بالاتر اشاره کردم دقیقا به کار خرده بورژوازی مرعوب و وحشت زده ای میخورد که با خوش خیالی تکلیف خود را روشن کند: پس باید جلوی آمریکا ایستاد و هرکس هم بهر دلیل کنار من است فعلا بگذار باشد. میخواهد امروز حزب الله و یا فردا جمهوری اسلامی باشد.

مطابق این تئوری باید گفت اصلا یازده سپتامبر و عروج اسلام سیاسی بعنوان یک مدعی قدرت هم کار آمریکا و انگلیس و اسرائیل بود. (چنانکه بعضی از دائی جان ناپلئون های محترم اینرا میگویند.) یا اصلا روی کار آمدن احمدی نژاد که یک روز درمیان شعار نابودی اسرائیل سر میدهد و چکمه های امام زمان بپا میکند باید کار فلان محفل نئوکنسرواتیو آمریکا باشد که میخواهد بهانه خوبی دست آمریکا بدهد که به ایران حمله کند و قدرت قدرتی خود را تثبیت کند.  و یا به قدرت رسیدن حماس و رشد اسلام سیاسی در فلسطین هم لابد کار انگلیس بود. یا مقتدا صدر در عراق را هم چه بسی عوامل سیا در سپاه پاسداران ایران تغذیه میکنند!  مطابق این تئوری،  جامعه و سیاست و مبارزه طبقاتی و جدال های بخش های مختلف بورژوازی شبیه به یک کارگاه عروسکی میشود که سرنخ عروسکها و همه چیز دست عموم سام است و بس. عین کاریکاتورها و فکاهیات روزنامه توفیق. 

 

دعوای خانوادگی با حزب الله

 

تا اینجا ما مختصرا به این پرداختیم که چطور دو تز  اصلی چپ خرده بورژوایی دستمایه تحلیلی و متدولوژیک کوروش مدرسی نیز در برخورد به جنگ لبنان است.  راجع به تز سوم یعنی برسمیت نشناختن اسلام سیاسی بعنوان یک جریان بورژوا امپریالیستی، فکر کنم دیگر نیازی به اثبات نباشد. در جریان بحث و در توضیح اینکه چطور دوتز فوق (یعنی امپریالیسم آمریکا دشمن اصلی، آمریکا تاریخ را شکل میدهد) هپروتی است ما مجبور بودیم راجع به اسلام سیاسی و نقش اش و جدال قدرتش با آمریکا و متحدینش صحبت کنیم.  اما با اینهمه توضیحاتی هنوز بسیار ضروری است. 

بالاتر دیدیم که چگونه جدال دو قطب تروریسم در تحلیل جنگ لبنان توسط کوروش مدرسی و بیانیه حزب ایشان  کنار گذاشته شد. این در حالی است که ایشان بخوبی از بحث های روشن منصور حکمت آگاه است. نه فقط یک واقعیت مسلم و انکار ناپذیر پیش چشم ما، بلکه مبانی تئوریکی که این واقعیت را بدرست و بدقت توضیح میدهد را یکجا کنار میگذارد تا سرانجام به این برسد که حزب الله یک مقاومت در برابر امپریالیسم و سرپناه مردم است.  این یک اتفاق و یا یک اشتباه لپی نیست. این اشتباه در تحلیل و نداشتن متد مارکسیستی نیست.  ریشه های بسیار عمیقی دارد.  اسلام سیاسی و خمینی هم خانواده و قوم خویش این چپ خرده بورژوایی است. اینها همه  از یک منشاء طبقاتی اند و تاریخا در یک جبهه قرار دارند. حزب الله با همه جنایات و کثافاتش بازهم خودی است!

ممکن است این ارزیابی مغرضانه و تند محسوب شود، اما خوب که فکرش ر ا بکنید می بینید که حزب الله و خمینی و جمهوری اسلامی و چپ خرده بورژوا همگی در یک چیز مشترک اند. از موضع بورژوای ناراضی به مناسبات موجود ("امپریالیستی") اعتراض دارند.  گرچه اسلام سیاسی (مستقل از منشاء اش) امروز خود دیگر به یک قطب رقیب در جنگ قدرت در دنیای نامتعادل سرمایه داری بدل شده است، گرچه امروز در مقابل میلتاریسم و تروریسم دولتی بورژوازی به سهم خود دولتهایی دارد و  سیستم وحشیانه ای (گرچه بصورت جنبشی و نا متمرکز)  از ترور و کشتار و بمب و موشک برپا کرده  است، اما هنوز در مقابل دشمن اصلی است. مهم نیست که پرچم این جریان حجاب و بردگی زنان است، مهم نیست که این جریان با هرچه که نشانی از تمدن و آزادی و انسانیت دارد سر جنگ دارد، مهم نیست که این جریان بشدت ضد کمونیست و ضد کارگر است ، مهم نیست که هرجا که در قدرت است امپریالیستی ترین و وحشیانه ترین استثمار را بر گرده طبقه کارگر میکشد،  مهم این است که این جریان بهر حال دارد علیه دشمن مشترک علیه  امپریالیسم آمریکا می جنگد. از نظر این چپ خرده بورژو،  اسلام سیاسی یک جریان بورژوا امپریالیستی نیست، مقاومت در برابر امپریالیسم است. لذا  اختلافش با او درون خانوادگی است.   این منطق عمومی چپ خرده بورژوا در برخورد به حزب الله و جمهوری اسلامی است.

کوروش مدرسی هم با همه نفرتی که از حزب الله و شیخ دارد، سرانجام در مقابل همین منطق طبقاتی سر فرود آورده است. یکبار دیگر معلوم شد که انسانها ابتدا تصمیم خود را بر مبنای احساس و وجود اجتماعی خود میگیرند و بعد دنبال تئوری ای که موضع آنها را توضیح دهد میگردند. کوروش مدرسی نمی خواهد جدال دو قطب تروریسم یا جدال اسلام سیاسی و دول بورژوایی غرب را ببیند در نتیجه تمام بحث منصور حکمت در مورد "جنگ تروریستها" را در طاقچه میگذارد. از نظر او این تئوری و توضیح فقط مربوط به وقایع یازده سپتامبر بود. او متوجه نیست که منشاء تئوریک دو قطب تروریستی مطروحه توسط  منصور حکمت به یازده سپتامبر بر نمی گردد، بلکه به نقطه شروع کار منصور حکمت و به بحث "دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" بر میگردد. وقتی امثال کوروش مدرسی در سازمان های پوپولیستی و چپ خرده بورژوا مشغول چرتکه انداختن در مورد این بودند که جناح بنی صدر چیست و جناح حزب جمهوری اسلامی چه منشاء طبقاتی دارد، ماهیت خمینی کدام است و غیره، منصور حکمت با این تئوری به میدان آمد که هردو اینها دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی هستند. مدتها پیش از آنکه اسلام سیاسی بعنوان یک قطب تروریستی و بورژوا امپریالیستی مدعی قدرت در سطح جهانی در یازده سپتامبر قد علم کند، منصور حکمت تکلیف خود را با امثال خمینی و حزب الله در جریان انقلاب 57 بعنوان "ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" روشن کرده بود. خمینی و حزب الله اش را بعنوان جریانی که بهتر از هر کسی منفعت بورژوازی و امپریالیسم را در مقابل کارگر و انقلابش نمایندگی میکند به جهان معرفی کرده بود.  تمام آنچه که بعد از سقوط شوروی و عروج نظم نوین جهانی اتفاق افتاد (و منصور حکمت بهتر از هرکسی جهان وحشی و خونبار نظم نوین را پیش بینی کرد و توضیح داد) مانع از آن نشد که نقش جریان خمینی  که  اکنون در سایه شرایط پس از جنگ سرد به یک جریان جهانی تبدیل شده است را نبیند. برعکس،  همچنان که در چهارچوب ایران پرچم انسانیت و کارگر را در مقابل همه قطب های بورژوا امپریالیستی بر افراشت، با بحث های "دنیا پس از یازده سپتامبر"  این پرچم را در سطح جهانی نیز بلند کرد. قطب سوم، نیروی سوم و یا جبهه سومی که علیه هر دو قطب تروریستی  بورژواها باید به میدان بیاید فراخوان قوری و مشخص منصور حکمت به بشریت امروز است. او دو قطب تروریستی را مطرح کرد نه برای اینکه واقعیت را تفسیر کند. (دیگران دارند این کار را میکنند، حتی بدون اینکه اسم دو قطب را بیاورند!) او دو قطب را مطرح کرد تا ضرورت قطب سوم را مطرح کند. قطبی که علیه هردو سوی این جنگ قدرت است و از بشریت و تمدن و آزادی و برابری دفاع میکند.  این مهمترین نکته در بحث منصور حکمت در مورد دو قطب تروریستی است. کوروش مدرسی بحث قطب های تروریستی را کنار میگذارد تا بویژه همین قطب سوم را کنار بگذارد و به جای آن تز "علیه امپریالیسم آمریکا در کنار مقاومت حزب الله" را قرار دهد. این را وقتی که برخورد و انتقاد او به چپ را مورد بررسی قرار دهیم به طور روشن تری خواهیم دید. اما اینجا خواستیم نشان دهیم تا آنجا که به ارزیابی از جنگ لبنان برمیگردد، کوروش 27 سال به عقب برگشته و به اصل پوپولیستی خود رجعت کرده است. او متاسفانه سرنوشتی بهتر از پوپولیست های 57 نخواهد داشت.

 

ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:29  توسط مصطفی صا بر  |