جوانان کمونیست 260
جنگ و منفعت های حقیر
مقام کوروش مدرسی در چپ "ضد امپریالیست"
مصطفی صابر
کلاغ ها و دایناسورها
در شماره قبل دیدیم که کوروش مدرسی در پناه دلسوزی برای مردم لبنان و محکوم کردن جنایات اسرائیل و آمریکا و انگلیس، عملا حزب الله را به مقام "مقاومت" و "سرپناه" مردم و چیزی که با اتکاء با آن مردم لبنان"از شرف و زندگی خود دفاع کنند"، ارتقاء داده است. نکته این نیست که آقای مدرسی از حزب الله بدش نمی آید، یا آنها را کثیف و ارتجاعی نمی داند، نکته این است که دستکم در این جنگ معین آنها را جزو مقاومت بر علیه نقشه های آمریکا و امپریالیسم تعریف کرده است. نکته این است که در جنگ لبنان ایشان منکر جنگ بین دو قطب تروریستی (میلیتاریسم غرب و اسلام سیاسی) است و معتقد است که این صورت مساله ای است که آمریکا و انگلیس وحزب الله جلوی ما گذاشته اند! پس سوال این است که ماهیت این جنگ از نظر ایشان چیست؟ صورت مساله صحیحی که ایشان مطرح میکند و دست آخر از اردوی حزب الله سردرمی آورد کدام است؟ اینجا مجبوریم وارد "دالان های تئوریک" کوروش مدرسی بشویم. دالانی که بهیچ وجه ایشان به تنهایی در آن قدم نمی زند. بلکه همانطور که در شماره گذشته هم اشاره کرده ایم یک جنبش و گرایش وسیع چپ خرده بورژوایی و "ضد امپریالیستی" در سراسر جهان در دهلیزها و حفره های این دالان در هم میلولند و چه بسی به خیال خودشان مشغول مبارزه با امپریالیسم هستند، اما عملا جز در خدمت همان امپریالیسم و مانعی در برابر مبارزه طبقه کارگر بر علیه کل قطب های بورژوایی زمان ما چیز دیگری نیستند. در این دالان کسی مثل کوروش مدرسی که حزب الله را کثیف هم میداند ولی با اینهمه از کنار آنها سر درمی آورد، انصافا موجود قابل مطالعه تری است.
اما تا آنجا که به تئوری و تحلیل و متد بررسی جنگ لبنان و کلا تقابل های بورژوایی زمان ما برمیگردد این گرایش خرده بورژوایی بر پایه تئوریکی پیش پا افتاده و مبتذل و البته غیر مارکسیستی استوار است. این موضع انعکاس موقعیت خرده بورژوای گیج سر و وحشت زده ای است که از یکسو در برابر تقابل فاجعه آمیز قطب های بورژوایی زمان ما آینده خود و بشر را تیره و تار می بیند، اما از سوی دیگر نه درک درستی از سوسیالیسم و مبارزه طبقاتی دارد، نه فی الواقع به آن باور دارد، (برای مثال یادمان نرود، "سوسیالیسم مردم را رم میدهد"!) لذا نه میخواهد و نه میتواند مبارزه مستقل طبقه کارگر و بشریت امروز علیه کل بورژوازی را سازمان دهد. در نتیجه "سوسیالیسم" او به این تقلیل می یابد که مقهور و قربانی جدال بورژواها شود و در این جنگ خونین به خیال خودش در مقابل شر اصلی جبهه بندی کند و در کنار شر کمتر قرار گیرد. بسادگی پیه یک ارتجاع را برای مقابله با ارتجاع دیگر به تن خود بمالد. و دعا کند که شاید از این طریق فرجی حاصل شود. وجدانش راحت است که کاری کرده است. و واقعا هم کاری کرده است! کار او اساسا این است که به نام چپ و کمونیسم خاک به چشم کارگران بپاشد و مثل آقای مدرسی بنام مبارزه با امپریالیسم آمریکا حزب الله را تیرئه کند و بعوض چپ را در صندلی اتهام بنشاند و حرفهایی بزند که حتی امثال شریعتمداری کیهان هم در گفتنش خیلی دستشان باز نیست.
میشود به موارد زیادی از این موضع گیری چپ خرده بورژوایی اشاره کرد، اما نمونه جنگ لبنان و بویژه مواضع کوروش مدرسی نمونه خوب و تیپیکالی از برخورد این چپ غیر کارگری به اوضاع و احوال جهان است. تا آنجا که به جنگ لبنان برمیگردد مشخصا سه مولفه و یا اگر مایل باشید سه تز را میتوان مشاهده کرد که پایه های مشترک "تحلیلی و تئوریک" این جریان است :
1) امپریالیسم آمریکا و متحدینش دشمن اصلی بشر در مقطع فعلی است و باید قبل از هرچیز آنرا متوقف کرد. 2) تاریخ را آمریکا و هیات حاکمه نئوکنسرواتیوش هرجور خواست میسازد. گویی نه فقط مبارزه طبقاتی بلکه جدال قطب های بورژوایی بر سر قدرت از کره ارض رخت بر بسته و یا بسیار فرعی شده است. 3) اسلام سیاسی بعنوان یک قطب بورژوا امپریالیستی و یک مدعی قدرت در جدال با آمریکا و غرب و یک سوی این جنگ به رسمیت شناخته نمی شود. بلکه بعنوان یک "مقاومت" در مقابل شر اصلی (امپریالیسم آمریکا) و لذا متحد عملی این خرده بورژوازی وحشت زده، گیج سر و عقب مانده قلمداد میشود.
البته اینها عامترین مولفه های تئوریک برخورد این چپ غیر کارگری به جنگ لبنان است. این چپ خرده بورژوایی یکدست نیست و فرقه ها و زیر فرقه های خود را دارد که اینجا فرصت نیست وارد جزئیات تفاوت موضع آنها شویم. همینقدر برای مثال بگوییم برخی از آنها (بویژه آنها که تحت تاثیر اروپا محوری و تزهای پست مدرنیستی قرار دارند) احمدی نژاد و شیخ نصرالله را نماینده مردم ایران یا لبنان می دانند. همانطور که حجاب و سنگسار را جزو "فرهنگ خود" مردم کشورهای اسلام زده میدانند. (یادم می آید که در یکی از جلسات چپ های کانادا در دوره جنگ افغانستان یکی از "اتوریته های تئوریک" اینگونه چپ ها طالبان را نماینده مقاومت مردم افغانستان در برابر امپریالیسم آمریکا قلمداد میکرد و با چه افسوسی از شکست آن سخن میگفت!!) برخی دیگر که جهانسومی هستند و در رویای "استقلال و آزادی" و در واقع برقراری بورژوازی ملی مستقل خودی هستند (خیلی شبیه پوپولیستهای خودمان در سال 57)، حزب الله و جمهوری اسلامی را در کنار کاسترو و چاوز (که البته با جمهوری اسلامی تفاوتهای جدی دارند) قهرمان "مبارزه ضد امپریالیستی" خود قلمداد میکنند.
باید توجه کرد کوروش مدرسی با ورژن هایی که اشاره شد فرق هایی دارد. او نمونه ایرانی این چپ خرده بوروژا است. و ایران جایی است که توهم نوع جهانسومی این چپ خرده بورژوا برای برقرای بورژوازی ملی و مستقل اش به ثمر نشسته و همه دیده اند که جمهوری اسلامی کثیف از آن سر بر کرده است. جایی که حتی پایه مادی همین چپ خرده بورژوا آرمانهای خود را جای دیگری جستجو میکند و به این آسانی دنبال امثال خمینی و احمدی نژاد یا حتی خاتمی و گنجی و حجاریان (که آقای مدرسی توصیه میکرد با امثال ایشان دولت مشترک تشکیل دهیم!) نمی افتد. جایی که سازمان های رسمی این چپ خرده بورژوا و ضد امپریالیست یکبار توسط نقد عملی سیر وقایع و نقد نظری و سیاسی جریان کارگری و کمونیستی (مشخصا مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری) افشاء شده و از میدان بدر شده اند. لذا کوروش مدرسی با دشواری های زیادی برای بلند کردن مجدد پرچم این چپ خرده بورژوایی در فضای اپوزیسیون ایران روبروست. وی مجبور است ظاهری چپ تر به خود بگیرد و حتی زبان و ادبیات کمونیسم کارگری را به کار گیرد. قبلا هم در جایی دیگر گفته ام که او دارد تلاش میکند ورژن جدیدی از این چپ خرده بورژوا، ورژن پسا حکمتی آنرا تحت نام "حکمتیست" ارائه دهد. (و همین ادعای میراث حکمت را داشتن به او اعتماد به نفس میدهد که حتی وقیح تر و صریح تر از اکثریتی ها و نوادگان پوپولیست ها به دفاع عملی از حزب الله برخیزد و آنرا "مقاومت" قلمداد کند!)
باید قبول کرد که مبارزه طبقاتی در ایران که به یمن انقلاب 57 و خودآگاه شدن کمونیسم کارگری گام ها از سایر نقاط دنیا پیش افتاده ، یعنی قطبی تر شده و طبقات و جنبش ها نمایندگان آگاه و احزاب خود را دارند، به ما پدیده هایی را نشان میدهد که بعدا احتمالا مشابه آنرا در سایر نقاط دنیا خواهیم دید. اگر مطالعه آناتومی کلاغ ها چیزی به ما در مورد دایناسورها میگوید پس بررسی دقیق مواضع آقای کوروش مدرسی به ما امکان خواهد داد که نمونه های کمتر تکامل یافته تر از نوع رو به زوال ایشان را بهتر درک و نقد کنیم.
بیرون انداختن یک قطب
اجازه بدهید ببینیم چگونه کوروش مدرسی نیز بر همان پایه های تحلیلی مشترک که بالاتر گفتیم استوار است. از آنجا که بحث حاضر به وجه تئوریک حزب الله پناهی ایشان میپردازد، برای اینکه کمی منصف باشیم و برای اینکه بحث مان هم معتبر تر و سر راست تر و کم زحمت تر باشد، از مصاحبه ایشان (که شاید از سر تهییج کمی بیش از حد راست زده باشد!) دور شویم و به سراغ بیانیه حزب ایشان برویم. چرا که در این بیانیه (که احیانا بخش های تحلیلی آن به قلم خود ایشان باشد) فرموله تر و دقیق تر مباتی تئوریک و تحلیلی مواضع ایشان بیان شده است. همینجا بگویم که بیاینه اندکی از بیانات کوروش مدرسی در مصاحبه مشهورشان چپ تر است. اما به نظر من مصاحبه او و دفاع بی سابقه اش از حزب الله ابدا خارج از خط رسمی حزب شان نیست. برعکس پراتیک کردن فعال همان موضع است. اگر خود حزب چپ تر از اوست (که امیدوارم اینطور باشد) امیر دیگری است. بهر حال بیانیه در تبیین جنگ لبنان میگوید:
«این جنگ برخلاف آنچه ادعا میشود در دفاع از امنیت مردم اسرائیل در مقابل تروریسم حزب الله نیست. طی چهل سال گذشته، دولت اسرائیل اصلی ترین عامل ناامنی زندگی مردم منطقه، بویژه برای فلسطینیان، برای مردم لبنان و همچنین برای مردم اسرائیل بوده است. این جنگ ادامه جنگ چهل ساله اسرائیل و اعراب نیست. این جنگ بازگشت به اشغال "نوار امنیتی" جنوب لبنان، شش سال پس از تخلیه آن نیست. این جنگ ادامه تقابل قطبهای تروریسم، پس از یازده سپتامبر نیست.»
نه، جنگ لبنان در دفاع ازمردم اسرائیل در مقابل تروریسم حزب الله نیود و ادامه مستقیم جنگ چهل ساله اسرائیل و اعراب هم نبود. گو اینکه بر متن مساله فلسطین و جدالهای سابق صورت میگیرد و بر روندهای گذشته تاثیر میگذارد و آنها را از نو تعریف میکند. این بجای خود و در نحوه برخورد به مساله فلسطین مهم است. اما فعلا از این میگذریم. توجه خود را به این معطوف میکنیم که تمام مقدمات این پارگراف برای این است تا به نکته اصلی برسد و آن این است: " این جنگ ادامه تقابل قطبهای تروریسم پس از یازده سپتامبر نیست".
بگذارید همین اول روشن کنم که به نظر من هم جنگ لبنان ادامه خطی و مکانیکی جنگ تروریستها بعد از یازده سپتامبر (تاکید زیر یازده سپتامبر) نیست. بعد از یازده سپتامبر اتفاقات زیادی افتاده که در واقعیت (و لذا در تحلیل) تقابل دو قطب تروریستی و کل اوضاع جهان و نتیجتا در جنگ لبنان موثر است. اما دقت کنید چطور در همان پارگراف روندهایی با بار تحلیلی و اهمیت واقعی متفاوت و ناهمگون کنار هم گذاشته شده اند تا آخر سر با تردستی این حکم از آن درآید: جنگ فعلی ادامه تقابل دوقطب تروریستی هم نیست!
مثلا کدام ابلهی جز راسترین گرایشات در اسرائیل و آمریکا می پذیرد که این جنگی علیه تروریسم بود؟ چه کسی فکر کرده است اسرائیل و سیاست های فاشیستی اش میخواهد به نا امنی منطقه خاتمه دهد؟ کدام مفسری فکر کرد که جنگ لبنان ادامه جنگ چهل ساله اعراب و اسرائیل است؟ اما تقابل دو قطب تروریستی ابدا در این سطوح و هم عرض اینها نیست. این مرا یاد التقاط ساده آخوندی برای شیره مالیدن بر سر مخاطب می اندازد. چند مورد واضحا "نیست" را می آورد تا یک مورد دیگر را هم به قرینه بار مخاطب کند و بگوید: اینهم "نیست"! بدون اینکه زحمت بکشد و نشان بدهد این آخری چرا "نیست" می باشد. ادامه جنگهای چهل ساله نیست. ادامه تقابل دوقطب تروریستی هم نیست! بهمین راحتی.
کوروش مدرسی خوب میداند که "تقابل دو قطب تروریستی" به یمن مقالات منصور حکمت (جهان بعد از یازده سپتامبر) یک نظریه معتبر چپ در تبیین سیاسی و مشخص جدالهای بورژوازی جهانی زمان ما است. حتی اگر منصور حکمت را هم کنار بگذاریم (که آقای مدرسی صاف و ساده کنار میگذارد) خود واقعیت عینی دارد به هرکسی نشان میدهد که وقایع دنیای بعد از یازده سپتامبر را نمی توان بدون وارد کردن "تقابل دو قطب تروریستی" توضیح داد. حتی در همین بیانیه و در مصاحبه خود آقای مدرسی این "تقابل دو قطب تروریستی" به ناگزیر و به حکم واقعیت سرسخت بطور مستقیم و آشکاری (و بسیار تاثیر گذار تر از مثلا جنگ چهل ساله اعراب و اسرائیل و غیره) وارد تحلیل میشود. در واقع نه آقای مدرسی و بیانیه حزبش و نه هیچ کس دیگر قادر نیست جنگ لبنان را بدون "تقابل دو قطب تروریستی" توضیح دهد. پس برای چه حکم داده میشود که این جنگ ادامه تقابل دو قطب تروریستی نیست؟ خیلی ساده، برای اینکه با یک جمله تبیین دقیق و مارکسیستی که منصور حکمت از روندهای سیاسی و جنگ قدرت دنیای بعد از یازده سپتامبر داد کنار گذاشته شود. برای اینکه با یک چرخش قلم یک وجه اصلی واقعیت امروز کنار گذاشته شود. و اینهمه برای چه؟ برای اینکه جنگ به یک قطب محدود شود. برای اینکه راه رسیدن به تز اولی که بالاتر اشاره کردم (امپریالیسم آمریکا دشمن اصلی بشر است) هموار شود. تقابل دو قطب تروریستی کنار گذاشته میشود تا در قدم بعدی، یکی از قطبها اینبار نه بعنوان یک قطب مدعی قدرت، بلکه بعنوان شر کمتر که فعلا مجبوریم با آن بسازیم تا با آمریکا مبارزه کنیم، وارد تحلیل شود. "دو قطب تروریستی" کنار گذاشته میشود تا بعد حزب الله واسلام سیاسی بعنوان "مقاومت" و "نقطه امید مردم" در مقابل امپریالیسم آمریکا و میلیتاریسم وحشی اش تطهیر شود.
اما همانطور که گفتم خود واقعیت سرسخت اجازه نمی دهد که تقابل دو قطب تروریستی در تبین جنگ لبنان وارد نشود. خواهیم دید که تقابل دو قطب به ناگزیر و به زبانی ویژه و ناسیونالیستی در تبیین و تحلیل وارد میشود اما در نتیجه گیری های عملی فقط یک قطب میماند و قطب دیگر خارج میشود!! حکمت آن استدلال آخوندی "این جنگ ادامه تقابل قطبهای تروریسم پس از یازده سپتامبر نیست" در همین است: بیرون انداختن یک قطب بورژوایی از تحلیل مشخص جنگ لبنان!
بعد از جنگ عراق چه شد؟
بیانیه بلافاصله می افزاید:
«تعرض کنونی اسرائیل به لبنان بر متن اوضاع بعد از جنگ آمریکا علیه عراق و در ادامه اهداف و استراتژی "نظم نوین"ی آمریکا صورت گرفته است. این جنگ جزئی از جنگ طلبی امپریالیستی ای است که یک قطب سرمایه داری برای تعیین تکلیف قدرت، در پی تغییر تعادل ناشی از سقوط شوروی، براه انداخته است. این جنگ جزئی از استراتژی "نظم نوین" برای تثبیت قدرقدرتی آمریکا در سطح جهان و قلدرمنشی فاشیستی اسرائیل در منطقه است. این جنگ بخشی از نقشه جنگی مشترک آمریکا و اسرائیل برای حمله به ایران به بهانه "کشمکش هسته ای" است و بخشی از بازی شطرنج مرگباری است که توسط آمریکا بر منطقه تحمیل شده است. این جنگی است که به جای تهران و اراک و بوشهر و غیره، جنگ از بیروت، شعبا، بنت جبیل و بصره و تبریز آغاز شده است.»
در این پاراگراف دو سری از روندها مورد اشاره اند ولی در جای خود قرار نگرفته اند. طوری کنار هم چیده شده اند که "تقابل دو قطب تروریستی" و یا صحیح تر نقش اسلام سیاسی بعنوان یک قطب در مقابل غرب از واقعیت و از تحلیل حذف شود. این دو سری از روندها عبارت است از: اول، روندهای پایدارتری که بعد از سقوط شوروی و با "عروج خونین نظم نوین جهانی" آغاز شدند و دوم، روندهایی که خود در واقع محصول همان اوضاع بعد از سقوط شوروی بوده ولی به سهم خود بر این اوضاع تاثیر گذاشته اند.
برای مثال به این جمله دقت کنید: " این جنگ (یعنی جنگ لبنان) جزئی از جنگ طلبی امپریالیستی ای است که یک قطب سرمایه داری برای تعیین تکلیف قدرت، در پی تغییر تعادل ناشی از سقوط شوروی، براه انداخته است." این حکم نه فقط به یک معنی در مورد جنگ لبنان صحیح است، بلکه تقریبا در مورد همه جنگ های سالهای اخیر در سطح معینی صادق است. برای مثال جنگ اول و دوم علیه عراق، حمله به یوگسلاوی، حتی جنگ علیه افغانستان همه و همه جنگ هایی بودند که اساسا "یک قطب سرمایه داری برای تعیین تکلیف قدرت، در پی تغییر تعادل ناشی از سقوط شوروی، براه انداخته است." اما هریک از این جنگ ها ویژگی هایی داشتند و برخورد کمونیستی هم به آنها فرق هایی دارد. برای مثال جنگ افغانستان را نمی توان بدون عروج اسلام سیاسی و تقابل آن با غرب توضیح داد. در جنگ افغانستان با همه خاصیت امپریالیستی و نطم نوینی و تروریستی اش و لزوم محکوم کردن کشتار و "تروریسم هوایی" علیه مردم، نمی شد حمله به طالبان ولو از سوی آمریکا را محکوم کرد. جنگ علیه عراق متفاوت بود. گرچه این هم جنگی نظم نوینی بود اما کمونیست ها ضمن محکوم کردن آمریکا، محکوم کردن جنگ و تحریم و نابود کردن زندگی مدنی در عراق، در کنار مردم عراق و مبارزه شان بر علیه جنگ و برای رهایی از شر صدام قرار میگرفتند. پس این که جنگ لبنان هم جنگی بود در چهارچوب نظم نوین جهانی و برای نشان دادن برتری قدرت نظامی آمریکا به رقبا، هنوز همه چیز را توضیح نمی دهد. سوال این است که مشخصه جنگ لبنان چه بود؟
بیانیه البته به این میپردازد اما با رندی میکوشد تا حتی الامکان به جایی نرود که مجبور باشد صریح و آشکار به دو قطب تروریستی اشاره کند. برای مثال میگوید این جنگ بر "متن اوضاع بعد جنگ آمریکا علیه عراق" صورت گرفته است. ولی کلامی در باره اوضاع بعد از جنگ آمریکا علیه عراق نمی گوید. چون اگر بگوید خود بخود آن قطب دیگر تروریسم (یعنی اسلام سیاسی) هم وارد میشود.
هرکسی که اخبار این چند سال را دنبال کرده باشد میتواند بفهمد که مولفه های اصلی اوضاع بعد از جنگ عراق بر متن کشتارهایی که هرروز دارد در عراق صورت میگیرد، عبارت است از نوعی شکست سیاسی برای آمریکا و متحدینش، دست بالا گرفتن جریانات قومی و مذهبی در عراق، تقویت اسلام سیاسی در عراق و در منطقه. مثلا بعد از جنگ آمریکا علیه عراق، در فلسطین حماس به قدرت رسیده است، در ایران احمدی نژاد سر کار آمده است، اسلام سیاسی بارها نه فقط از طریق ترورهایش (نظیر لندن) بلکه حتی بعنوان یک نیروی سیاسی (نظیر اعتراض به کارتون های محمد) در خود اروپا عرض اندام کرده است. به عبارت دیگر بعد از جنگ آمریکا علیه عراق، علاوه بر اینکه آمریکا در مقابل رقبای اصلی (نظیر اروپا و روسیه و چین) تا حدی تضعیف شده است، اما مهمترین تحول حاد شدن تقابل (یا بقول منصور حکمت "جنگ قدرت") اسلام سیاسی و غرب بوده است. کسی که اینرا نبیند و بصراحت وارد تحلیل از جنگ امروز در لبنان نکند از تحولات بعد از جنگ عراق چیزی نگفته است. و اگر تحولات بعد از جنگ آمریکا علیه عراق عمدتا این هاست که برشمردیم، سوال این است که تاثیرش بر جنگ لبنان چه بود؟ بیانیه در این مورد ساکت است و آن عبارت بعد از تحولات جنگ آمریکا علیه عراق صرفا یک تعارف تئوریک است. برای این آمده است تا تقابل بین دو قطب های تروریستی نیاید. پزی است برای اینکه هیچ نگوید. تا همه چیز را ساده و روشن حول "یک قطب امپریالیستی" بچیند.
امپریالیسم علیه جغرافیا؟
ولی جالب این است آنجایی که بیانیه فاکتور های خود ویژه و کنکرت جنگ لبنان را برمیشمرد، یکراست سراغ ایران و قدر قدرتی آمریکا و اسرائیل در منطقه می آید! گویا اصلا جنگ لبنان جنگی علیه ایران است! (دقت کنید ایران و نه جمهوری اسلامی!) سوال اینست که چرا مساله هسته ای ایران بهانه میشود؟ چرا این جنگی است که بقول بیانیه بجای اینکه از تهران شروع شود از بیروت شروع شده است؟ تنها پاسخی که در آن پاراگراف میتوانید بیابید این است: چون آمریکا میخواهد قدر قدرتی اش را به جهان اعلام کند. چون اسرائیل میخواهد قدرت فاشیستی اش را در منطقه گسترش دهد. باشد اینها را پذیرفتیم. آنها همین قصد را هم دارند. اما این توضیح نمی دهد چرا جمهوری اسلامی (ببخشید! ایران) هدف اصلی این جنگ است؟ چرا مثلا مصر انتخاب نشده است؟ چرا ترکیه و یا پاکستان را (که حکومتش اسلامی - نظامی است و قدرت اتمی هم دارد!) برای راه انداختن این معرکه خون و جنایت و جنگ بر نگزیده اند؟ بازهم بیانیه در این مورد و در این سطح ساکت است. چرا چون به مجرد اینکه بخواهد ذره ای به این سوال واقعی پاسخ بدهد مجبور خواهد شد تا اسلام سیاسی و تقابل آن با غرب و آمریکا را وارد کند.
بیانیه در این مورد ساکت است اما رندانه بر اطلاعات روزمره مخاطب اتکاء میکند. چرا چون این روزها پیچ هر رادیویی را بچرخانید و هر کانال تلویزیونی را بگیرید حال با هر تفسیری میگوید هدف این جنگ ایران است. از هر کسی در خیابان بپرسید کم و بیش و به زبان خودش می گوید که مردم بیچاره لبنان قربانی جنگی وسیع تر و بزرگتر شده اند که یک سویش آمریکا و اسرائیل به نمایندگی از میلتاریسم غرب و سوی دیگرش جمهوری اسلامی و سوریه و حزب الله به نمایندگی از اسلام سیاسی اند. حال ممکن است طرف این قطب را بگیرد و یا آن قطب و یا علیه هردو باشد، ولی این تقابل دیگر فرض دنیاست. مساله مهم چگونگی توضیح این پدیده است. بیانیه هم به همین تقابل اشاره میکند ولی نه بعنوان تقابل دو قطب تروریستی بورژوایی زمان ما. یکطرف را بروشنی بعنوان امپریالیسم و فاشیسم و غیره یاد میکند اما قطب دیگر به "ایران و تهران و اراک" تقلیل داده میشود! یک قطب با محتوای سیاسی و طبقاتی اش توضیح داده میشود، طرف دیگر صرفا میشود یک جغرافیا و طبعا مردمی که در آن جغرافیا زندگی میکنند!
بعبارت دیگر بیانیه راه در رو ندارد که دو قطب تروریستی را وارد تحلیل نکند. نکته اینجاست که چگونه وارد میکند. و نکته اینجاست که بیانیه با لطایف الحیل و در پناه "این تقابل دو قطب تروریسم نیست" کنار یک قطب و علیه قطب دیگر ایستاده است و میخواهد مخاطب خود را قانع کند که نه از یک قطب ارتجاع علیه قطب دیگر، بلکه دارد از ایران و اراک و تهران و مردمش در مقابل این جنگی که امپریالیسم از بیروت شروع کرده ، دفاع میکند. وقتی ته ذهنمانمان هنوز این باشد که امپریالیسم آمریکا دشمن اصلی بشر است و بورژواهای دیگر نیینم و خصوصا آنهایی که برای حفظ منافع خود در یک جنگ قدرت خونین با آمریکا قرار دارند را به حساب نیاوریم به همینجا میرسیم. یک طرف امپریالیسم جهانخوار است و طرف دیگر مردم و شهرها و کشورشان است. این اگر پوپولیست آشنای خودمان با تز آشنای "تضاد خلق و امپریالیسم" نیست، پس کیست؟
کارگاه عروسکی عمو سام
برای آنکه منصف باشیم و پیچیدگی ها و دشواری های موقعیت آقای مدرسی را نیز خوب درک کنیم باید همینجا تاکید کنیم که در همین بیانیه در مورد جمهوری اسلامی بروشنی صحبت میشود. اما در جای دیگر و نه بعنوان یک طرف جنگ، نه بعنوان یک طرف جنگ قدرت، بلکه بعنوان بورژوایی که در آن گوشه میتواند از آب گل آلود این جنگ ماهی بگیرد و موقعیت خود را تثبیت کند. (در پرانتز هم بگویم که موضع کوروش مدرسی در مصاحبه اش در برخورد به رژیم اسلامی به مراتب راست تر از موضع این بیانیه به نظر میرسد.) اما نکته مهم این است که هم مصاحبه آقای مدرسی و هم این بیانیه، یک مبنای تحلیلی مشترک در قبال این جنگ دارند. اسلام سیاسی و جمهوری اسلامی را در تحلیل و توضیح جنگ لبنان وارد نمی کند. چرا که فرض اش اینست که این ادامه جنگ قطب های تروریستی نیست و یک آمریکا و اسرائیلی فعال مایشائی وجود دارند که دنیا را به خاک و خون کشیده و میکشند. و اینجاست که یواش یواش سر و کله تز دومی که گفتم بین همه چپ های خرده بورژوا مشترک است پیدا میشود. یعنی اینکه جهان مطابق نقشه آمریکا تغییر میکند. تعجبی هم ندارد. چرا که در واقع تز اول (آمریکا دشمن اصلی) و تز دوم (آمریکا تاریخ را میسازد) لازم و ملزوم همدیگر هستند و یکی دیگری را تعریف میکند. هر دو اینها هم بر درک و اعتراض ناسیونالیستی و غیر کارگری و غیر لنینی در قبال امپریالیسم استوار است. (که این خود جداگانه جای بحث دارد.) باری، بلافاصله بعد از پاراگراف فوق بیانیه می افزاید:
«با این جنگ، دولت اسرائیل، عملا چاشنی یک جنگ وسیع منطقه ای را کشیده است که میتواند کل خاورمیانه را به آتش بکشد. منافعی که پشت این جنگ، پشت اشغال عراق و پشت تهدید حمله نظامی به ایران قرار دارد، اینست که آمریکا و متحدش اسرائیل میخواهند جهان و منطقه را، بدنبال تغییر تعادل پس از بلوک شرق، بسود موقعیت برتر خود یک کاسه کنند و "نظم و تعادل" ببخشند. در این راه دولتهای آمریکا و اسرائیل بویژه پس از بقدرت رسیدن نئوکنسرواتیوها در آمریکا و فاشیسم شارون در اسرائیل، از هیچ قلدری و لجام گسیختگی و توحشی ابا نداشته اند؛ بعکس، تثبیت برتری خود را در گرو برخ کشیدن هرچه علنی تر این توحش دیده اند.»
این پاراگراف نکته جدیدی بر گفته ها و یا دقیقتر نگفته هایی که بالاتر بررسی کردیم اضافه نمی کند. اینجا بار دیگر و صریح تر میشنویم که حمله نظامی به ایران (که جنگ لبنان چاشنی آن میتواند باشد) مثل اشغال عراق برای این است که آمریکا و اسرائیل قلدری خود بر جهان را تثبیت کنند. تنها چیزی که شاید جدید باشد این است که آمریکای تحت قدرت نئوکنسرواتیوها و اسرائیل تحت فاشیسم شارون از هیچ قلدری و خشونتی ابا ندارد. اما اینهم نکته تحلیلی جدیدی در مورد جنگ لبنان نمی گوید بجز اینکه تاکید بیشتری میکند این جنگ نقشه آمریکا و اسرائیل برای به رخ کشیدن برتری خود به رقبا و به جهان است. یعنی همان تز دوم چپ خرده بورژوایی که اشاره کردیم.
واقعا اگر دنیا به همین سادگی و سر راستی بود چقدر همه چیز آسان میشد. میشد طبق اصل "کار کار انگلیسه" همه چیز را توضیح داد و دیگر ما مشکلی با آقای مدرسی نداشتیم. این جنگ را آمریکا و انگلیس و اسرائیل راه انداخته برای اهداف خویش همین و والسلام. معلوم نیست چه چیز و چرا قدرت آمریکا و اسرائیل را به چالش کشیده است. چرا اینها باید دائما جنگ راه بیندازند. در مقابل مردم؟ در مقابل طبقه کارگر و ترس از انقلاب کارگری؟ در مقابل رقبا؟ واضح است که در مقابل همه اینها. کوروش مدرسی و بیانیه حزبش هم البته بطور مطلق با جهان خارجی و واقعیاتش از جمله مبارزه طبقاتی و رقابت های قطب های بورژوایی بدرود نگفته است. همانطور که دیدیم موضوع را در چهارچوبه عمومی رقابت های پس از جنگ سرد و نقشه های نظم نوینی آمریکا قرار میدهد که در این سطح کلی صحیح هم هست. حتی بیانیه میکوشد جنگ فعلی را در متن کلی رابطه طبقه کارگر و سرمایه دار قرار دهد: "دستگاه حاکمه آمریکا برای تحمیل تفوق بر رقبای امپریالیستش به چنین جنگهایی نیاز دارد، کل نظام سرمایه داری امپریالیستی معاصر برای ابقاء یوغ بردگی بر گرده طبقه جهانی کارگر و بشریت نیازمند اعمال توحش و بربریت است." این هم درست است. اما آنچه که از آن طفره میرود ارزیابی مشخص این جنگ است، چیزی که همان طبقه کارگر خیلی به آن احتیاج دارد. چیزی که بدون آن بقیه حرفها عبارت پردازی صرف باقی میماند و ظاهر چپی میشود برای اینکه کنار حزب الله ایستادن را توجیه کند. تحلیل مشخصی که تنها با جدال "دو قطب تروریسم" میشود توضیح اش داد.
اگر کسی این تقابل و جنگ قدرت دو قطب را بعد از یازده سپتامبر، در جریان جنگ علیه عراق و بعد از آن دنبال کرده باشد بخوبی میفهمد که جنگ لبنان دو طرف دارد. بر خلاف تصور اولیه آمریکا که قادر است با یک قلدری وحشیانه در افغانستان و عراق توازن قوای جدیدی را به اسلام سیاسی (و همینطور سایر رقبا) تحمیل کند، اسلام سیاسی چنگ و دندانهای ضد غربی اش را بلند تر کرد. توازن قوای جدیدی بوجود آمد اما به زیان آمریکا! نقشه غرب و مشخصا آمریکا برای حفظ اسلام سیاسی و گسترش شاخه های پروغربی آن مطابق آن چیزی که اتاق جنگ نئوکنسرواتیو ها و موساد و سیا طرح ریخته بودند پیش نرفت. طرح علم کردن اسلام میانه رو در برابر اسلام افراطی شکست خورد. (و باید هم شکست میخورد که خود این بحثی دیگر است.) بر عکس نتیجه این شد که اسلام سیاسی ضد غربی قوی تر و مدعی تر در جنگ قدرتی که از یازده سپتامبر شروع سر بلند کرد. تا آنجا که جمهوری اسلامی بعنوان تکیه گاه اصلی اسلام سیاسی اکنون برای نجات خود از جنش انقلابی سرنگونی طلبی مردم ایران، تنها مایه امیدش را ظهور امام زمان یعنی همین سرشاخ شدن با آمریکا و غرب می بیند. بله جنگ لبنان تازه پیش درآمد تقابل وسیع تر تروریسم دولتی غرب و تروریسم اسلام سیاسی، تقابل آمریکا و اسرائیل و انگلیس از آن طرف و جمهوری اسلامی و سوریه و حزب الله از طرف دیگر خواهد بود. اما این صرفا و تنها بخاطر این نیست که آمریکا میخواهد قدر قدرتی اش را به جهان نشان دهد و لذا پشک می اندازد و لبنان و تهران را انتخاب میکند. این طرف هم قدرتی بورژوایی، وحشی و مخربی هست که منافع جدی در جنگ و کشتار دارد و میکوشد خود را تثبیت کند و توازن قوای بهتری را به رقیب تحمیل کند. میشود در این مورد بیشتر صحبت کرد و وارد سطوح مشخصتر شد. (اینرا هم بگویم که به نطر من این ارزیابی منصور حکمت که در بخش چهارم مقاله او در همین شماره هم آمده است، که جنگ اسلام سیاسی و دول غربی یک جنگ قدرت و جنگ برای نابودی طرفین نیست هنوز به قوت خود باقی است. این بحث دیگری و مربوط به سیر محتمل اوضاع است که جداگانه باید به آن پرداخت.) اما همینقدر کافی است تا نشان بدهیم کسی که جدال دوقطب تروریسم را کنار گذاشته بود چطور دنیا را ساده کرده است.
راستش با این تئوری قدر قدرتی آمریکا در شکل دان به وقایع، و اینکه گویا همه چیز را از پیش مقدر و تعیین کرده است، دیگر نیازی هم به تحلیل مشخص مبارزه طبقاتی و جدال های کنکرت قطب های بورژوایی نیست. این تئوری همه چیز را بشیوه خاصی توضیح میدهد. و همانطور که بالاتر اشاره کردم دقیقا به کار خرده بورژوازی مرعوب و وحشت زده ای میخورد که با خوش خیالی تکلیف خود را روشن کند: پس باید جلوی آمریکا ایستاد و هرکس هم بهر دلیل کنار من است فعلا بگذار باشد. میخواهد امروز حزب الله و یا فردا جمهوری اسلامی باشد.
مطابق این تئوری باید گفت اصلا یازده سپتامبر و عروج اسلام سیاسی بعنوان یک مدعی قدرت هم کار آمریکا و انگلیس و اسرائیل بود. (چنانکه بعضی از دائی جان ناپلئون های محترم اینرا میگویند.) یا اصلا روی کار آمدن احمدی نژاد که یک روز درمیان شعار نابودی اسرائیل سر میدهد و چکمه های امام زمان بپا میکند باید کار فلان محفل نئوکنسرواتیو آمریکا باشد که میخواهد بهانه خوبی دست آمریکا بدهد که به ایران حمله کند و قدرت قدرتی خود را تثبیت کند. و یا به قدرت رسیدن حماس و رشد اسلام سیاسی در فلسطین هم لابد کار انگلیس بود. یا مقتدا صدر در عراق را هم چه بسی عوامل سیا در سپاه پاسداران ایران تغذیه میکنند! مطابق این تئوری، جامعه و سیاست و مبارزه طبقاتی و جدال های بخش های مختلف بورژوازی شبیه به یک کارگاه عروسکی میشود که سرنخ عروسکها و همه چیز دست عموم سام است و بس. عین کاریکاتورها و فکاهیات روزنامه توفیق.
دعوای خانوادگی با حزب الله
تا اینجا ما مختصرا به این پرداختیم که چطور دو تز اصلی چپ خرده بورژوایی دستمایه تحلیلی و متدولوژیک کوروش مدرسی نیز در برخورد به جنگ لبنان است. راجع به تز سوم یعنی برسمیت نشناختن اسلام سیاسی بعنوان یک جریان بورژوا امپریالیستی، فکر کنم دیگر نیازی به اثبات نباشد. در جریان بحث و در توضیح اینکه چطور دوتز فوق (یعنی امپریالیسم آمریکا دشمن اصلی، آمریکا تاریخ را شکل میدهد) هپروتی است ما مجبور بودیم راجع به اسلام سیاسی و نقش اش و جدال قدرتش با آمریکا و متحدینش صحبت کنیم. اما با اینهمه توضیحاتی هنوز بسیار ضروری است.
بالاتر دیدیم که چگونه جدال دو قطب تروریسم در تحلیل جنگ لبنان توسط کوروش مدرسی و بیانیه حزب ایشان کنار گذاشته شد. این در حالی است که ایشان بخوبی از بحث های روشن منصور حکمت آگاه است. نه فقط یک واقعیت مسلم و انکار ناپذیر پیش چشم ما، بلکه مبانی تئوریکی که این واقعیت را بدرست و بدقت توضیح میدهد را یکجا کنار میگذارد تا سرانجام به این برسد که حزب الله یک مقاومت در برابر امپریالیسم و سرپناه مردم است. این یک اتفاق و یا یک اشتباه لپی نیست. این اشتباه در تحلیل و نداشتن متد مارکسیستی نیست. ریشه های بسیار عمیقی دارد. اسلام سیاسی و خمینی هم خانواده و قوم خویش این چپ خرده بورژوایی است. اینها همه از یک منشاء طبقاتی اند و تاریخا در یک جبهه قرار دارند. حزب الله با همه جنایات و کثافاتش بازهم خودی است!
ممکن است این ارزیابی مغرضانه و تند محسوب شود، اما خوب که فکرش ر ا بکنید می بینید که حزب الله و خمینی و جمهوری اسلامی و چپ خرده بورژوا همگی در یک چیز مشترک اند. از موضع بورژوای ناراضی به مناسبات موجود ("امپریالیستی") اعتراض دارند. گرچه اسلام سیاسی (مستقل از منشاء اش) امروز خود دیگر به یک قطب رقیب در جنگ قدرت در دنیای نامتعادل سرمایه داری بدل شده است، گرچه امروز در مقابل میلتاریسم و تروریسم دولتی بورژوازی به سهم خود دولتهایی دارد و سیستم وحشیانه ای (گرچه بصورت جنبشی و نا متمرکز) از ترور و کشتار و بمب و موشک برپا کرده است، اما هنوز در مقابل دشمن اصلی است. مهم نیست که پرچم این جریان حجاب و بردگی زنان است، مهم نیست که این جریان با هرچه که نشانی از تمدن و آزادی و انسانیت دارد سر جنگ دارد، مهم نیست که این جریان بشدت ضد کمونیست و ضد کارگر است ، مهم نیست که هرجا که در قدرت است امپریالیستی ترین و وحشیانه ترین استثمار را بر گرده طبقه کارگر میکشد، مهم این است که این جریان بهر حال دارد علیه دشمن مشترک علیه امپریالیسم آمریکا می جنگد. از نظر این چپ خرده بورژو، اسلام سیاسی یک جریان بورژوا امپریالیستی نیست، مقاومت در برابر امپریالیسم است. لذا اختلافش با او درون خانوادگی است. این منطق عمومی چپ خرده بورژوا در برخورد به حزب الله و جمهوری اسلامی است.
کوروش مدرسی هم با همه نفرتی که از حزب الله و شیخ دارد، سرانجام در مقابل همین منطق طبقاتی سر فرود آورده است. یکبار دیگر معلوم شد که انسانها ابتدا تصمیم خود را بر مبنای احساس و وجود اجتماعی خود میگیرند و بعد دنبال تئوری ای که موضع آنها را توضیح دهد میگردند. کوروش مدرسی نمی خواهد جدال دو قطب تروریسم یا جدال اسلام سیاسی و دول بورژوایی غرب را ببیند در نتیجه تمام بحث منصور حکمت در مورد "جنگ تروریستها" را در طاقچه میگذارد. از نظر او این تئوری و توضیح فقط مربوط به وقایع یازده سپتامبر بود. او متوجه نیست که منشاء تئوریک دو قطب تروریستی مطروحه توسط منصور حکمت به یازده سپتامبر بر نمی گردد، بلکه به نقطه شروع کار منصور حکمت و به بحث "دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" بر میگردد. وقتی امثال کوروش مدرسی در سازمان های پوپولیستی و چپ خرده بورژوا مشغول چرتکه انداختن در مورد این بودند که جناح بنی صدر چیست و جناح حزب جمهوری اسلامی چه منشاء طبقاتی دارد، ماهیت خمینی کدام است و غیره، منصور حکمت با این تئوری به میدان آمد که هردو اینها دو جناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی هستند. مدتها پیش از آنکه اسلام سیاسی بعنوان یک قطب تروریستی و بورژوا امپریالیستی مدعی قدرت در سطح جهانی در یازده سپتامبر قد علم کند، منصور حکمت تکلیف خود را با امثال خمینی و حزب الله در جریان انقلاب 57 بعنوان "ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" روشن کرده بود. خمینی و حزب الله اش را بعنوان جریانی که بهتر از هر کسی منفعت بورژوازی و امپریالیسم را در مقابل کارگر و انقلابش نمایندگی میکند به جهان معرفی کرده بود. تمام آنچه که بعد از سقوط شوروی و عروج نظم نوین جهانی اتفاق افتاد (و منصور حکمت بهتر از هرکسی جهان وحشی و خونبار نظم نوین را پیش بینی کرد و توضیح داد) مانع از آن نشد که نقش جریان خمینی که اکنون در سایه شرایط پس از جنگ سرد به یک جریان جهانی تبدیل شده است را نبیند. برعکس، همچنان که در چهارچوب ایران پرچم انسانیت و کارگر را در مقابل همه قطب های بورژوا امپریالیستی بر افراشت، با بحث های "دنیا پس از یازده سپتامبر" این پرچم را در سطح جهانی نیز بلند کرد. قطب سوم، نیروی سوم و یا جبهه سومی که علیه هر دو قطب تروریستی بورژواها باید به میدان بیاید فراخوان قوری و مشخص منصور حکمت به بشریت امروز است. او دو قطب تروریستی را مطرح کرد نه برای اینکه واقعیت را تفسیر کند. (دیگران دارند این کار را میکنند، حتی بدون اینکه اسم دو قطب را بیاورند!) او دو قطب را مطرح کرد تا ضرورت قطب سوم را مطرح کند. قطبی که علیه هردو سوی این جنگ قدرت است و از بشریت و تمدن و آزادی و برابری دفاع میکند. این مهمترین نکته در بحث منصور حکمت در مورد دو قطب تروریستی است. کوروش مدرسی بحث قطب های تروریستی را کنار میگذارد تا بویژه همین قطب سوم را کنار بگذارد و به جای آن تز "علیه امپریالیسم آمریکا در کنار مقاومت حزب الله" را قرار دهد. این را وقتی که برخورد و انتقاد او به چپ را مورد بررسی قرار دهیم به طور روشن تری خواهیم دید. اما اینجا خواستیم نشان دهیم تا آنجا که به ارزیابی از جنگ لبنان برمیگردد، کوروش 27 سال به عقب برگشته و به اصل پوپولیستی خود رجعت کرده است. او متاسفانه سرنوشتی بهتر از پوپولیست های 57 نخواهد داشت.
ادامه دارد