برگرفته از نشریه جوانان کمونیست 265
"چپ رادیکال": کرنش به دمکراسي
جلوه اي از جدال بر سر مارکسيسم در دانشگاه!
مصطفي صابر
دانشگاه: جدال بر سر مارکس!
اتفاق جالبي در دانشگاه رخ ميدهد. اين اتفاق البته تازه نيست، ولي اين روزها دارد با قد و قامت تمامتري خود را نشان ميدهد: همه فعالين سياسي کم و بيش چپ شده اند. چپ به مفهوم وسيع آن، چه چپ کارگري و چه بورژوايي. خود را چپ و سوسياليست قلمداد کردن و مارکس خواندن در ابعاد وسيعتري مد شده است. چندانکه راست هم اگر بخواهد حرف بزند بايد قباي چپ به تن کند و به نام مارکس و لنين و چه گوارا و کائوتسکي و غيره حرف بزند تا گوش شنويي پيدا کند. انجمن اسلامي هاي ديروز که زير علم اصلاحات ميخواستند کاري بکنند امروز از سوسياليسم و مارکس حرف ميزنند. طرفداران ايده هاي پست مدرنيستي رفته اند و نزديکترين نويسنده هاي "مارکسيست" به خود را از گرد و خاک قفسه هاي بيرون کشيده اند و مفسر مارکس و منقد لنين شده اند. اصلا خود جمهوري اسلامي هم مدتي است در پي تقويت نوعي مارکسيسم دانشگاهي و دستگاهي است. به استاداني حقوق ميدهد که در مورد انديشه هاي مارکس کلاس بگذارند و کتابهاي قطور چاپ کنند...
گفتم که اين موضوع تازه اي نيست. ما (حزب کمونيست کارگري) از چند سال پيش نه فقط اين روند را ديديم که به استقبال آن رفتيم. گفتيم در کشوري مثل ايران دانشگاه محل رشد کمونيسم و چپ است. پيش بيني کرديم که بخصوص با شکست دوم خرداد و پوک درآمدن ايده اصلاح جمهوري اسلامي، چپ و راديکاليسم بيش از پيش ميدان پيدا خواهد کرد. نه فقط به استقبال آن رفتيم که نقش فعال و تعيين کننده اي در شکل دادن آن داشتيم. اگر کسي در منفعت هاي فرقه اي خود کوته بين نشده باشد ميتواند در پس همه اين تلاش و کوشش مدعيان چپ، يا در واقع جدال هاي نظري براي تبيين چپ و بدست دادن "روايت درست" از مارکس و غيره، شبحي را ببيند که نه موافقين اش و نه مخالفين اش چندان جرئت بردن نامش را ندارند: منصور حکمت و کمونيسم کارگري او. موافقين اش وحشت دارند نام او را ببرند چرا که ممکن است حکومت و وزارت اطلاعات به سراغ آنها بيايد. مخالفين اش ميکوشند بدون ذکر نام او و غير مستقيم، مثل از طريق نقد لنين، نقدش کنند چرا که آنها هم بعضا خود مخالف رژيم هستند و دنبال دردسر نمي گيرند و بعضا هم فکر ميکنند نام بردن از او سبب مطرح شدن او ميشود!! (اين هم البته سياست وزارت اطلاعات است!) بنا بر اين گرچه بحث ها در سطحي بسيار انتزاعي و گاه با ايما و اشاره و نوعي "زبان ايزوپ" (زبان تحميلي شرايط اختناق) صورت ميگيرد اما شبح کمونيسم کارگري منصور حکمت در همه جا در گشت و گذار است.
البته اشتباه محض است اگر آنچه در دانشگاه اتفاق مي افتد را صرفا کار احزاب و تاثير منصور حکمت بدانيم. خير موضوع ريشه دار تر از اين است. دانشگاه انعکاسي از جامعه است و دارد جدال جنبش هاي اجتماعي بيرون خودش را منعکس ميکند. اتفاقي که دارد مي افتد اين است: در جامعه چپ دست بالا ميگيرد، اين موضوع در دانشگاه منعکس است و دانشگاه به سهم خود در به چپ چرخاندن جامعه نقش ايفاء کرده است. اما راست به اين راحتي نمي خواهد دانشگاه را از دست بدهد. راست چنان به عقب رانده شده که در محيط دانشگاه و بخصوص در ميان فعالين سياسي آن ناگزير شده است به زبان چپ سخن بگويد. اگر روزي بقول دوم خردادي ها "گفتمان مسلط" در دانشگاه و در بين فعالين سياسي اصلاحات و چرت و پرت هاي دست هشتم پست مدرني بود، امروز گفتمان مسلط مارکسيسم است. راست دارد ميکوشد در اين گفتمان فعالانه شرکت کند. و اگر بتواند در جدال نظري بر سر مارکسيسم در دانشگاه به هر درجه که شده نسخه آبکي و بورژوايي و مسخ شده اي از مارکسيسم و کمونيسم را مطرح کند در يک سنگر مهم چپ در جدال اجتماعي آب باز کرده کرده است. اينجا هم منظور از راست، مفهوم وسيع آنست. چه راست در حکومت و چه راست در اپوزيسيون. دوم خرداد و اصلاح طلبي حريف رشد چپ نشد، حالا مارکسيسم دستگاهي و تبديل کردن مارکس به يک متفکر قابل احترام (اما از لحاظ انقلابي سترون و بي آزار) و جلو انداختن کساني نظير بابک احمدي در دستور کار قرار گرفته است. حالا تمام آمال و آرزوهاي جنبش ملي اسلامي (که نهايتا جز يک جور سرمايه داري ملي و مستقل و البته اتوپيک نيست) دارد به زبان چپ و مشخصا چپ هاي سنتي (از سوسياليسم خلقي جهانسومي، تا تروتسکيسم و غيره) خود را بيان ميکند. حتي تمايالات ناسيوناليسم پروغربي در چهارچوبه فعالين سياسي دانشگاه نماينده نظري به اسم خود ندارد (يا من خبر ندارم) و ميکوشد خود را به زبان نقد دمکراتيک به چپ و تبليغ سوسيال دمکراسي نوع کائوتسکي و نظير اين مطرح کند.
روشن است که حتي جدال جنبش هاي اجتماعي نيز، در اين تلاش براي تبيين چپ و مارکسيسم در دانشگاه ، بطور خطي و مستقيم نمايندگي نمي شود. موضوع قدري پيچيده تر است. اين پيچيدگي اولا به اين دليل است که جدال جنبش اجتماعي اصلي جامعه ايران (جنبش ملي اسلامي، ناسيوناليسم پروغرب، و کمونيسم کارگري) خود پيچيدگي هاي خاص خودش را دارد. ثانيا فاکتور اختناق و استبداد جمهوري اسلامي همه چيز را تحت تاثير قرار ميدهد. ثالثا دانشگاه و چپ در دانشگاه اين جدال را بطور خود ويژه اي منعکس ميکند. رابعا اينجا ما داريم از يک اليت معين، از سياسيون دانشگاه، از چپ رسمي در دانشگاه (در تفاوت با تمايلات چپ توده دانشجو) صحبت ميکنيم که باز اين اليت سابقه و مسائل و دنياي خاص خودش را دارد.
در مورد تحولي که اکنون در حال رخ دادن است بايد با توجه به فاکتورهاي نامبرده بيشتر و مفصلتر صحبت کرد. فعلا همينقدر بگوييم براي مثال جدالي که اکنون دارد صورت ميگرد اينطور نيست که کمونيسم بورژوايي و کمونيسم کارگري در صفوف تفکيک شده و روشن در مقابل هم قرار گرفته باشند. بلکه به نظر ميرسد چپ هاي راديکال (اعم از کمونيسم کارگري و انواع چپ هاي غير کارگري ولي راديکال) در مقابل چپي محافظه کار و بورژوايي و دستگاهي صف آرايي کرده اند. اين صف بندي راستش بيشتر عملي و سياسي است تا نظري و ايدئولوژيک. بيشتر حول مقابله با رژيم است تا انعکاس مستقيم جنبش هاي اجتماعي. چپ هاي راديکال دانشگاه آنهايي هستند که سر سازشي با وضع موجود ندارند و ميخواهند جمهوري اسلامي را بشيوه اي راديکال از جلوي پاي جامعه بردارند. حال در صف خود چپ راديکال چه اختلافات و تناقضات و تخاصماتي هست اين بماند، ولي عناصر اين چپ در عمل و در اعتراض به جمهوري اسلامي و اوضاع موجود همديگر را پيدا ميکنند و کنار هم مي ايستند اتحادي ناپايدار و شکننده دارند اما هر بار دوباره دورهم جمع ميشوند. آنطرف هم يکدست نيست. تمايل عمومي راست جامعه بيان ميشود ولي تشتت و ناروشني اينجا حتي زيادتر است. اينجا کساني که خواهان تغيير جمهوري اسلامي از بالا هستند عملا در کنار کساني قرار ميگرند که صرفا انتقاداتي به رژيم دارند و خواهان اصلاح تدريخي وضع فعلي اند.
خلاصه صحنه تماشايي است. اما اين وضعيتي موقتي است وبسرعت عوض خواهد شد. ميتوان از پيش پيروزي آنچه که خود را چپ راديکال ميداند مسلم گرفت، اما نکته اينجاست که خود اين چپ راديکال يک موجوديت مستحکم و تثبيت شده اي نيست و دچار تغيير و تحولات بسياري خواهد شد. همانطور که بالاتر گفتيم اصلا کل اين وضعيت در اثر پيشروي چپ و در تنگنا گرفتن ديدگاهها و آلترناتيو راست در دانشگاه بوجود آمده است. خود در واقع ثمره پيروزي چپ بطور کلي از جمله چپ راديکال است. لذا آنچه که دارد اتفاق ميافتد در واقعيت امر پروسه تغيير و تجزيه خود چپ راديکال در همين جدال است. چپ راديکال هرچه بخواهد راديکالتر بشود و به انسجام و قدرت بيشتري دست يابد به ناگزير بيش از پيش بسوي کمونيسم کارگري مارکس و لنين و حکمت سوق خواهد يافت. آن شبحي که بالاتر صحبتش شد ضرورتا بيش از پيش با اسم و رسم واقعي خود ظاهر خواهد شد. نکته مهم براي ما اينست که بايد آگاهانه و دخالتگرانه اين روند را تسريع و شفافيت بخشيم.
براي اينکه خيلي مجرد و کلي حرف نزده باشيم و تصوير مشخصي بدست آوريد به يک مورد جالب که همين دو هفته اخير در وبلاگ هاي فعالين دانشجويي در بحث بر سر دمکراسي صورت گرفته مي پردازيم.
چپ راديکال و حکومت دمکراتيک؟
بحث بر سر دمکراسي از يک نوشته مرتضي اصلاحچي در نقد نوشته اي در "سايت تحکيم نيوز" از آقاي قاسمي نژاد آغاز شد. فرد اخير چپ را مورد انتقاد قرار داده بود که دمکرات نبوده و هنوز هم دمکرات نيست. اينجا فرصت پرداختن مفصل به بحث هاي آقاي قاسمي نژاد را نداريم. بلکه مساله مورد علاقه ما جوابهايي است که مرتضي اصلاحچي و بهروز کريمي زاده در دفاع از "چپ راديکال" ارائه داده اند. (در پرانتز بگويم منظور اين دوستان از "چپ راديکال" با آنچه بالاتر آمد متفاوت است. چپ راديکال طبق تعريف اين دوستان بيشتر يک چپ کارگري و کمونيستي است.) در مورد آقاي قاسمي نژاد همينقدر بگويم که بحث ايشان برگرفته از نقدهاي بسيار شناخته شده دوره جنگ سرد، دوره تسلط کمونيسم بورژوايي، نسبت به گرايشات رسمي و مسلط کمونيسم در آنزمان (مشخصا کمونيسم روسي) است. جريانات چپ بسياري که منقد خط رسمي (کمونيسم روسي) بودند، اما به همان اندازه در چهارچوب کمونيسم بورژوايي جا داشتند، براي مثال ترورتسکيست ها، اروکمونيست ها و غيره، از همين زاويه دمکراتيک به "استالينيسم" نقد داشته و دارند. آقاي قاسمي نژاد کوشش کرده که همين نقد دمکراتيک را البته به صورتي بسيار شکسته بسته به چپ ايران در سالهاي 57 (مشخصا فدائيان و پيکار) انطباق دهد و سپس آنرا (البته بطور عجيبي) به چپ حال حاضر ايران نيز تعميم دهد! ايشان نقد بر چپ پوپوليستي دوره 57 را در اين ديده که اين چپ خشونت طلب بوده و به پروسه دمکراتيک معتقد نبوده و هميشه دست به ماشه کلاش بوده و حتي به نوعي قتل عام هاي جمهوري اسلامي در کشتار چپ و آزاديخواهي را به پاي اين چپ نوشته است! بحث هاي آقاي قاسمي نژاد شايد نه چندان آگاهانه اما آشکارا راست، جنگ سردي و ضد کمونيستي است و بارها از جانب سخنگويان ديگري (از جمله رژيم اسلامي) شنيده شده است. اميدوارم بشود يک وقتي در جزئيات به نقد مباحث آقاي قاسمي نژاد که سعي ميکند در پرتو معرفي کائوتسکي (و بقول بهروز کریمی زاده به شیوه روزنامه شرق) به آنها رنگي از چپ و سوسياليسم بدهد، پرداخت. آقاي قاسمي نژاد را نمي شناسم و ممکن است واقعا از سر آشنايي تازه با مارکسيسم و یا آموختن آن در محضر مارکسیسم دانشگاهی به چنين موضعي راست و ارتجاعی افتاده اند. علي الحساب بگوييم که اگر ايشان علاقمند باشند ميتوانند به مباحث منصور حکمت در نقد تجربه شوروي (که به انتقاد از همين نقد دمکراتيک از تجربه شوروي ميپردازد) به "سمينار اول کمونيسم کارگري" (که در آنجا نشان ميدهد چطور سوسياليسم تا کنون موجود، يک جريان بورژوايي است و ربطي به کمونيسم کارگري مارکس و مانیفست ندارد) يا به "تفاوت هاي ما" که آنجا هم کمونيسم و سوسياليسم بورژوايي را نقد ميکند، به "مارکسيسم و جهان امروز" که درست بعد از سقوط شوروي (يا بقول معروف "مرگ کمونيسم") نوشته شده و... مراجعه کنند تا نقد پايه هاي نظري خود (يعني نقد دمکراتيک به سوسياليسم) را بيابند. اما همانطور که گفتم مساله مورد توجه ما جواب هايي است که دوستان نامبرده به ايشان داده اند.
اين جواب ها به نظر من در عين اينکه نکات خوب و راديکالي را مطرح ميکنند اما تا آنجا که به موضع پيگير مارکسيستي و کارگري در قبال دمکراسي بر ميگردد هنوز دفاعي و به شدت التقاطي است. هم از لحاظ سياسي و هم از لحاظ تئوريک اين جوابها به نوعي خود را در مقابل دمکراسي خواهي و نقد دمکراتيک از چپ در موضعي دفاعي قرار داده اند. از لحاط تئوريک، يعني تئوري مارکسيستي، آزاديخواهي سوسياليستي و مارکسيستي نقد عميق و انساني و محکمي نسبت به دمکراسي (از جمله دمکراسي ليبرالي که ايده آل ترين تعبير از دمکراسي است) دارد. دمکراسي همانطور که منصور حکمت ميگويد مقوله اي در دستگاه فکري سوسياليست ها و مارکسيست ها نيست که حالا بخواهند تعبير خود را از آن ارائه دهند. آزادي خواهي سوسياليستي بسيار فراتر از دمکراسي و تعابير بورژوايي از آزادي (که نهايتا چيزي جز آزادي بورژوا در استثمار کارگر ولو "آزاد" نيست) ميرود. اما دوستان عليرغم اينکه خود اين نکات را ميدانند ولي دچار التقاط ميشوند و ميکوشند تعبير خود و "چپ راديکال" از دمکراسي را ارائه دهند!
از لحاظ سياسي نيز هم اکنون هرکس ميتواند در جامعه ايران بروشني ببيند که پرچم آزاديخواهي، پرچم حقوق فرد و آزادي بي قيد و شرط سياسي، پرچم آزادي اعتصاب و تشکل، پرچم لغو اعدام و آزادي بي قيد و شرط همه زندانيان سياسي، پرچم جدايي مذهب از دولت و الغاء مذهب رسمي، پرچم بيمه بيکاري و مدرسه و بهداشت رايگان، پرچم آزادي زن و وسيعترين دخالت فرد و جامعه در امر حکومت در دست چپ و مشخصا حزب کمونيست کارگري است. تمام طرفداران دمکراسي در ايران از رضا پهلوي گرفته تا جمهوري خواهاني که در قفاي خاتمي دويدند تا تحفه هايي نظير اکبر گنجي و غيره، نه تنها در صحنه دفاع از آزادي هاي فردي و اجتماعي لنگ لنگان و به اکراه پشت سر چپ و کمونيسم کارگري کشيده شده اند، بلکه با شعارهاي شکست خورده اي نظير رفراندم (که در واقع جز بند و بست از بالا براي تعويض جمهوري اسلامي نيست) و يا اصلاح جمهوري اسلامي و آشتي حقوق بشر و اسلام و غيره عملا سعي کرده اند در راه آزادي هاي واقعي ، در راه مبارزه انقلابي مردم عليه جمهوري اسلامي و برقراري وسيع ترين آزادي ها (که تنها ميتواند ثمره يک انقلاب عظيم و اجتماعي و دخالت مستقيم تمامي شهروندان در امر حکومت باشد) سنگ بيندازند. نه فقط نقد مارکسيستي از دمکراسي که همين دنياي واقعي سياست ايران در پيش چشمان همه جايگاه تعيين کننده، رهبري کننده و بي مانند چپ در امر مبارزه براي آزادي، و توخالي بودن و ضد آزادي بودن طرفداران دمکراسي را بخوبي نشان ميدهد. همين را بايد محکم کف دست منقدین دمکراتیک سوسیالیسم و چپ گذاشت.
اما دفاع اين دوستان از "چپ راديکال" چننین نیست. اجازه بدهید کمي از نزديکتر بررسي کنيم.
بهروز کريمي زاده در مقاله "سخني در باب چپ راديکال" اينطور ميگويد:
«عده اي نسبت به دموکرات بودن نيروهاي چپ کنوني اظهار ترديد مي کنند، در حالي که در تمام سطوح جامعه و به خصوص در دانشگاه ها، نيروهاي چپ راديکال در صف مقدم دفاع از مطالبات دموکراتيک و حقوق صنفي و مدني قرار دارند.»
روشن است که نويسنده معتقد است که با آن "ترديد" ها موافق نيست و برعکس نيروهاي چپ راديکال در صف مقدم دفاع از "مطالبات دمکراتيک" قرار دارند. و اين مطالبات دمکراتيک صرفا نام ديگري براي مطالبات آزاديخواهانه و آزادي هاي سياسي نيست. بهروز کريمي چند بار در مقاله اش در چهارچوبه "مطالبات دمکراتيک – مطالبات سوسياليستي" حرف ميزند که به نظر من ديگر امروز توهم آفرين است. خود او ميگويد پرچم آزاديخواهي امروز در دست "چپ راديکال" است. اما معلوم نيست چرا امروز چپ راديکال بايد از "مطالبات دمکراتيک" صحبت نمايد؟ خود او ميگويد دمکراسي براي چپ راديکال "نه هدف" و "نه ايده آل" است، اما در عين حال همين چپ راديکال (بهروز) دارد ميکوشد که از دمکراسي تعبير خودش را بدهد! حتي در چند جا از مقاله اش دمکراسي مورد نظر بورژوازي را در گيومه ميگذارد تا با دمکراسي به معني واقعي (يا مورد نظر بهروز) قاطي نشود! کاسه داغ تر از آش ظاهر ميشود بود! اگر دمکراسي در عمل بقول خود بهروز کريمي زاده يک معني اش بمب بر سر مردم فلوجه است، خب بايد همين را به دمکراسي خواهان نشان داد و گفت دمکراسي بطور ابژکتيو همين است، لااقل در يک کشور جهانسومي همين است، پس امروز اگر آزادي ميخواهي بايد کمونيست بشوي. اما بهروز کريمي زاده خودش هنوز در مورد دمکراسي بيش از اين حرفها پايش سست است. مينويسد:
«چپ راديکال استقرار يک حکومت دموکراتيک را بسيار مطلوب ارزيابي مي کند و اين خواست را با سياست خاص طبقاتي خود، تنها از طريق رشد و ارتقاي جنبش هاي اجتماعي و جهت گيري خاص آن ها ممکن مي داند.»
اينجا ديگر به نظرم التقاطي که در مقاله بهروز کريمي زاده هست کاملا خود را نشان ميدهد. چند سوال: ممکن است بگوييد اين حکومت دمکراتيک که چپ راديکال آنرا "بسيار مطلوب" ميداند از چه صيغه اي است؟ از آنجا که خود بهروز بدرست گفته است که بورژوازي در ايران ميل به سرکوب و ارتجاع دارد و باز بقول خودش "دمکراسي حقيقي" با منافع سرمايه داري در ايران در تناقض است، آيا چپ راديکال قرار است برود يک حکومت "دمکراسي حقيقي"!! برپا کند؟ (منظور از اين "دمکراسي حقيقي" راستي چيست؟) باز اگر بقول خود بهروز "آزادي و برابري تناقض ندارند" و اگر پرچم آزادي در دست کارگر است، پس چرا چپ راديکال نمي گويد که ميرود حکومت آزادي و برابري را برپا ميکند؟ چرا هنوز "يک حکومت دمکراتيک" را بسيار مطلوب ميداند؟ تفاوت اين حکومت دمکراتيک مطلوب "چپ راديکال" با باقي وعده هاي دمکراتيکي که از بوش و رضا پهلوي تا سعيد حجاريان هريک به نوعي ميدهند در چيست؟ در اينکه "دمکراسي حقيقي" است؟ (اما دمکراسي که ايده آل و هدف نبود!؟) و يا اينکه "چپ راديکال" عامل برقراري آنست؟ مهمتر، ممکن است بگوييد ما به ازاي اقتصادي اين "حکومت دمکراتيک" اگر قرار است يک وعده و اتوپي نظير سرمايه داري ملي و مستقل پوپوليست ها و چپ سنتي 57 ايران نباشد، چه هست؟ اگر يک دوره گذار انقلابي و فراتر رفتن از سرمايه داري است ديگر چرا بعد از ضرورت شعار "آزادي، برابري، حکومت کارگري"، بحث هاي درخشان "دمکراسي، تعابير و واقعيت ها" که يک جمعبندي موجز از نقد مارکسيستي و کارگري به مقوله دمکراسي است، و مهمتر از همه بعد از اينکه واقعيات مبارزه طبقاتي به ما نشان داد که دوره تعبير و تفسير کردن دمکراسي از جانب کمونيست ها به سر رسيده است، ما بايد آنرا يک "حکومت دمکراتيک" و "بسیار مطلوب" بناميم؟
اينجا بحثي صرفا در باره خلوص تئوريک و دقت تئوريک نيست، بلکه ما به ازاء عملي بسيار گراني دارد که پايين تر به آن مي پردازيم.
چپ و دمکراسي همه جانبه!؟
مقاله مرتضي اصلاحچي به نظرم صميمانه و سر راست تر به موضوع مي پردازد. او صاف و ساده ميکوشد بگويد سوسياليسم با دمکراسي به معني حکومت مردم تناقضي که ندارد هيچ، اصلا سوسياليسم به معني تحقق "دمکراسي همه جانبه " است!! او بعد از اينکه نقدهاي درستی به دمکراسي ليبرالي و بورژوايي دارد (اين مقاله را تماما چاپ ميکنيم. راستش براي شخص من که قبلا نوشته ديگري از او را نقد کرده بودم، خواندن اين يکي نوشته خيلي جالب بود.) ميکوشد نشان دهد که اين سوسياليسم است که آرمان هاي واقعي دمکراسي را تمام و کمال چه در زمينه "دمکراسي سياسي" و چه "دمکراسي اقتصادي" به اجرا در مي آورد:
«... چپ راديکال در عين حال که دموکراسي سياسي را براي رهائي طبقه کارگر وديگر اقشار فرودست جامعه بسيار لازم و حياتي مي داند، نه فقط براي دستيابي به هدف نهائي يعني سوسياليسم بلکه همچنين براي تکامل خود دموکراسي سياسي خواهان فراتر رفتن ازآن و ارتقاي ان به سطح دموکراسي جامع مي باشد، دموکراسي اي که علاوه بر سياسي، اجتماعي و مهم تر از آن اقتصادي هم هست و امکان تصميم گيري درباره همه مسائل عمومي جامعه را براي همه شهروندان ان فراهم مي آورد. البته اين فراوري از دموکراسي سياسي به معناي نقض ان نيست بلکه به معناي تعميم آن به ديگر وجوه زندگي انساني است، در حقيقت در نظام سوسياليستي افراد علاوه بر مقوله سياست که با لغو مالکيت خصوصي بر ابزار توليد همگان در شرايطي برابر مي توانند در آن نقش داشته باشند در ديگر زمينه ها نيز به معناي واقعي دخالت مي کنند...»
راستش اينگونه تعبير و توضيح سوسياليسم اگرچه ممکن است از لحاظ تئوريک زياد دقيق نباشد اما گاه از لحاظ تبليغي و در توضيح سوسياليسم به کسي که تحت تاثيرات تبليغات بورژوايي مقوله دمکراسي را يک آرمان آزاديخواهانه متعالي ميداند، ميتواند موجه باشد. اما وقتي تبديل به يک موضع تئوريک بشود که سوسياليسم عبارت است از دمکراسي جامع، هم اقتصادي و هم سياسي که شرط آنهم لغو مالکيت خصوصي است، آنوقت ديگر بخصوص در زمان ما موجه نيست. اين سوسياليسمي است که روي پاي خود نايستاده و اصلا خود را به اعتبار دمکراسي تعريف ميکند. اين دقيقا همانچيزي است که منقدين دمکراتيک سوسياليسم از ديدن آن شيهه خواهند کشيد که ديدي سوسياليست ها را دمکرات کرديم!
بعلاوه، اين جا دارد دمکراسي ايده آليزه ميشود، تعبير سوسياليستي و آرمانخواهانه از آن عنوان ميشود. اين شايد در اوائل جدال کارگر و سرمايه دار بر سر دمکراسي معني ميداشت ولي الان که دمکراسي با بورژوازي و آرمانها و حکومتش تداعي ميشود ديگر براي سوسياليسم زهر است. دمکراسي بطور ابژکتيو نقش معيني در تاريخ ايفاء کرده است و براي يک سوسياليست و کمونيست بهتر اين است که همه اين آرمانهاي متعالي آزادي و برابري و رهايي انسانها را به همان نامي که دارند يعني سوسياليسم و کمونيسم ارائه کند. اينجا مرتضي اصلاح چي بايد همواره به مخاطبين خود توضيح دهد که درک و منظور ايشان از دمکراسي با درک بوش و رضا پهلوي و اکبر گنجي دو چيز است. اين بخصوص در دوره اي که بقول منصور حکمت "دمکراسي يک اسم رمز سياسي، يک آرم، براي يک وضعيت سياسي و اقتصادي ارتجاعي است که تقدس بازار در محور آن است." ديگر خيلي اشتباه است. اما بوش و پهلوي و گنجي نبايد زياد نگران باشند چرا که دوست عزيز ما آقاي اصلاح چي با همه صداقت و صميميت اش با همه عشق و شوري که براي سوسياليسم دارد، از پيش مبارزه کارگر و زحمتکش را در افق دمکراسي، ولو دمکراسي سوسياليزه شده اي محدود کرده است. اگر نگويم مبارزه آنها را براي آزادي، آزادي واقعي را از پيش به شکست کشانده است، اينرا ميتوانم قطعا بگويم: توده هايي که با روح تبليغاتي از نوع آنچه مرتضي ميکند تربيت شده باشند، خيلي آسان توسط بوش و پهلوي يا يک نماينده سوسيال دمکرات و چپ آنها ميتوانند به جاي ديگري به جز آنجايي که نقد برنامه گوتا تاکيد ميکند، برده شوند.
مرتضي اصلاح چي در ادامه همان نقلي که بالاتر آورديم نقلي از لنين مي آورد که اهميت مبارزه براي دمکراسي در تربيت توده ها براي سوسياليسم تاکيد ميگذارد و خود نتيجه ميگيرد:
«بنابراين ما نمي خواهيم براي دست يابي به آزاديهاي فردي واقعي و کامل که در شرايطي که مالکيت خصوصي بر ابزار توليد لغو شده و همه در معرض فرصت اقتصادي برابر قرار گيرند متحقق خواهد شد، از آزاديهاي قابل وصول در سرمايه داري چشم پوشي کينم و حتي فراتر از اين با تکيه و استفاده از همين آزاديهاي قابل وصول در سرمايه داري است که تلاش مي کنيم به سوسياليسم و آزاديهاي واقعي و کامل دست يابيم.»
نويسنده ما توجه ندارد که لنين با دوره متفاوتي روبرو بود. او (صرف نظر از موقعيت تاريخي که دمکراسي و دمکراسي خواهي در زمان او داشت) با جامعه اي روبرو بود که در آن تحول دمکراتيک (يعني بورژوايي!!) هنوز معني داشت. لنين بدرست کوشيد پايه هاي مادي انقلابي گري دمکراتيک (يعني دهقانان و در مرحله بعد دهقانان فقير) را مورد توجه قرار دهد، آنرا از بورژوازي بطور کلي تفکيک کند، و به زير پرچم پرولتارياي روسيه و کمونيسم بکشاند. لنين غير ممکن را ممکن کرد. در يک کشور اساسا دهقاني و پرولتاريايي نسبتا قليل العده دست به يک انقلاب عظيم کارگري زد که حتي با وجود شکستش مسير تاريخ جهان را تغيير داد. لنين رهبر فوق العاده پرولتارياي جهان و منبع سرشاري براي آموزش مارکسيسم پراتيک و انقلابي است. اما تکرار حرفهاي لنين در دوره اي که دمکراسي براي بخش وسيعي از مردم جهان به معني بمب و کروز و اشغال و ترور و بي حقوقي است و بخصوص در جامعه ايران که هر تحول آزاديخواهانه و به نفع بشريت به تحولي ضد سرمايه داري و سوسياليستي گره خورده است، نه مارکسيسم و نه لينينسم که صاف و ساده گم کردن سوراخ دعا و لنگ انداختن در برابر دمکراسي و بورژوازي است. تا آنجا که به مبارزه براي آزادي هاي سياسي و اجتماعي برميگردد چنين کرنش "چپ راديکال" در برابر دمکراسي نه فقط جواب تبليغات جنگ سردي و نقدهاي دمکراتيک عليه سوسياليسم نيست، بلکه مخدوش کردن اذهان و خالي کردن ميدان و تخفيف دادن در مبارزه پرشور و بي تخفيف براي متحقق کردن همه مطالبات آزاديخواهانه سياسي و اقتصادي (حتي همانها که در چهارچوب جامعه کنوني قابل تحقق هستند) خواهد بود.
به نظر من اکنون بعد از وقايعي که پس 11 سپتامبر ديده ايم، بعد از جناياتي که جنگ دو قطب تروريستي، ميلتاريسم دول غربي و تروريسم اسلام سياسي مرتکب شده ، بعد از آنکه ديديم دمکراسي درست مثل اسلام ديگر پرچم جنايت کاري محض بورژوازي زمان ما است، بايد صدبار بيشتر به اندرزي توجه کنيم که منصور حکمت حدود ده سال قبل از يازده سپتامبر و بعد از فروپاشي شوروي و در بحبوحه "پيروزي دمکراسي" و "پايان تاريخ" و "مرگ کمونيسم" داده بود:
"من مخالفت فناتيکي با بکار بردن کلمه دمکراسي ندارم و در خيلي موارد مردم از اين عبارت به جاي مفهوم آزادي، برقراري حقوق مدني متعارف، و يا حتي وجود تحمل سياسي و اجتماعي در قبال آراء و رسم و آئينهاي مختلف وغيره استفاده ميکنند. آنچه که من دارم ميگويم (و اين مهم است، م.ص.) اين است که اين مفهوم، آنجا که بعنوان يک ايده آل سياسي بکار ميرود، و بخصوص آنجا که چپ به تعريف و تمجيد آن مي پردازد، يک مفهوم گمراه کننده و از نظر سياسي زيانبار به حال مبارزه براي آزادي واقعي است. بحث من اين است که دمکراسي مترادف با آزادي نيست. دمکراسي يک فرم حکومتي و يک سلسه ايده ها و پراتيک هاي سياسي متناسب با وجود اجتماعي سرمايه و بي حقوقي سياسي ناشي از آن است، که بويژه در دوره ما از هر رابطه اي با گسترش حقوق توده مردم تهي شده. دمکراسي يک اسم رمز سياسي، يک آرم، يک وضعيت سياسي و اقتصادي ارتجاعي است که تقدس بازار محور اصلي آن است.
درست است که کلمه دمکراسي مجموعا در ادبيات کمونيستي تاکنوني بار مثبتي داشته است و يک کلمه کليدي در مبارزه سياسي و در امر تاکتيک به شمار ميرفته است. اما به نظر من اين بايد تغيير کند، چرا که وضعيت عيني و معني عملي دمکراسي و همينطور برداشت ذهني جامعه امروز از دمکراسي تغيير کرده است." (دمکراسي: تعابير و واقعيت ها، پرانتز از من است.)
و امروز همانطور که گفتم اين "وضعيت عيني و معني عملي دمکراسي و برداشت ذهني جامعه از دمکراسي" صدبار بيشتر به سمتي که منصور حکمت آنروز بصورت تحليلي و با تيزهوشي مشاهده ميکرد ميل کرده و امروز صدبار بيشتر ما بايد محکم تر دمکراسي را نقد و افشاء کنيم و از وصله پينه کردن آن به خرج پرولتاريا و "چپ راديکال" و غيره دست برداريم و صريح و روشن بر آزادي واقعي بشر و سوسياليسم تاکيد کنيم.
دمکراسي: چپ زير پرچم راست
خب حالا اجازه بدهيد به يک جور جمعبندي از اين بحث در رابطه با اوضاع ايران و مکان واقعي "مبارزه براي دمکراسي" بپردازيم. به اين چند سال اوضاع ايران توجه کنيد. به اينکه چگونه با عروج خاتمي و دوم خرداد بحث دمکراسي گل کرد. و صفي از شيرين عبادي گرفته تا گنجي که بدو بدو به آمريکا رفت که بعد دمکراسي براي مملکت بياورد، يکي بعد از ديگري به صحنه آمدند. به رضا پهلوي توجه کنيد که منتظر است کي ارتش آزادي بخش آمريکا قرار است با بمب و کروزهاي با هوش اش تاج شاهي بر سر ايشان و دمکراسي به مردم ايران تحويل دهد. به عقب تر برگرديم، به دوره رفسنجاني و فروپاشي شوروي و هلهه پيروزي دمکراسي در جهان فکر کنيد. به دوره اي که خيلي از چپ هاي سابق بلاتبعيض دمکرات شدند و کفش و کلاه کردند که شايد رفسنجاني را به آيت الله گورباچف ايران تبديل کنند و دمکراسي را به مملکت بياورند. بازهم عقب تر برويد به دوره 57 و چپ هاي پوپوليست و سوسياليسم خلقي فکر کنيد که بر خلاف نقد سطحي آقاي قاسمي نژاد، اين چپ اتفاقا دنبال يک سرمايه داري ملي و مستقل بود و همانطور که مرتضي اصلاح چي هم گفته، دنبال دمکراسي خلقي بود و ميخواست "دمکراسي براي خلق و ديکتاتوري براي ضد خلق" بياورد. شعار اصلي اين چپ هم جهت يادآوري دوستان "جمهوري دمکراتيک خلق" بود. بازهم عقب تر برويد به دوره حزب توده و مصدق جبهه ملي که هريک به روش خود ميخواست استبداد شاه را کنار بزند و آرزوي ديرينه بورژوازي ايران و آرمانهاي انقلاب مشروطه را يعني حکومت واقعي مشروطه و دمکراسي مربوطه را متحقق کند. با يک عبور سريع از بالاي همه اين وقايع و مجاهدت ها براي دمکراسي (حال با هر تعبيري از آن) بروشني مي بينيم که چگونه امروز پرچم دار اين مبارزه براي دمکراسي در صف چپ دوستاني شده اند که خود را "چپ راديکال" مي نامند، به دمکراسي هم کلي و به درست نقد دارند، اما با يک تشر يک "ليبرال کوچولو" عليرغم همه لحن از بالا و تفرعن آميزشان ( اينجا منظورم نوشته مرتضي اصلاح چي نيست) در نقد اين ليبرال(؟!)، اما سرانجام به نام چپ، به نام طبقه کارگر، به نام لنين در مقابل دمکراسي خواهي که سابقه ايراني اش را مختصرا اشاره کرديم کوتاه مي آيند و پيشاني به زمين مي سايند. قسم از لنين مي آورند که گفته چپ دمکرات نيست، اصلا پرچم دمکراسي دست چپ راديکال است. با وجود اينکه بارها تاکيد ميکنند که دنبال آزادي هستند و سوسياليسم و مبارزه طبقه کارگر اساسي است و دمکراسي برايشان آرمان نيست اما خودشان و چپ راديکلا را ميکنند عامل برقراري دمکراسي!! منتها از نوع خوب و حقيقي و همه جانبه اش!
(در پرانتز بگويم که اين نحوه برخورد به دمکراسي مرا به ياد برخورد پوپوليست هاي دوره 57 مي اندازد. وقتي منصور حکمت نشان دادن که تمام محتواي خواست و افق سوسياليسم خلقي و از جمله جمهوري دمکراتيک خلق شان جز يک سرمايه داري ملي و مستقل نيست، چپ خلقي از اين نقد "درس" گرفت و شروع کرد از پرولتاريا بعنوان عامل برقراري همان سرمايه داري ملي ومستقل سخن گفتن. مثلا موضعي چپ و راديکال گرفت! فکرش را بکنيد، پرولتاريا بشود عامل برقراري يک سرمايه داري اتوپيک و هپروتي و راستش عملا ارتجاعي آنهم در کشوري که در آن سالهاست مناسبات سرمايه داري برقرار است و دارد فرياد ميزند: سوسياليسم. حالا در اين دوران روي آب آمدن لجن دمکراسي بورژوايي دوستاني در مقابل نقد دمکراتيک به سوسياليسم ميخواهند ثابت کنند که نه اصلا چپ راديکال پرچم دمکراسي از نوع اعلايش را در دست دارد!)
اين دوستان چپ راديکال چه بر اتفاقي که دارد مي افتد آگاه باشند و چه نباشند، بسرعت در مقابل وضعيتي قرار ميگرند که در ابتداي اين نوشته اشاره کرديم. سوسياليست که جاي خود دارد، اگر بخواهند حتي راديکال بمانند بايد به نقد صريح و بي تخفيف کمونيسم کارگريي و منصور حکمتي يا در واقع نقد طبقه کارگر زمان ما از دنيا و در اين مورد مشخص از دمکراسي برسند. در غير اينصورت به ناگزير در صفي قرار خواهند گرفت که از جبهه ملي و حزب توده، تا فدايي و رنجبران و اين دوره از خاتمي و عبادي تا گنجي، و همه با تعابير خاص خود از دمکراسي براي آن شمشير زده اند. دوستان ما در آن حالت ميتوانند البته تعابير چپ و راديکالي از دمکراسي داشته باشند و در جناح چپ و راديکال اين صف قرار گيرند (و همين هم مورد محاسبه ما خواهد بود)، اما آزاديخواهي سوسياليستي و مبارزه براي آزادي واقعي را قطعا نمايندگي نخواهند کرد. سنگي در راه آن خواهند بود