تبليغاتX
مصطفی صا بر

مصطفی صا بر

برگرفته از نشریه جوانان کمونیست ۲۷۱

 

16 آذر از نوع دیگر

بخش دوم: روش های عملی چپ در دانشگاه

مصطفی صابر

 

در بخش اول (هفته گذشته)  تاکید کردیم که برای یک 16 آذر وسیع که برای مثال بجای چند صدنفر،  چند هزار نفر در آن شرکت کنند و به یک روز بزرگ اعتراض چپ و آزادیخواهی سوسیالیستی در جامعه تبدیل شود، باید به ویژه از سبک کار سنتی و متاثر از چپ حاشیه ای که بر چپ دانشگاه و بخش عمده فعالین 16 آذر کم و بیش حاکم است عبور کنیم. اینجا مجبوریم کمی مشخصتر به این سنت ها و روش های غلط در فعالیت چپ دانشگاه بپردازیم. این مستقیما به 16 مربوط نیست، اما در پایان میکوشیم نتایج مشخصی هم در رابطه با 16 آذر بگیریم.

ریشه های سبک کار حاکم بر چپ دانشگاه  را منصور حکمت در بحث ی وسیع تر در نقد چپ رادیکال بطور کلی، در بحث "حزب و جامعه، از گروه فشار تا حزب سیاسی" بدقت برشمرده است. مساله نهایتا به این برمیگردد که چپ رادیکال دوره ما مساله دخالت در جدال قدرت در جامعه و بدست گرفتن مکانیسم های وسیع و اجتماعی ناظر بر آن را در دستور قرار نمی دهد. (به بخشی از بحث حزب و جامعه که در این شماره چاپ کرده ایم، رجوع کنید.) در این باره ما در سطحی بسیار مشخصتر نیز صحبت کرده ایم و موانع را برشمرده ایم. (به مقاله حمید تقوایی، "حزب و جامعه در ایران، تعیین بخشیدن به رهبران عملی"، که در این شماره آمده رجوع کنید.) من اینجا نمی خواهیم حرفهای این نوشته ها را تکرار کنم. اما متکی به آنها میخواهم چند جنبه را در فعالیت چپ در دانشگاه برجسته کنم.

 

چپ بی چهره

همه میدانند چپ در دانشگاه دست بالا دارد. از خامنه ای تا خاتمی تا حجاریان، از سلطنت طلب تا ملی مذهبی، همه و همه اعتراف میکنند که "شبح لنین بر فراز ایران" در پرواز است. اما این چپ دانشگاه چند رهبر شناخته شده و علنی که در سطح جامعه (چه داخل ایران و چه خارج ایران) سخنگوی آن باشد، دارد؟ بحث سر رهبران چپ علی العموم نیست. در این زمینه خوشبختانه رهبری حزب کمونیست کارگری چهره های شناخته شده بسیاری را معرفی کرده است. بحث سر اعتراضات و رهبران دانشجویی است. بحث بر سر نمایندگی کردن جنبش وسیع جوانان در ایران، جنبش خلاصی فرهنگی است.  کدام دانشجوی چپ و رادیکالی را می شناسید که فراتر از نشریات دانشجویی کم تیراژ و وبلاگ های کم خواننده چپ های دانشگاه که معمولا دارند برای خودشان بحث های فرقه ای و "ایدئولوژیک" میکنند، جایی اسمی در کرده باشد؟ جایی مقاله ای در روزنامه پرتیراژی نوشته باشد؟ با رادیو و تلویزیون سراسری مصاحبه کرده باشد؟ بعنوان مدعی چپ و تغییر جامعه در سطح وسیع اجتماعی ظاهر شده باشد؟  خارج از قلعه محقری که "چپ رادیکال" در دانشگاه درست کرده است، ورای "رفقای کبیری" که این چپ در محافل و روابط محدود خود میشناسد، مردم و عالم سیاست به معنی وسیع کلمه آنها را بشناسد؟  کسی که مثل من علاقمند به شناختن آنها باشد باید با میکرسکپ در وبلاگ ها و نشریات دانشجویی کلی تحقیق کند و تازه متوجه میشود این رفقای کبیر معمولا تا چه حد نسبت به وقایع بزرگ اجتماعی و تحولات جامعه بی علاقه اند و در عین حال فکر میکنند دارند دنیا را زیر و رو میکنند!!

نمی خواهم بحث سیاه و سفید شود. میدانم که گاه جرقه های اینجا و آنجا دیده ایم که دانشجویان چپ سعی کرده اند در ابعاد وسیع اجتماعی ظاهر شوند. (از جمله بیانیه ای که چند نفرشان در مورد مساله هسته ای دادند  و بخشی از آنرا در نشریه چاپ کردیم، یا تظاهرات جالبی که برخی علیه جنگ و دو قطب تروریستی بر پا کردند.) اما این موارد قاعده نیست، استثناء است. باید اعتراف کنیم که وضع راست در جامعه از این لحاظ خیلی بهتر است. الان فعالین شناخته شده "دانشجویی" در سطح سیاسی و در ابعاد وسیع غالبا از طیف های راست و ملیون هستند، نه چپ ها. حتی جک و جانورهایی که اخیرا خود را به لس آنجلس رسانده و خود را "نماینده جنبش دانشجویی" جا میزنند، از لحاظ شیوه کار و دسترسی به توده وسیع مردم و تاثیر گذاری خیلی از ما چپ ها جلوتر اند. اگر کارشان نمی گیرد به این خاطر است که جامعه چپ است و این ها دهانشان را که باز میکنند مردم حالشان بهم میخورد. اما دقیقا بدلیل فقدا رهبران دانشجویی چپ در مقیاس وسیع است که اینها سعی میکنند این خلاء را به  عنوان "رهبر جنبش دانشجویی"!! نام خود پر کنند.

این نقد البته قبل از همه گریبان خود ما (و بویژه فعالین سازمان جوانان کمونیست) را میگیرد، ولی باید اشکال کار را دید تا مرتفعش کنیم. نمی شود گفت که مانع چنین فعالیتی اختناق و سرکوب است. این درست است که چپ ها معمولا مورد حملات وحشیانه رژیم قرار دارند. ولی در دوره لنین و دوره مارکس و انگلس هم اختناق و سرکوب به اندازه خودش در جریان بود. اما چپ ها در آن دوره بعنوان رهبران اجتماعی ظاهر میشدند. حتی هم اکنون هم چپ در ایران و مشخصا کمونیسم کارگری در عرصه های مختلف رهبران شناخته شده ای دارد. جنبش کارگری در ایران با همه ضعف هایش بسرعت دارد جلو می آید و رهبران چپ و رادیکالی را در سطح جامعه معرفی میکند. به نظر من چپ در دانشگاه از همه این تلاش ها به نسبت عقب مانده است. نه فقط در قیاس با راست جامعه که حتی در قیاس با چپ در جامعه عقب مانده است. چرا؟

به نظر من یک دلیل اش این است که دانشگاه و اعتراض دانشجویی حالت ادامه کاری (بر خلاف مثلا جنبش کارگری) ندارد. دلیل دیگرش این است که دانشگاه تحت کنترل و نظارت پلیسی وسیع تری است.  اما دلیل عمده اش این است که چپ دانشگاه اساسا به تغییرات وسیع در جامعه و کار در مقیاس وسیع و اجتماعی چندان فکر نمی کند. هنوز خیلی در عالم تجریدات و دلخوش کردن به فعالیت های محدود و بسته بودن در بارگاه کوچک چپ با مشغله های درونی، با قهرمانان و قدیسان و سلسه مراتب ، با مراد و مرید هایش غرق شده است.

 

دخالتگری اجتماعی

این چپ کمتر رغبت دارد که سر مسائل مهم با ابعاد اجتماعی دخالتگری کند. برای مثال هم اکنون رژیم اسلامی حمله فاشیستی همه جانبه ای را علیه کارگران مهاجر افغان شروع کرده است. سوال این است که چند مقاله و بیانیه علیه این حملات و در دفاع از مهاجرین و خطاب به جامعه از فعالین دانشجویی بیرون آمده است؟ چند دانشجو یا چند گروه از دانشجویان دانشگاه های مختلف و شهرهای مختلف با اسم و رسم خودشان فراخوان داده اند که حمله به بخشی از جامعه بعنوان مهاجر حمله به همه ما است و ما از آنها دفاع میکنیم؟ چقدر در بین فعالین چپ دانشگاه در فکر این هستیم که با تماس با فعالین کارگری، فعالین جنبش زنان و فعالین کارگران مهاجر افغانستانی اعتراض و اجتماعی و حرکتی راه بیندازیم؟ باز نمی خواهم سیاه وسفید کنم. مواردی بوده است که فعالین چپ دانشگاه در این جهت فعال بوده اند. (مثلا بالا بردن شعار دفاع از کارگران پتروشیمی در 16 آذر چند سال پیش، تلاشهایی در جریان اعتصاب کارگران واحد در همبستگی دانشجویان و کارگران شاهد آن بودیم و غیره) اما باز اینها یک روش همیشگی و سنت شده  کار نیست. قاعده نیست.  البته کارگران افغان فقط یک نمونه است. از این نمونه ها زیاد است.  هم اکنون جنبش وسیعی علیه اعدام و علیه سنگسار در ایران پا میگیرد. جنبش دفاع از کبرا رحمانپور را دیگر همه از آن خبر دارند. سوال این است که این کمپین وسیع و اجتماعی در مشغله کمونیست های جوانی که دارند هنوز در مورد نظرات رهبران مختلف کمونیسم چک  و چانه میزنند و یا حتی جلوتراند و در پاسخ به نقد های لیبرالی از مارکسیسم سر از دفاع از "دمکرات بودن چپ ها" در می آورند، چه جایگاهی دارد؟ مثال خیلی بیشتر است. الان آمریکا در خلیج فارس دارد مانور نظامی میکند و جمهوری اسلامی هم موشک هایش را به رخ میکشد، سوال این است که چپ دانشگاه در مقابل این مساله حساس  و مهم کدام حرکت و کدام دخالتگری را تدارک دیده است، از مقاله نوشتن و جنبش وبلاگی راه انداختن، تا صدور بیانیه ها و  کشاندن مباحث و شخصیت های خود به میدیای وسیع، تا لااقل جلب توجه توده دانشجو ؟

 

جنبش خلاصی فرهنگی

صحبت از توده دانشجو شد، باید گفت یکی از مهمترین نقطه ضعف های چپ رسمی در دانشگاه این است که توده بلافصل متصل به خود را پشت سر خود ندارد. چپ در دانشگاه همچنانکه بارها گفته ام یک الیت سیاسی است. بعضا حتی با نوعی تفرعن و از بالا به توده دانشجو نگاه میکند. مراسم و مناسک خاص خود را دارد و اهمیت نمی دهد که باید نماینده رادیکال ترین خواست های این توده دانشجو باشد و با آن وسیع ترین رابطه را داشته باشد. در این مورد هم استثنائاتی وجود دارد. ولی آن وقتی است که توده دانشجو خود به حرکت درمی آید و اعتراض میکند و معمولا چپ ها رهبری را به دست میگرند. (در واقع در اینگونه موارد توده ها "رهبران" را دنبال خود میکشند!) اما وقتی آن حرکت و آکسیون میخوابد، دیگر هیچ فعالیت تعریف شده و پایداری برای کار با توده دانشجو وجود ندارد. فعالیت های فرهنگی، ورزشی، هنری، سیاسی که منظما  این رابطه را تجدید کند و غنی بخشد.

در این زمینه هم نمی شود همه تقصیر را گردن اختناق انداخت. بالاخره اختناق را باید شکاند و نه به آن تسلیم شد و برای شکاندنش باید توده وسیع را ولو در اشکال ابتدایی تر و سر به اصطلاح مسائل "صنفی" به میدان آورد و در میدان نگاه داشت.

به نظر من بطور مشخص چپ دانشگاه به جنبش خلاصی فرهنگی بی اعتنا است و نمی کوشد رهبری آنرا بدست بگیرد. توده دانشجو مثل همه جوانان در ایران خواهان خلاصی فرهنگی است، خواهان لغو آپارتاید جنسی، آزادی روابط جنسی، آزادی دسترسی به فرهنگ پیشرفته دنیا و نظیر این است. دانشگاه و چپ دانشگاه باید پرچمدار این جنبش در سطح جامعه باشد. ولی خبری از این نیست. دوستان چپ ما شاید کسر شان خود و نوعی سوسول بازی بدانند که در میان جوانان و دانشجویان "عادی" و "غیر سیاسی" کار کنند. اگر بحث کمتر از "لنین درست میگفت یا روزا لوکزامبورک" باشد (که اینها البته ارزش خود را دارد) انگار دیگر قبول نیست. انگار مبارزه با حجاب و رفتن روسریها به بالا و پوشیدن لباس های تنگ و مد روز و آرایش کردن،  راه انداختن حسین پارتی و مسخره کردن محرم، راه انداختن رقص و شادی و حجاب برگیران در چهارشنبه سوری و از این قبیل (یعنی مظاهر جنبش خلاصی فرهنگی)  یک کارهای "بالاشهری" محسوب شود و چپ های سنتی ما بحث درونی و فرقه ای خود را به رفتن به دل این جنبش و دادن خط و جهت چپ و کمونیستی به آن ترجیح دهند.  هم الان جمهوری اسلامی حول پخش فیلم سکسی یک هنرپیشه زن جوان کلی تبلیغات شنیع اسلامی و مردسالارانه راه انداخته است. چرا چپ در دانشگاه پرچمدار یک جنبش وسیع اعتراض به این حرکات و این برخوردها و  طرح خواست آزادی روابط جنسی و منع دخالت در زندگی خصوصی آدم ها نیست؟ چون به نظر من چپ در دانشگاه هنوز سنتی است. هنوز وقتی به روش ها و اولویت های عملی برمیگردد، با ملاحظه کاری، عقب ماندگی و سنت گرایی چپ قدیم نزدیکتر است تا با مدرنیسم و آزادیخواهی که در جنبش خلاصی فرهنگی موجود است.

 

چند نتیجه گیری در باره 16 آذر

برای آنکه بتوانیم یک 16 آذر وسیع داشته باشیم باید بسرعت بر این ضعف ها غلبه کنیم. درست است این ضعف ها یک شبه از بین نمی رود. اما تدارک برای 16 آذر امسال میتواند  فرصت خوبی برای پیشروی علیه این ضعف ها باشد. و هردرجه فائق آمدن به اینگونه ضعف ها به 16 آذری وسیع و گسترده منجر خواهد شد. بعلاوه از آنچه گفته شد میشود نتیجه گیری های مشخصی هم برای تدارک 16 آذر کرد: برای اینکه یک 16 آذر وسیع داشته باشیم چه باید کنیم؟ باید آنرا وسیعا در سطح جامعه مطرح کنیم. از چه راهی؟ از طریق ارتباط با میدیای وسیع، تلویزیونها و رادیوهای اپوزیسیون، کشاندن آن به رادیوهای پر شنونده (رادیو آمریکا، بی بی سی)، یا  روزنامه های داخلی، از طریق راه انداختن حرکاتی که توجه جامعه به معنای وسیع را جلب کند (مثلا اعتراض به حمله به کارگران افغانستانی و..) و از این طریق فرصت برای طرح 16 آذر فراهم کند، از طریق حمایت از جنبش های اعتراضی دیگر و درخواست جلب حمایت آنها، (مثلا در 16 آذر از رهبران اعتصابات و تشکل های کارگری بخواهیم بیایند سخنرانی کنند و متقابلا از آنها بخواهیم برای 16 آذر فراخوان بدهند.)، از طریق دخیل کردن بیشتر توده دانشجو، راه انداختن اعتراضات "صنفی"، تلاش برای متحد کردن و سراسری کردن اینگونه حرکات بعنوان مقدمه 16 آذر، از طریق مطرح کردن خواست عدم دخالت مذهب در دانشگاه، در حمایت از اساتید سکولار و راه انداختن یک اعتراض مشترک دانشجو و استاد بر علیه پاکسازی ها، از طریق کشاندن معلمان و دانش آموزان به 16 آذر، یا فعالین جنبش آزادی زن و غیره و غیره. و بالاخره از طریق فعالیت بین المللی، تلاش برای جلب حمایت تشکل های جوانان و دانشجویی سراسر جهان از مطالبات جوانان و مردم ایران، از اجتماع 16 آذر و از مبارزات مردم ایران بر علیه جمهوری اسلامی و تهدید جنگ آمریکا. مطرح کردن این حرکت (16 آذر)  در ابعاد جهانی و ایجاد فضا از این طریق و....

این آخری ما را به وجه سیاسی 16 آذر امسال میکشاند. اینکه 16 آذر چه شعارها و مطالباتی داشته باشد تا بتواند هرچه وسیعتر به عنوان نماینده چپ و آزادیخواهی در سطح جامعه ظاهر شود. این جنبه را میگذاریم برای هفته بعد که مرور کوتاهی نیز با قطعنامه 20 آذر پارسال داشته باشیم.

 

ادامه دارد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 20:44  توسط مصطفی صا بر  | 

برگرفته از نشریه جوانان کمونیست ۲۷۰

 

۱۶ آذر از نوع دیگر!

مصطفی صابر

 

طرح بحث:

تردیدی نیست که 16 آذر در چند سال گذشته پیشروی های مهمی کرده است. اما آیا کافی است؟ آیا از این نباید جلوتر برود؟ پاسخ ما مثبت است.  16 آذر چه به دلائل بلافصل سیاسی و چه در سیر پیشروی خود باید به مراتب وسیع تر، تعرضی تر، سیاسی و دخالتگرانه تر و سوسیالیستی تر از سالهای قبل باشد. برای اینکه چنین چیزی اتفاق بیفتد باید از خیلی چیزها عبور کرد، از خیلی افق ها و سبک کار محدود دست برداریم، به نوع جدیدی از اتحاد و فعالیت دست بزنیم  و خیلی کارها را پیش ببریم که تاکنون در این ابعاد انجام نداده ایم. موضوع این نوشته پرداختن به این نکات است و امیدوارم شما هم به سهم خود قلم بردارید و بگویید چه باید کرد.

 

پیش رفته ایم،

در باره پیشروی های سالهای اخیر در 16 زیاد صحبت کرده ایم. خلاصه اش را یادآوری میکنم: 16 آذر سنتا ساخته و پرداخته جنبش ملی اسلامی بوده ، اما در چند سال گذشته شعار آزادی و برابری بر آن حک شده است و سال به سال رنگی سرخ تر و سوسیالیستی تر به خود گرفته است. (بهمین دلیل هم  بعنوان 16 آذر سرخ از آن یاد کرده ایم.)  16 آذر طی سه - چهار سال گذشته به روز مهم اعتراض جامعه (و نه فقط دانشجو) علیه جمهوری اسلامی تبدیل شده و رادیکالترین شعارهای مردم را در دانشگاه بالا برده و برای کسی تردید باقی نگذاشته است که چپ، آزادیخواهی و برابری طلبی در دانشگاه دست بالا دارد. با توجه نقشی که اعتراضات دانشجویی در جامعه ایران دارد، 16 آذرهای سرخ  به یک فاکتور مهم سیاسی تبدیل شده است. اگر کسی بخواهد واقعبینانه و منصفانه بگوید جامعه ایران (دستکم گرایش چپ جامعه ایران)  چه مطالبات و خواسته هایی را علنا بالا برده است  باید به پلاتفرم های اول مه و 8 مارس و 16 آذر رجوع کند.

بازهم یادآوری:  سال 83 پلاکادر مشهور آزادی و برابری در سردر دانشگاه و مخابره عکس های آن به تمام جهان، میخ این شعار را در جامعه محکم تر از هر وقت دیگر کرد. سال 84  در 16 آذر شعار "نان و آزادی برای همه" بالا رفت و خاتمی توسط دانشجویان هو شد. خیلی تیپیکال پایان دوم خرداد و به میدان آمدن چپ و رادیکالیسم را اعلام کرد.  و بالاخره سال گذشته رژیم وحشت خود را از 16 آذر  با تعطیل تهران به بهانه آلودگی هوا اعلام کرد و بدست خود 16 آذر را به جای دیگری برد. و با این همه نتوانست این حرکت را متوقف کند. اجتماع و  پلاتفرم 20 آذر دانشگاه ادعا نامه سوسیالیستی و رادیکال ترین خواست های مردم را با صدای رسا به همه اعلام کرد.

16 آذر در خود موجودیت قائم به ذاتی ندارد. همچنانکه که روزی سنت جنبش ملی اسلامی بوده است، امروز روزی برای ابراز وجود چپ و آزادیخواهی و برابری طلبی است و نفوذ و هژمونی خواسته ها و شعارهای یک جنبش اجتماعی قدرتمند در ایران (کمونیسم کارگری و حزبش) بر آن انکار ناپذیر است.

 

اما چند سوال:

با این همه: آیا این کارنامه شما را راضی میکند؟ آیا تکرار 16 آذری کم و بیش در قد و قامت 16 آذر این چند ساله برای امسال نیز کفایت میکند؟  مثلا میشود پرسید  چرا هنوز 16 آذر به بخش فعالین سیاسی و آنهم عمدتا چپ دانشگاه محدود است؟ چرا توده دانشجو وسیعا در آن شرکت ندارد. چرا در اجتماعاتش به جای چند صد نفر چند هزار نفر در آن شرکت نمی کند؟  چرا بخش های وسیعتری از مردم مستقیم و فعالانه به آن نمی پیوندند؟ چرا سراسری نیست و دستکم در همه شهرهای بزرگ برگزار نمی شود؟ چرا نشود شعارها را صریح تر و روشن تر از این سوسیالیستی کرد؟ و غیره.

ممکن است بگویید: حتما نمی خواهی حول 16 آذر یک انقلاب راه بیندازی! مگر اختناق و سرکوب و توازن قوا را نمی بینید؟

درست است. 16 آذر، بهرحال 16 آذر است با همه محدودیت ها و دامنه خاص خودش. توازن قوا هم فاکتور بسیار تعیین کننده ای است. انقلاب هم الزاما با اراده هیچ کس و هیچ حزب و سازمانی راه نمی افتد. (گو اینکه روی دیگر این حکم هم اینست که شما هیچ وقت نمی توانید مطمئن باشید در اوضاعی شبیه ایران کی انقلاب راه می افتد!)  ولی سوال من در واقع این است آیا دلیل محدودیت های دامنه 16 آذر صرفا سرکوب و اختناق و توازن قوا است؟ آیا سبک کار و سنت و افق خود دست اندرکاران و فعالین 16 آذر نقشی در تعیین دامنه و ابعاد آن ندارد؟ آیا همین افق و سبک کار و تلاش،  16 آذر را علیرغم هر توازن قوایی تا اینجا نیاورده است؟ خب، اگر اینطور است آیا از این جلوتر نمی شود رفت؟ وانگهی،  مگر توازن قوا یک چیز فیکس شده در آسمانها و لایتغییر است؟ نمی شود با نوع میعنی از کار، با بسیج نیروی بیشتر و با اتحاد و سازماندهی از نوعی دیگر، توازن قوا را روی زمین  به نفع 16 آذر و به زیان رژیم تغییر داد؟

 

اهرم قابل اتکاء

گفتم که پاسخ ما به این سوالات مثبت است. ولی بدون یک تلاش وسیع و گسترده چه از سوی حزب و سازمان جوانان کمونیست و چه از سوی تک تک فعالین 16 آذر این ممکن نیست. بویژه موانعی وجود دارد که سعی میکنم پایین تر برشمرم. اما همین ابتدا بر این مساله باید تاکید کنم که در سیاست هیچ چیز تضمین شده نیست. همه چیز در گرو فعالیت و تلاش و تقابل و توازن قوای نیروهای اجتماعی و سیاسی زنده  است. بدون کار و تلاش ما،  بدون بسیج هرچه وسیعتر مردم و توده دانشجو، بدون ایجاد یک فضای فعال و پر سر و صدا در داخل و خارج کشور حول 16 آذر،  بدون ابتکارهای جالب و غافلگیر کردن حکومت و خنثی کردن اقدامات سرکوبگرانه اش، و قبل از همه بدون داشتن یک افق روشن و عزم و اراده محکم و سازمان و اتحاد لازم، تضمینی وجود ندارد که 16 آذر مارش پیروزمندانه این چند ساله را امسال هم ادامه دهد و بسیار فراتر رود. بنا بر این اینکه نتیجه چه شود فعلا جای بحث آن نمی تواند باشد. مهم تلاش و کوشش امروز ما است. این تلاش و کوشش وقتی راه بیفتد ما قطعا جلو آمده ایم. این که ببریم یا نبریم چیز معلوم و مقدری نیست. آنچه که معلوم است ما با این کار مبارزه را به یک سطح بالاتر میکشانیم و شانس پیروزی خود را افزایش میدهیم.  نتیجه یک امر عینی است و بستگی به خیلی فاکتورها دارد که ما الزاما اختیار و اراده ای بر آن نداریم. آنچه که ما بر آن اخیتار داریم کار و تلاش و افق خودمان است. تنها اهرم قابل اتکائی هم که برای حصول یک نتیجه خوب و مطلوب داریم همین است.

 

16 آذر و دو ضرورت

بالاتر گفتیم چه از نظر پیشروی خود 16 آذر و مهمتر چه بدلیل اوضاع و احوال خاص سیاسی ایران، 16 آذر ناگزیز است از 16 آذر عبور کند! اجازه بدهید به این دو جنبه توجه کنیم:

1) تا آنجا که به خود 16 آذر برمیگردد، این حرکت محدودیت های ناشی از گذشته اش را حمل میکند. بویژه به نظر من هنوز سنت های عملی جنبشی که از آن آمده است (یعنی جنبش ملی اسلامی و مشخصا جناح چپ این جنبش) بر دست و پایش سنگینی میکند. گرچه از نقطه نظر شعار و مطالبات بدرجات زیاد (بعدا میگویم چرا بدرجات)  از خاستگاه خود بریده و چپ امروز و مشخصا کمونیسم کارگری را نمایندگی میکند، اما در شیوه کار، نوع سازماندهی، نحوه رجوع به جامعه و به توده دانشجو، هنوز انزواگرایانه، با افقی محدود و دلخوش به حاشیه نشینی سیاست و خلاصه بدرجاتی چپ سنتی ای است. این در واقع نه فقط در مورد 16 آذر که در مورد چپ رسمی دانشگاه و فعالین سیاسی آن صادق است. 16 آذر فرصتی است تا از این افق محدود برید و دوره ای جدید در اعتراضات دانشجویی شروع کرد.

2) تا آنجا که به اوضاع و احوال سیاسی برمیگردد، بحران عمیق اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی،  موقعیت خاص بین المللی، خطر جنگ و تحریم و بمب اتم، جایگاه ویژه ای که ایران در جنگ دو قطب تروریستی میلتاریسم غرب و اسلام سیاسی و کل جدال قدرت قطب های بورژوایی و تعیین آینده جهان یافته است، همه و همه حکم میکند که 16 آذر هرچه وسیعتر، هرچه قدرتمندتر، هرچه دخالتگرانه تر، هرچه سیاسی تر و شامل تر، هرچه چپ تر و سوسیالیستی تر و بویژه با وجهی بین المللی تر و به اصطلاح "جبهه سومی" ظاهر شود. در واقع این فشار اوضاع و احوال داخلی و جهانی و ضرورت برآمد هرچه پرقدرت تر و سراسری تر چپ و کمونیسم کارگری برای نجات جامعه ایران و ابراز وجود در جهان است که 16 آذر به عنوان سمبل اعتراض دانشجو  را در مقابل این دو راهی قرار داده است که یا به این تمایل ضروری و عینی جامعه پاسخ میدهد و در ابعاد دیگری ظاهر میشود، یا به عنوان واقعه ای کم تاثیر میماند.  جامعه با یا بدون 16 آذر هم راه خود را میرود و به ضرورت ها و نیازهایش بنحوی از انحاء باید پاسخ بدهد. سوال این است که 16 آذر امسال چه جایگاهی میتواند و باید پیدا کند. آیا 16 آذر و فعالین اش میتوانند به نقشی که به طور عینی بر عده اش قرار گرفته است پاسخ مناسب بدهند؟

 

موانع اصلی

در مورد ضرورت های سیاسی که اکنون پیشاروی هر تحولی درایران (از جمله 16 آذر) وجود دارد در نوشته ها و ادبیات دیگر حزب مفصل صحبت کرده ایم. در مورد معنی این ضرورت ها برای 16 آذر شاید باید مشخصتر حرف بزنیم. برای مثال باید قطعنامه 20 آذر پارسال را یکبار جلوی خودمان بگذاریم و از زاویه تحولات جدید به آن نگاه کنیم و ببینیم که قطعنامه امسال چه باید باشد. یک نکته بسیار مهم بی تردید وجه بین المللی مبارزه مردم ایران (و از جمله 16 آذر) است که باید امسال مورد تاکید بیشتر قرار گیرد. نکته دیگر ضرورت دخالتگرانه تر آنست. اوضاع ایران و جهان حساس است، دوره دوره دخالت در قدرت سیاسی است. همینطور باید به نقد ارزیابی و دیدگاهی بپردازیم که موقعیت متزلزل و شکننده رژیم را نمی بیند، روحیه اعتراضی مردم و بویژه اعتصابات کارگری و آمادگی برای تعرض به جمهوری اسلامی، بدست گرفتن سرنوشت خود و دخالت در اوضاع را تشخیص نمی دهد.  و در نتیجه شکست طلبی و نوعی انتظار وقایع شدن، بی عملی و یا راضی شدن به  فعالیت حداقل را دامن میزند.  به این جوانب امیدوارم که در ادامه بحث بپردازیم. اما مانع مهم در برابر برپایی یک 16 آذر بسیار وسیع تر و دخالتگرانه تر را باید قبل از هرچیز در افق و روحیه و سبک کار خود فعالین آن  دید. به کم راضی بودن، خود را دستکم گرفتن، جامعه به معنای وسیع را خطاب قرار ندادن، ابزارهای وسیع ارتباط جمعی را به کار نگرفتن،  خو گرفتن به فعالیت کم دامنه و حاضر نشدن در قسمت گود استخر، اینها مشکل اصلی است. و این انعکاسی از همان مشکل اصلی چپ سنتی ، محفلی و منزوی است. همینقدر راضی است که با "رفقا" سرو کله بزند و عمده انرژی را معطوف جدال های و کش و قوس های فرقه ای کند، و سرانجام جایی جمع شوند و اعتراضشان را بکنند (که البته به جای خود خوب است) ولی اینکه توده دانشجو و توده مردم را چقدر به میدان میکشد، در صدر کارها و برنامه ریزی هایش قرار ندارد. البته اختناق و سرکوب جمهوری اسلامی تماما در خدمت این است که همین حفظ شود، ولی شکستن این سد اختناق و سرکوب هم تنها و تنها در گرو به میدان آوردن توده های هرچه وسیعتر و کار وسیع و علنی و اجتماعی فعالین است. و این قطعا با سبک کار محفلی و مخفی کاری آغشته به نوع چریکی و قانع شدن به برد نشریات و وبلاگ های دانشجویی (هرچند که در حد خود ابزاری است) و خلاصه محدود بودن به دنیای فعالین و الیت سیاسی دانشگاه ممکن نیست.  برای یک 16 آذر وسیع باید از اینها عبور کرد. و عبور از اینها (که به نظر من ناگزیر است و دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد) اعتراضات دانشجویی را به جای دیگری خواهد برد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:11  توسط مصطفی صا بر  | 

برگرفته از نشریه جوانان کمونیست ۲۷۰

 

وحشت از شبح لنین

حجاریان در فاز "لیبرالیسم"

 

مصطفی صابر

 

نویسنده ای به نام  "رشید اسماعیلی" مقاله ای در سایت ادوار نیوز (ادوار تحکیم وحدت) در شنبه گذشته  به چاپ رسانده با نام  "شبح لنین بر فراز ایران" که از هر جهت خواندنی است. (در همین شماره نشریه چاپ شده است.) اولین بار است که اسم ایشان را میشنوم و مطلبی از ایشان میخوانم. اما گویا سالهاست که با ایشان آشنایی دارم. حجاریان. این اولین نامی است که خط و جهت مقاله ایشان در ذهن من زنده میکند. مهم نیست که این آقا خودشان است یا نیست، و یا حتی اسم حجاریان را شنیده باشد یا نه. مهم این است که زبان گویای اوست است، ولو اینکه ایشان قبای "لیبرالی" به تن کرده است.

 

یک اعتراف مهم

اما لب و لباب مقاله چیست؟ هیچ. چیزی که ما از مدتها پیش تحلیل کردیم  و به وقت خودش اعلام کردیم. اینکه تلاش برای ایجاد یک "مارکسیسم" زهر کشیده دولتی و  نوع "مکتب فرانکفورتی" و "هابرماس" در ایران برد ندارد. این تلاشی برای دادن روایتی "مارکسیستی" از دوم خرداد بود (برای اینکه جوانهای شیفته چپ و کمونیسم را به خود جلب کند،)  که لاجرم با شکست خود دوم خرداد به شکست می انجامید. آری ما اینها را همان موقعه آوردن هابرماس به تهران اعلام کردیم و گفتیم شکست میخورید،  دانشگاه عرصه رشد کمونیسم است. کمونیسم کارگری. کمونیسم لنین. کمونیسم منصور حکمت. اما حالا شنیدن اعتراف به شکست از سوی شبح لیبرالی آقای حجاریان بسیار شنیدنی و دلپذیر است. بخوانید:

 

"...پا گرفتن دوباره چپ (در دانشگاه) در ابتدا نه تنها هیچ نگرانی در بین لیبرالها و هواداران دمکراسی و حقوق بشر (بخوانید همان هواداران "لیبرال" دوم خرداد)  برنیانگیخت بلکه حتی با استقبال آنان نیز مواجه شد. امید این بود که چپهای جوان اگرچه مارکس می‌خوانند اما به برخی از آراء او به خصوص آراء برخی از مفسرین او مانند لنین به دیده تردید و انتقاد بنگرند. امید این بود که چپهای جوان هابرماس و گیدنز بخوانند و بیاموزند. آنچه روی داد اما سخت نامنتظر و شگفت انگیز بود. نه تنها از هابرماس و گیدنز و سوسیال دمکراسی اسکاندیناوی خبری نبود بلکه حتی بحثی از کائوتسکی و برنشتاین هم به میان نیامد. قصه، همان قصه قدیمی بود: انقلاب اجتماعی، انقلاب کارگری و رویای نابودی سرمایه‌داری!" (پرانتز ها از من است.)

 

می بینید. آدم حتی دلش برای ایشان میسوزد.  خیلی برایشان "نامنتظره" بوده است. نه فقط از هابرماس که حتی از کائوتسکی و برنشتاین هم خبری نیست. (طفلی!) و گویا  قصه همان قصه قدیمی است که  مد شده: انقلاب اجتماعی، انقلاب کارگری و رویای نابودی سرمایه داری!

اما آقای اسماعیلی اینجا فقط یک ترددستی کوچک کرده اند که البته حکمت اصلی مقاله شان است. و آن اینست که این قصه مد شدن لنین و انقلاب کارگری در دانشگاه و در بین جوانان را  تکرار همان قصه قدیمی چپ ایران قلمداد کرده و میخواهد بگوید که این تکرار یک قصه عبث است. ادامه میدهد:

 

"چپهای جوان گویی از تجربه پدران و مادران خود هیچ نیاموختند. آنها با همان شوری از انقلاب پرولتری و سیادت طبقه کارگر و در هم کوبیدن بازار آزاد و برپایی اقتصاد سوسیالیستی و در نتیجه غرق شدن جهان در گل و بلبل سخن می‌گویند که هواداران خام و خوش خیال مارکسیسم روسی در دهه 50 و 60 (منظورشان دهه های شمسی و در ایران است. م.ص.)  سخن می‌گفتند. آنها همان نفرت هولناک پدران و مادران خود را نسبت به دمکراسی بورژوایی و آنچه امپریالیسم می‌خوانندش با خود حمل می‌کنند، آنها گاه کلمه به کلمه، جمله به جمله با لنین هم صدا می‌شوند. با او که: دیکتاتوری پرولتاریا را هزار مرتبه از دمکراسی بورژوایی دموکراتیک ‌تر می‌دانست!"

 

به دشمنی و نفرت ایشان نسبت به لنین یک وقت دیگری باید پرداخت. خود آقای اسماعیلی بهتر از هرکسی میداند که "دمکراسی بورژوایی" چیزی جز دیکتاتوری سرمایه داری نیست. حتما کتاب دولت و انقلاب لنین را هم مطالعه کرده که او بدقت توضیح داده چرا دیکتاتوری پرولتاریا و "دمکراسی شورایی" اش در بر گیرنده وسیعترین آزادی های سیاسی است. بعلاوه به این دمکراسی پناهی عاریتی و اجباری آقای حجاریان (ببخشید اسماعیلی) هم اگر بعد فرصت کنیم اشاره میکنیم. اما قبل از هرچیز،  آنچه که نباید از آقای وحشت زده از شبح لنین پذیرفت همان تاریخ دروغینی است که در 80 درصد مقاله شان سعی کرده اند از چپ در ایران و سیر تحول آن بدست بدهند. اینجا  تاریخ بشیوه ای مبتذل و آخوندی و با هنرنمایی های یک مغزهای متفکر وزارت اطلاعات بازسازی شده است.  چند نکته  "عجله ای" در این رابطه:

 

تاریخ به سبک ایشان

1) این ندای انقلاب کارگری و نابودی سرمایه داری که امروز در دانشگاه میشنویم و برای آقای اسماعیلی "غیر منتظره" است،  هیچ قرابتی با آنچه که "مارکسیست های روسی در دهه 50 و 60 " در ایران و یا جای دیگر میگفتند ندارد. این مارکسیسم روسی و فدایی و حزب توده  نیست که دوباره  برگشته است، این منصور حکمت و لنین رهبر انقلاب کارگری است که پرچمش هر روز شفافتر و روشنتر در دانشگاه بلند میشود. مارکسیسم روسی دهه 50 و 60  خواستش استقلال  ملی و توسعه "صنایع مادر" و خودکفایی اقتصادی و در یک کلمه برپایی یک سرمایه داری خودی، جهانسومی و "دمکراسی خلقی" بود. این کجا و ندای انقلاب کارگری و نابودی سرمایه داری که به اعتراف جناب  در دانشگاه شنیده میشود،  کجا؟

2) آقای اسماعیلی کذایی  به روی مبارک نمی آورند که کل شخصیت ها و نیروهایی که میکوشد بدقت از هم تفکیک کند، از خمینی و خلخالی گرفته، تا حزب توده و فدایی، تا مجاهد، "چپ اسلامی"، شریعتی، و تا بازرگان و سنجابی و آیت الله شریعتمداری و تا سروش و  بقیه همه و همه جزو یک جنبش واحد بورژوازی ایران بوده  و هستند. این شخصیت ها در واقع جزو جناح چپ و راست و مرکز جنبش ملی اسلامی بورژوازی ایران بودند که همه در اپوزیسیون سنتی شاه و علیه جنبش ناسیونالیسم پروغربی که در قدرت بود قرار داشتند و  همگی در جریان انقلاب 57 به زیر علم "وحدت کلمه" خمینی و شعار استقلال او رفته بودند. اینها هیچکدام شان هیچ ربطی نه به مارکس و نه لنین نداشتند. همچنانکه عنوان "لیبرال" برای امثال بازرگان و آیت الله شریعتمداری (که آقای اسماعیلی حالا سنگ آنها را به سینه میزند) یک کمی زیادی است.

3) آقای اسماعیلی میکوشد که راست و چپ این جنبش را در افراط گرایی و خشونت  یکی جلوه دهد  و هردو را هم به لنین بیچاره ببندد و دست آخر جناح میانه این جنبش یعنی همان به اصطلاح لیبرال ها را معقول و معتدل و ناجی جامعه قلمداد کند. ایشان فراموش میکند که بیش از حزب توده و فدایی و یا حتی مجاهد، همین دلبستگان دلنازک و لیبرال ایشان یعنی امثال بازرگان و غیره در ساختن جمهوری اسلامی و گرفتن عبای خمینی نقش داشتند. بالاخره  این بازرگان بود که جزو شورای انقلاب خمینی بود و اولین نخست وزیر ایشان شد. همینطور آقای سروش نیز که گویا در نقد همپالکی "چپ" خویش (یعنی شریعتی) کوشیده و دمی به خمره لیبرالی زده  است، از سردمداران انقلاب فرهنگی خمینی بود. مگر نه؟

4) نکات خیلی بیشتری در مورد این تاریخ نگاری درخشان میشود گفت. از جمله اینکه همان کسانی که بیشترین کشتارهای جمهوری اسلامی را در دهه اول این حکومت کردند، یعنی جریان موسوم به "خط امامی" ها،  کسانی که وزارت اطلاعات و سپاه درست کرند و 30 خرداد را ساختند و  خلخالی در جنایت پیش شان باید شاگردی کند، بعدها طرفداران "تساهل و تسامح" و "بازار آزاد" و غیره (که ظاهرا نشانه لیبرالیسم و سلامت سیاسی است) از کار درآمدند. در تاریخ نوع حجاریان آقای اسماعیلی این نکته کوچک جا افتاده است. همینطور اینکه حتی خلخالی هم سر پیری دوم خردادی و طرفدار تساهل و تسامح شده بود!  و بالاخره اینکه تمام آن توده ای و فدایی ها (اکثریت)  که ایشان با آن لعن و نفرین از آنها سخن میگوید خود در همان دوره نه فقط با خط امامی ها در لو دادن و غیره همکاری کامل میکردند، بلکه بعدها جدی ترین طرفداران دوم خرداد و تساهل و تسامح و "لیبرالیسم" کذایی نوع حجاریانی شدند.  

 

جدا تعارف نکنید!

بگذریم. فکر کنم همینقدر کافی باشد. ولی قصد از این تاریخ نگاری چیست؟ هیچ. ایشان همه اینها را می بافد تا بعد بتواند به خیال خود به جنگ شبح لنین که بدرستی میگوید بر فراز ایران به پرواز درآمده برود. او میکوشد با این خسن و خسین کردن تاریخی خمینی و جنایاتش (یعنی در واقع جنایات شخص شخیص امثال حجاریان) را  به فدایی و حزب توده ببندد و اینها همه را به لنین وصل کند تا دست آخر یکجوری مقابل خطر شبح لنین درآید. دو پاراگراف پایانی مقاله شان را میخوانیم:

 

"تعارف را باید کنار گذاشت، لنین دوباره به ایران بازگشته است، اگرچه دیگر نه عظمت قبل را دارد و نه قوت و قدرت پیشین را. با این حال بسیاری از چپهای جوان- که رهبران سالخورده‌ای دارند- لنین را می‌ستایند. مواجه شدن با انسانهایی که در ابتدای قرن 21 در پی انقلاب کارگری و تحقق دیکتاتوری پرولتاریا هستند، اگرچه سخت شگفت انگیز و باورنکردنی است اما واقعیت دارد.

واقعیتی که اگرچه عمق و گستره خطرناکی نیافته اما باید نسبت به آن هوشیار بود. بازگشت لنین برای دمکراسی و حقوق بشر خطری همپای بنیادگرایی دینی است که به هیچوجه نباید از آن غفلت کرد. شبح لنین بر فراز خاک ایران به پرواز در آمده است، به هوش باشیم !"

 

خوب پس "بازگشت لنین برای دمکراسی و حقوق بشر خطر همپای بنیادگرایی دینی است"؟ عجب! می بینید؟ همان کلک قدیمی و نخ نما شده دوم خرداد. هر وقت ما در تنگا گذاشتیم شان که جمهوری اسلامی اصلاح شدنی نیست و باید کل آن گورش را گم کند، فورا تلاش کردند که ما را در کنار جناح راست جمهوری اسلامی قرار دهند. که آی اینها دارند همان حرفهای جناح راست را میزنند! کنفرانس برلین نمونه بارز آن بود.  حالا آقای اسماعیلی که دیگر جرئت نمی کند صراحتا اسم دوم خرداد را بیاورد شده اند مدافع "دمکراسی و حقوق بشر" و میکوشد با آن تاریخ مسخره ای که ساز کرده اند، بازگشت لنین و انقلاب کارگری در دانشگاه را همپای "بنیاد گرایی دینی" قرار دهد!!

در واقع صحنه دارد تکرار میشود. هرچند با تفاوت هایی. دوم خرداد شکست خورده رفته پشت "دمکراسی و حقوق بشر" جناح راست هم شده "بنیاد گرایی" دینی! اما نکته اصلی همچنان برای این سرباز گمنام  امام زمان ثابت است:   چطور میشود جلوی گسترش و نفوذ چپ و رادیکالیسم و سوسیالیسم، جلوی گسترش انقلاب کارگری و آرمان نابودی سرمایه داری در دانشگاه گرفته شود.

علم کردن دمکراسی در مقابل سوسیالیسم  و میدان دادن به نقد های جنگ سردی و دمکراتیک به مارکسیسم، آز آخرین سنگرهای این هاست. این حمله دمکراتیک به مارکسیسم و کمونیسم کارگری به نظر من به دلائل متعدد دامنه میگیرد. (درضمن  و در چند هفته گذشته نشان دادیم که چطور گارد "چپ رادیکال" در دانشگاه مقابل این حمله از سنگر دمکراتیک باز است. )  در مورد نقد دمکراتیک و حقوقی به مارکسیسم  باید جداگانه و مفصل صحبت کرد. اینجا  فقط به آقای حجاریان، اسماعیلی، یا هرکس دیگری،  یکبار دیگر عرض کنیم که اینبار هم شکست میخورید. همانطور که در مورد هابرماس و مارکسیسم دانشگاهی شکست خوردید.

 راستش این یکی را فی الحال شکست خورده اید. این فقط شبح لنین و انقلاب کارگری نیست که بر فراز دانشگاه و جامعه ایران در پرواز است.  بلکه چیزی بیش از آن است و یا دستکم چیزهایی دیگری هم در کنار آن هست که شما جرئت نکرده اید "تعارف" را کنار بگذارید و از آنها هم یاد کنید. مثلا شعار آزادی و برابری که در دانشگاه کاملا تثبیت شده و دیگر دارد شعار اول مردم ایران میشود. یا مثلا شعارهای دیگری کاملا جا افتاده، مثل "لغو آپارتاید جنسی". از این مثال ها هم زیاد است.  اگر بشود لنین را یک جوری به شیوه تبلیغات جنگ سردی به مارکسیسم روسی و استالین  بست،  هزار تا معلق هم که بزنید شعار  آزادی و برابری را نمی توانید به چیزی جز آزادی و برابری ببندید! شما با لنینی که تبلیغات جنگ سردی جلوه میدهد و مسخ کرده  روبرو نیستید. شما با لنینی که منصور حکمت و کمونیسم کارگری تصویر میکند طرف هستید. این لنین را  نمی شود با تبلیغات جنگ سردی و نقدهای دمکراتیک کنار زد. هر کس دو صفحه ادبیات این جنبش را بخواند یا اندکی با آن آشنایی داشته باشد بخوبی می فهمد که در آزادی خواهی و رعایت حرمت انسان، در پیشتازی اش در دفاع از حقوق کودک و دفاع از آزادی بی قید و شرط سیاسی و غیره و غیره، حرف اول بشریت امروز را می زند. طرفداران باسمه ای و حجاریانی دمکراسی  و حقوق بشر که سهل است، طرفدران واقعی تر آن نیز در مقابل این خط دوام نمی آورند.  فکر کنم خود شما هم خوب اینرا می دانید و برای همین وقتی این آزادیخواهی و برابری طلبی افراطی و این انقلاب کارگری خواهی در ابتدای قرن بیست و یک را "همپای بنیاد گرایی اسلامی" قرار میدهد، و به همپالکی هایتان هشدار میدهید "بهوش باشیم"، آدم به فکر می افتد که منظورتان چیست!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:9  توسط مصطفی صا بر  | 

جوانان کمونیست 269

آیا جنگ خواهد شد؟

مصطفی صابر

 

آیا جنگ خواهد شد؟ آیا آمریکا به حمله نظامی علیه جمهوری اسلامی دست خواهد زد؟ خودشان هم گفته اند که اقدام نظامی یک گزینه بر سر میز است. اما دیگر هر کسی میداند که آمریکا امکان عملیاتی نظیر جنگ عراق را ندارد. (حال بگذریم که مورد ایران بسیار متفاوت و پر هزینه تر است.) ولی این آبشن جنگ را الزاما کنار نمی زند. میتواند نوع دیگری از جنگ (مثلا اتمی، یا بمباران وحشیانه هوایی) را در دستور قرار دهد. اما این برای آمریکا بیشتر شبیه یک خودکشی سیاسی است. چنین جنگی میتواند کل جهان (و حتی اوضاع داخلی آمریکا) را بهم بریزد و معلوم نیست آمریکا پیروز از آن بیرون بیاید. همچنانکه مورد عراق صرف نظر از موقعیت نظامی بسیار دشوار فعلی آمریکا، از لحاظ سیاسی فی الحال لطمات شدیدی به آمریکا وارد کرده است. جنگ یک آبشن است، اما معلوم نیست که راه حل مناسبی برای آمریکا باشد. ولی نکته ترسناک این است که راه حل غیر نظامی هم چندان برای آمریکا راه گشا نیست. آمریکا اکنون به بن بست پیچیده ای در عراق دچار شده است که راه پس و پیش ندارد. اگر عقب بنشیند شکست خورده است و اگر بایستد بازهم شکست خورده است. باید در انتظار اجرای طرح های عجیب و غریب برای عوض کردن کل نقشه سیاسی منطقه بود. ولی این گونه نقشه ها نیز (مثل تقسیم عراق و غیره) صرف نظر از اینکه خود بر ابعاد بحران و بن بست میتوانند بیفزایند،  هنوز پاسخ این واقعیت را نمی دهد که آمریکا در قبال سایر رقبا (اروپا، روسیه، چین و ...) موقعیتی ضیعفتر می یابد. موقعیت جهانی آمریکا روبه افول است، چه باید بکند؟ راه حل نظامی تنها راه نجات است! همچنانکه تا کنون اساس استراتژی آمریکا در قبال رقبا قلدری نظامی بوده است. پس دوباره باید از سر این پاراگراف شروع کرد: آیا جنگ خواهد شد؟...  آری این یک بن بست است.  و این بسیار خطرناک است.

 

2)

آمریکا در یک بن بست عمیق در سیاست های بین المللی اش به سر میبرد. بروز بلافصل این بن بست موقعیت آمریکا در عراق است، اما بهیچ وجه به آن محدود نیست. این فقط بن بست سیاست های دولت بوش و یا حتی نئوکنسرواتیو ها نیست. بن بست استراتژی جهانی آمریکا و به این اعتبار بن بست "نظم نوین جهانی" است. نظم نوین جهانی قرار بود پاسخ به اوضاع بعد از پایان جنگ سرد و باز تعریف جهان سرمایه داری تحت هژمونی آمریکا باشد. اما درست همین به بن بست رسیده است. خروج از این بن بست بشیوه بورژوایی و یا درجا زدن در آن، هردو،  آینده ای نا معلوم و ترسناک در برابر جهان قرار داده است. وقایعی به مراتب عظیم تر و بالقوه دهشتناکتر از تحولات و جنگ های یکی دو دهه اخیر در کمین جهان نشسته است. قطب های بورژوایی سبعانه تر و وسیعتر از آنچه تا کنون دیده ایم  به جان هم خواهند افتاد و جهان را به پای نابودی خواهند برد. طبقه کارگر و مردم آزاده جهان بی شک علیه این وضع خواهند ایستاد، اما این صفی متفرق و نا آماده است. لااقل در حال حاضر چشم اندازی برای پیروزی آن نیست. نقطه امید فوری را میتوان در اقدام طبقه کارگر و مردم آزاده  ایران دید که خود بطور بلافصل در مرکز این تحولات قرار دارند. انقلاب مردم علیه جمهوری اسلامی و پیروزی آزادی و برابری در ایران نه فقط بسیاری معادلات را فورا تغییر خواهد داد، بلکه نقطه امید واقعی بشریت امروز برای نشان دادن راهی برای بیرون رفتن از بن بست فعلی است.

 

3)

اوضاع خطیر است. روی سخن تنها با احزاب و فعالین نیست، با تک تک انسانها ست. بخصوص مردمی که در ایران زندگی میکنند. آمریکا در بن بست است و جمهوری اسلامی هم که سالهاست در بن بست است. امید جمهوری اسلامی این است که امام زمان بوش با کروزها و بمب هایش از چمکران سردرآورد و به اسلام بهانه ای برای بقاء بدهد. امام زمان بوش هم دارد چرتکه می اندازد که اجابت کند یا نکند!! معلوم نیست اینها واقعا چه بکنند. آنچه معلوم است این است که نمی شود دنیا را به دست اینها رها کرد. راه نجات واقعی، یا صیح تر شروع راه نجات واقعی، این است که هرچه سریعتر جمهوری اسلامی را به نیروی انقلابی مردم سرنگون کرد و کل این مردم انقلابی  به عنوان یک نیروی عظیم متشکل در صحنه بماند و زندگی را طور دیگر بسازد. این تکیه گاهی خواهد شد برای اتحاد کارگران و مردم شریف جهان برای نجات این کره خاکی، برای یک دنیای بهتر.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 21:34  توسط مصطفی صا بر  |