تبليغاتX
مصطفی صا بر

مصطفی صا بر

جوانان کمونیست 282

دانشگاه، چپ، هشت مارس

آیا خبری هست؟

مصطفی صابر

 

فقط یک ماه و نیم به هشت مارس باقی است. آیا در دانشگاه خبری از تدارک و آمادگی برای هشت مارس روز جهانی زن هست؟ آیا حتی فضای بحث  و تبادل نظر، اینکه چه کنیم و چه نکنیم، شعار و جهت گیری کدام باشد، کمیته تدارک تشکیل شود و غیره (که در آستانه اینگونه آکسیونها راه می افتد) به اندازه کافی  داغ هست؟

در مجموع میتوان گفت متاسفانه خیر. تلاش های محدودی اینجا و آنجا هست و زمزمه های ضعیفی هم شنیده میشود. ولی خبرجدی و تعیین کننده ای نیست. چرا اینطور است؟

دانشگاه و بخصوص چپ در دانشگاه در قبال روزهای دیگری مثل اول مه، 16 آذر، 18 تیر و غیره بطور نسبی بمراتب فعالتر از این حرفهاست. چرا در مورد 8 مارس و روز جهانی زن چنین ساکت است؟

 

چند سوال بعنوان مقدمه

آیا دانشگاه مردانه است و نسبت به آزادی زن غیر حساس؟  نمی توان اینرا گفت. چون که اولا بطور عینی نصف بیشتر دانشجویان دختر اند، ثانیا مبارزه علیه آپارتاید جنسی و جدادسازی ها و تذکر بخاطر حجاب و غیره یک امر تعطیل ناپذیر در دانشگاه است، ثالثا همیشه چه در اول مه، چه 16 آذر و چه مناسبت دیگری شعار برابری زن و مرد و لغو آپارتاید جنسی در دانشگاه بالا رفته است!

آیا دانشگاه غیر سیاسی است و اهمیت یک  8 مارس وسیع و سرخ و کوبنده را نمی بیند؟  این هم جواب نیست. در 16 آذر و در شعارهایش نشان داد که سیاسی و دخالتگر است. ولی چرا در حالیکه حکومت اسلامی رکن هویت و تعریف خود را حمله به زنان گذاشته است در دانشگاهی که همه میدانند به چپ چرخیده و بسیار معترض است و احمدی نژاد را سکه یک پول کرده است، خبری برای آمادگی 8 مارس نیست؟  

آیا هشت مارس روزی است که به دانشجو و دانشگاه و چپ مربوط نیست؟  فکر نکنم کسی به فکرش هم خطور کند که خیر مربوط نیست. اما مساله وقتی عجیب تر و غیر قابل فهم تر میشود که در نظر بگیریم امسال ما با 16 آذری وسیع و سراسری و سوسیالیستی  روبرو بودیم. و هرکسی هم میداند که 8 مارس تاریخا یک روز کارگری و چپ است. منشاء آن تظاهرات کارگران نساجی نیویورک بود و اساسا کمونیست ها آنرا در جنبش زنان بنیاد نهادند.  با این تفاصیل هر ناظری انتظار دارد که 8 مارس اگر نه وسیع تر از 16 آذر دستکم در همان حد و حدود توجه و انرژی دانشگاه و بویژه چپ را در دانشگاه به خود معطوف کند.  اما 6 هفته مانده به 8 مارس خبری یا خبر دندان گیری نیست. چرا؟

نکند توازن قوا و فضای رعب و سرکوب اجازه نمی دهد؟ اینهم نمی تواند توضیحی قانع کننده  باشد. چرا که  اعتراضات دانشجویی نسبت به کمیته های انضباطی ادامه دارد، این در حالی است که رژیم اسلامی نتوانسته از زیر فشار 16 آذر سوسیالیستی و هو شدن احمدی نژاد کمر راست کند و فضای سیاسی کشور نیز کلا وضعیت نامساعدی برای رژیم اسلامی دارد. اتفاقا فضای سیاسی کشور، روحیه اعتراضی مردم و به چپ چرخیدن جامعه و به شهادت همان 16 آذر بهترین موقیت برای یک 8 مارس بسیار گسترده، سراسری، پرجمعیت و با دخالت بسیار فعالتر دانشگاه است.

 و بالاخره ممکن است کسی بگوید، خب تهدید جنگ است و حواس ها متوجه آنست. ولی کسی که واقعا نگران جنگ و سرنوشت جامعه است، باید فعالانه برای تغییر اوضاع به میدان بیاد و هشت مارس یک فرصت خوب برای دخالتگری است.

پس چه چیز این انفعال نسبی و بی اعتنایی را توضیح میدهد؟

یک دلیل ساده اش این است، برخی ممکن است بگویند، که اینروزها فصل امتحانات است. راست است اینروزها در دانشگاه خیلی از بروبچه ها مشغول امتحان هستند. یک دلیل دیگرش هم صاف و ساده خستگی درکردن و تجدید قوا بعد از 16 آذر است. ولی اینها گرچه میتوانند تاثیرات مقطعی داشته باشند، نمی تواند کم اعتنایی و بی حالی دانشگاه و چپ دانگشاه نسبت به 8 مارس را توضیح دهد. مساله به نظر من عمیقتر است. نکته این است که  نه فقط امسال که سالهای قبل هم کمابیش همینطور بوده است. دانشگاه و فعالین چپ آن چندان نسبت 8 مارس حساسیت ندارند و برای آن فعالیت نمی کنند. اشتباه نشود، فعالین دانشجویی در اجتماعات 8 مارس شرکت میکنند و آنرا گرامی میدارند، اما خود را در شکل دهی آن دخیل و فعال (حتی در قیاس با اول مه) نمی بینند. به نظرم این سرنخی برای یافتن پاسخ صحیح به سوالات فوق است. هدف از طرح این سوالات هم این است که  این وضع مورد نقد و بازبینی قرار گیرد و عوض شود. امسال باید کاری کنیم که دانشگاه بطور فعالی یک رکن برگزاری 8 مارس و رساندن صدای آزادی زن به جامعه باشد. امسال باید در ادامه 16 آذر سوسیالیستی و سراسری، یک هشت مارس بمراتب گسترده تر، به مراتب سوسیالیستی تر و به مراتب دخالتگرانه تر داشته باشیم و دانشگاه میتواند و باید نقش کلیدی و فعالی ایفاء کند. اما این صورت نمی گیرد مگر آنکه موانع سر راه دخالتگری دانشگاه و چپ در دانشگاه را برداریم.

 

آکسیون 8 مارس و چپ سنتی

اگر به سالهای اخیر نگاه کنیم به نظر میرسد که برگزاری هشت مارس کار "فعالین جنبش زنان" است و دانشگاه و فعالین دانشجویی هم بعنوان عناصر و فعالین شرکت کننده (اگر نگوییم سیاهی لشکر) "جنبش زنان" در آن شرکت میکنند. گویی صاحب خانه نیستند بلکه مهمان اند.

واضح است که  بحث این نیست که هشت مارس باید صرفا در دانشگاه برگزار شود، اصلا ممکن است مراسم اصلی 8 مارس (و امسال باید حتما اینطور باشد) در وسط شهر برگزار شود.  و یا حتی منظور این هم نیست که  صاحب مراسم هشت مارس باید اساسا چپ دانشگاه و فعالین دانشجویی باشند. (8 مارس روزی است که همه فعالین و بخصوص جنبش کارگری باید فعالانه در آن دخالت کنند.) نکته من این است که چپ در دانشگاه در برپایی هشت مارس فعال و مبتکر نیست. پرشور و دخالتگر نیست.  منتظر وقایع است. منتظر است دیگران کاری کنند و اینها  هم گوشه ای را بگیرند و خلاصه  این روز را مال خود نمی داند. حال آنکه برای مثال در مورد اول مه بطور محسوسی اینطور نیست. اگر اشتباه نکنم اکنون دو سال است که چپ در دانشگاه اول مه را برگزار میکند و هر کم و کاستی که در این کار باشد نفس این یک پیشروی است. همه هم میدانند که اول مه اساسا در بیرون دانشگاه برگزار میشود و در این مراسم ها نیز دانشجویان چپ به سهم خود فعال اند. ولی این مانع از آن نیست که برای برگزاری اول مه در دانشگاه جنب و جوش چشمگیر باشد.  ولی در مورد هشت مارس گویی یک "جنبش زنان" ی هست که کلید دار آن "فعالین جنبش زنان" هستند و چپ دانشگاه به خود اجازه دخالت در حریم این دوستان را نمی دهد.

بنظرم دو فاکتور مرتبط بهم در این کم اعتنایی چپ موجود دانشگاه در قبال 8 مارس دخیل است. دو فاکتوری که خود ویژه دانشگاه نیست. بلکه ناشی از سابقه و گذشته چپ سنتی و آکسیون هشت مارس در آن مملکت است. این دو فاکتور عبارت است:

اول اینکه تاثیرات چپ سنتی و نگاه این چپ به هشت مارس تلویحا ته ذهن خیلی ها نه فقط در دانشگاه بلکه در بین مجموعه فعالین چپ و از جمله بویژه فعالین جنبش کارگری  عمل میکند. (و راستش باید اعتراف کرد که قوی هم هست.)  این تصور که گویا هشت مارس یک روز زنانه است. مال زنهاست، نه یک امر اجتماعی خطیر و فوق العاده مهم مربوط همه شهروندان. چپ هم البته خود را دخیل میداند اما گویی 8 مارس امر "خواهران" است. چپ اینجا بطور ناگفته و نانوشته مردانه  میشود و البته جنتلمن است و به امر "خواهران" احترام میگذارد و همراهی میکند! در همین حد!  اگر بخواهیم کمی افراطی بگوییم،  گویی چپ (و اینجا منظور چپ سنتی و غیر کارگری است که بر ذهنیت بخشی از فعالین سنگینی میکند) مثل مسجد بخش زنانه مردانه دارد. و هشت مارس بخش زنانه فعالیت چپ است. 

دوم و در واقع روی دیگر همین سکه، عده ای از همین چپ سنتی و یا عموزاده های سیاسی آن  که حتی چه بسی با چپ مرزبندی هایی  دارند، خود را "فمینیست" و "فعال جنبش زنان" میدانند، هشت مارس را "روز خود"  (و باز نه یک امر اجتماعی خطیر که به کل جامعه مربوط است) میدانند. گویی اینها بخش "خواهران" جنبش اند  و حق آب و گل دارند و  از "برادران" آگاه و دمکرات خود انتظار دارند (و در محدوده معینی هم راستش حق دارند!) که "شووینیست" نباشند و همانگونه رفتار کنند  که "خواهران" معلوم میکنند.

امیدوارم که بکار بردن این تمثیلات اسلامی کسی را دلخور نکند. قصد هیچ بی احترامی و توهینی به کسی نیست. در عین حال بکار بردن این تمثیلات هم اتفاقی و اختیاری نیست. واقعیت های جدی در پس آن نهفته است. اگر این تقسیم کار مضحک مردانه و زنانه در ته ذهن چپ های سنتی را کمی خراش بدهیم در زیر آن نهایتا تلقی بورژوایی و غیر کارگری از رهایی زن و بطور مشخص تلقیات بخش چپ جنبش ملی اسلامی، جنبش اپوزیسیون سنتی بورژوازی ایران را می بینیم. پایین تر سعی میکنیم کمی مشخصتر به این موضوع بپردازیم. اما همینجا لازم است نکته اصلی این نوشته را گوشزد کنیم.

در ورای این دنیای محدود و عجیب البته زندگی عادی جریان دارد. ما یک جنبش زنان بسیار فعال و بسیار توده ای و رادیکال در ایران داریم که دارد علیرغم همه موانع به جلو می آید و چپ جامعه هم خوشبختانه چپ کمونیستی کارگری است. جامعه هم دارد بسوی همین چپ کارگری وکمونیستی و مدرن میچرخد.  اما نکته این است که این جنبش رادیکال و توده ای زنان و این چپ کمونیستی و کارگری تا آنجا که به آکسیون هشت مارس برمیگردد تا حدودی مقهور همین جناح چپ جنبش ملی اسلامی و این تقسیم کار بین خواهران و بردران چپ سنتی بوده است. به دلائل متعدد،  بیشتر بعنوان پشت صحنه 8 مارس ایفای نقش کرده است. بعنوان گروه فشار و رادیکالیسمی که کل جنبش را به پیش میراند، و نه بعنوان جریانی که رهبری را تمام و کمال در دست دارد، عمل کرده است. و نتیجه ای هم که میخواهم در این نوشته بگیریم این است: زمان عبور از اوضاع فرا رسیده است. جنبش عظیم و رادیکال زنان و نماینده اش در سیاست یعنی چپ کمونیستی و کارگری و مشخصا حزب کمونیست کارگری امسال باید تمام و کمال به میدان بیاید و صحنه عمل در 8 مارس در همه ابعاد آنرا بدست بگیرد. باید نه فقط به عنوان گروه فشار و پیش برنده جنبش، بلکه بعنوان رهبر سیاسی و سازمانده وسیع و اجتماعی آن ظاهر شود. باید محدودیت ها و ناپیگری های ناشی از استیلای خودبخودی تلقیات چپ سنتی بر آکسیون 8 مارس را کنار بزند و حتی همین چپ سنتی و گرایشات مختلف آنرا تا آنجا که حتی ذره ای در خدمت پیشروی جنبش زنان و چپ و رادیکالیسم هست را پشت سر خود بکشاند. باید هشت مارس را بسیار وسیع تر و رو به جامعه تر و تاثیر گذار تر کند. در این میان دانشگاه میتواند و باید نقش بسیار فعالی ایفاء کند. دانشگاه در 16 آذر نشان داد که نوک تیز پیشروی سوسیالیسم و کمونیسم کارگری در جامعه است. حال  باید خود را از هر وقت دیگر جدی تر بگیرد و در قبال 8 مارس نیز نقش فعالی ایفاء کند.

 

هشت مارس: چه باید کرد؟

بگذارید صریح تر باشیم. در این چند سال اخیر تا آنجا که من دنبال کرده ام  مراسم هشت مارس بویژه درتهران عمدتا توسط کسانی سازمان داده شده است که باید آنها را فمینیست های دوم خردادی نامید. کسانی که ما دو شماره قبل (279) ضمن بررسی مقاله نوشین احمدی که جزو رادیکال های این طیف است نشان دادیم چیزی جز بخش لائیک "فمینیسم اسلامی"، جز نوع مونث پروژه خاتمی نیستند. حتی رادیکالترین طیف های این "فمینیست" ها، بالاخره مساله شان کنار آمدن با حکومت اسلامی و تغییر و اصلاح تدریجی قوانین آن است. اینها دل خوشی از انقلاب و سرنگونی ندارند و این حرفها را "خشونت" و چپ روی و  بلاهت میدانند.  نشان دادیم که چطور این دوستان به نام جنبش زنان، به نام فمینیسم، به نام آزادی زن دارند با آیت الله صانعی و جناح های معتدل حکومت اسلامی "دیالوگ" میکنند و میخواهند "نسل پنجم فمینیست" (نامی که بر نسل جوان و معترض به آپارتاید جنسی و جمهوری  اسلامی  گذارده اند) را با حکومت اسلامی و اسلام، و بقول خودشان با "واقعیات روزمره" و "موقعیت" سازش دهند.

 اینها میزبانان مراسم هشت مارس چند ساله اخیر بوده اند، چرا که با حکومت قوم و خویشی جنبشی دارند. میتوانند علنی و به نام خود کار کنند. تریبون و تصمیم گیری در باره قد و بالا و سر و ته آکسیون هشت مارس دست اینها بوده است. اگر بخواهیم مقایسه کنیم این ها کمابیش (بدلیل عموزادگی با حکومت اسلامی) از همان موقعیتی برخوردار بوده اند که تحکیم وحدتی ها در دانشگاه برخوردار بوده است. با این تفاوت البته که اینها بهر حال بعنوان زن به چیزهایی معترض اند. با تحکیمی ها فرق دارند. معمولا هیچ وقت جزو انجمن اسلامی جایی نبوده اند. همیشه به وجنات ضد زن برادران دوم خردادی خود معترض بوده اند و بقول خودشان از حاکمیت فاصله داشته اند.

چپ و رادیکالیسم، چه چپ رادیکال و سرنگونی طلب، چه جنبش توده ای و رادیکال زنان و چه چپ کمونیستی و کارگری در قبال این کلید داران "جنبش زنان" اساسا بصورت گروه فشار از پایین رفتار کرده است. کوشیده است پلاکارد و شعار و جمعیت رادیکال خود را به مراسمی بیرد که اساسا دست اینها بوده است. همیشه مجبور بوده ایم آنها را به زور به جلو سوق دهیم. همه حس کرده ایم که اینها یکجور مانع اند و میخواهند چرخ حرکت را کند نمایند، اما نقد روشن و شفافی به اینها نشده است. مثلا حتی در همان حدی که چپ و رادیکالیسم کوشده است اجتماعات و مراسم های دانشگاه را از دست تحکیمی های درآورد و خود بدست بگیرد، تلاش بخرج  نداده و  در مورد این فمینیستهای دوم خردادی نرم تر و با مداراتر رفتار کرده است. سوال اینست که چرا؟

اینجاست که اهمیت نکته ای که بالاتر گفتیم، یعنی سنگینی تلقیات چپ سنتی از جنبش زنان و روز هشت مارس و تقسیم کار زنانه و مردانه ای که ذکرش رفت، باید مورد تاکید قرار گیرد. فضای غالب تحت تاثیر این تلقیات در بین فعالین چپ این بوده است که میتوان با این دوم خرداد زنانه و لائیک ساخت. برای چپ سنتی این شاید طبیعی جلوه کند، چون قوم خویش ها و "خواهران" جنبش خودشان اند.  اما برای جنبش رادیکال و واقعی زنان و برای چپ رادیکال و سرنگونی طلب و بخصوص برای کمونیست های کارگری این اوضاع اصلا طبیعی نیست و شرط پیشروی بیشتر این است که این وضع باید بطور جدی چه در نظر و چه در عمل نقد شود. همانطور که ما دوم خردادی های چپ و لائیک را جزو جنبش سرنگونی طلبانه مردم قرار نمی دهیم و بیرحمانه آنها را نقد میکنیم،  باید دوم خردادی های فمینیست را هم بعنوان  ترمزهای جنبش زنان مورد نقد قرار دهیم.

این نقد گرچه جنبه های نظری مهمی دارد، مثلا همین بی اعتنایی چپ سنتی نسبت به 8 مارس را باید مورد تعرض قرار داد، ولی جنبه عملی این نقد به مراتب مهم تر است. باید در صحنه عمل عرصه را بدست گرفت.  بعلاوه ما باید بسیار مراقب باشیم که از دل این نقد، هشت مارسی به مراتب قوی تر و رادیکال تر و وسیع تر بیرون بیاید. نباید یک نقد کمونیستی کارگری و مسئولانه را با جنگ های فرقه ای چپ و رقابت های نازل گروهی اشتباه گرفت. ما موظف هستیم کاری کنیم که نیروی عظیم و اجتماعی زنان را حول شعارهای رادیکال و سوسیالیستی و دخالتگرانه به میدان بیاوریم. ما باید جامعه را به معنای وسیع خطاب قرار دهیم و بکوشیم هشت مارس را هرچه وسیع تر و توده ای تر کنیم و آنرا از اجتماعی محدود به فعالین چپ و آزادیخواه و برابری طلب فراتر ببریم. ما باید به ابتکار خود برپایی مراسم های وسیع هشت مارس را بسرعت تدارک ببینیم و چه در سطح شهر و چه در دانشگاهها اجتماعات و فعالیت های گوناگون را سازماندهی کنیم. باید فضای انتظار و بی اعتنایی موجود در بین فعالین چپ و از جمله بین فعالین کارگری را مورد نقد قرار دهیم و خود را میزبان فعال برگزاری هشت مارس قلمداد کنیم.

در همین رابطه است که حزب ما و سازمان جوانان کمونیست بر شعار محوری  لغو عملی حجاب در 8 مارس امسال تاکید دارد. لغو عملی حجاب آن شعاری است که برد توده ای بسیار وسیعی دارد و میلیونها زن و مرد را به 8 مارس جلب میکند. هم اکنون مبارزه عظیم و روزمره ای علیه حجاب وجود دارد که از اینهمه پلیس و نیروی انتظامی در سطح شهر برای "تذکر به خواهران بد حجاب" و از آماری که هر ماهه از تعداد چند هزار نفری زنان نقض کننده قوانین حجاب جمهوری اسلامی میدهند، بخوبی معلوم است. تداعی کردن 8 مارس با لغو عملی حجاب، آنرا به یک روز همه این تلاشهای عظیم و توده ای تبدیل میکند. لغو عملی ججاب نه فقط در داخل کشور برد وسیعی دارد بلکه در سطح جهانی نیز یک موضوع فوق العاده مهم و حساس است و جهان متمدن، کل جنبش آزادی زن در جهان از آن حمایت میکند.  در عین حال لغو عملی حجاب خط مرز عملی و روشن با همه آن گرایشات رفرمیستی و پرو جمهوری اسلامی است که اینروزها دارد تحت نام "فمینیسم" و "فمینیسم عامه مسلمان" و "نسل پنج فمینیست ها" از زبان سردمداران "کمپین یک میلیون امضاء"  تبلیغ میشود. کسی که واقعا ریگی در کفش نداشته باشد مساله اش بطورعملی رهایی زن باشد و فی الوافع خواهان لغو قوانین زن ستیز جمهوری اسلامی است باید با شوق و شور بسیار به جنبش لغو عملی حجاب بپوندد. اگر بهانه می آورد و فکر میکند حالا وقت چانه زدن با آیت الله های فمینیست است، خوب بسرعت ماهیت دوم خردادی و اصلاح طلبانه خود را بر ملا میکند و حاشیه ای میشود.

نکته ما این است که در کل این تلاش دانشگاه باید نقش فعالی ایفاء کند. از دانشگاه همیشه این انتظار میرفته اما اکنون بخصوص بعد از 16 آذر سراسری و سوسیالیستی و دخالتگرانه ای که داشتیم، این انتظار صدبار بیشتر است. فضای سکوت و کم تحرکی نسبت به 8 مارس قابل قبول نیست. بیاید آنرا عوض کنیم!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:29  توسط مصطفی صا بر  | 

جوانان کمونیست 282

کمونیسم همین امروز (قسمت دوم)

فاز پایین و فاز بالای جامعه کمونیستی و لغو بردگی مزدی

مصطفی صابر

 

بحثی را که در پاسخ به سوالاتی از رفیقمان کامران مزین به نقل از یک گروه تروتسکیست ناتمام گذاشته بود،  این هفته ادامه میدهیم. دفعه قبل خیلی فشرده و تلگرافی چند نکته را مورد بررسی قرار دادیم، از جمله دیکتاتوری پرولتاریا و ما، منظور از کمونیسم همین امروز در برنامه ما،  لغو کارمزدی در مانیفست و برخی نکات دیگر. قرار بود که در ادامه به مساله "انقلاب جهانی" بپردازیم. اما فکر کنم مفید باشد اگر قبل از آن کمی در مورد مساله لغو بردگی مزدی بیشتر مکث کنیم. در سوالاتی که کامران فرستاده بود و هفته قبل همه را چاپ کردیم یک نکته که مکررا مورد تاکید قرار میگرفت این بود که گویا لغو بردگی مزدی مختص جامعه کمونیستی است. گویا نزد این دوستان مثلا مارکسیست این شایع است که در سوسیالیسم بردگی مزدی لغو نمی شود و تنها در فاز کمونیسم است که  بردگی مزدی لغو میشود. باید تاکید کرد که  این مزخرفات (ببخشید!) هیچ ربطی به مارکسیسم ندارد. اجازه بدهید کمی در این مورد تامل کنیم و بعد به مقوله انقلاب جهانی بپردازیم. 

شاید اول از همه  مفید باشد چند نکته در باره تصور عمومی چپ از فازبندی که مارکس در نقد برنامه گوتا از "فاز پایینی جامعه کمونیستی" و "فاز بالایی جامعه کمونیستی" انجام میدهد، داشته باشیم. این فاز پایین و فاز بالایی در ادبیات کمونیستی بعنوان سوسیالیسم و کمونیسم هم شناخته شده است. اما چپ همانطور که گفتم از آن یک مذهب ساخته که با آن دست و پای جنبش زنده کمونیستی را ببندد.

 

فاز پاییتی و بالایی کمونیسم

1) اولین نکته این است که مارکس دارد از فاز پایینی یا بالایی جامعه کمونیستی (زیر جامعه کمونیستی خط تاکید!) صحبت میکند. از نظر مارکس فازپایینی و فازبالایی هردو مراحل متفاوت یک جامعه معین است که خواهیم دید اتفاقا ویژگی آن لغو کارمزدی و برقرای مناسبات کمونیستی است.  این دوستان ولی گویی دارند از دو جامعه متفاوت و از دو نظام اقتصادی و اجتماعی با قوانین و مکانیسم های متفاوت صحبت میکنند. مارکس از فاز پایینی جامعه کمونیستی (سوسیالیسم) چنین تصوری ندارد. از نقطه نظر مارکس جامعه کمونیستی بمجرد کسب قدرت توسط طبقه کارگر شروع میشود. ولی مساله اینجاست که این جامعه نمی تواند در آسمان ها ساخته شود. روی زمین ساخته میشود و از دل همین جامعه سرمایه داری موجود عروج میکند. در نتیجه مهمترین خاصیت فاز پایینی جامعه کمونیستی این است که هنوز (بقول مارکس) مهر شرایط تولد خود را بر چهره دارد. اما این  یک جامعه سرمایه داری (مبتنی بر بردگی مزدی) نیست و در عین حال یک جامعه کمونیستی که "چوب دست ها را کنار گذاشته" و روی پای خود ایستاده و بر پرچمش نوشته "از هرکسی بنا به استعدادش و به هرکس به اندازه نیازش" هم نیست. جامعه ای است که بسرعت دارد از اولی فاصله میگیرد و به دومی بدل میشود. اگر این جهت گیری را نداشته باشد، یعنی  از همان قدم اول بردگی مزدی را ملغی نکند و بسمت فاز دوم نرود، معلوم نیست دیگر چرا باید فار پایینی جامعه کمونیستی و سوسیالیسم نام بگیرد.

این فاز بندی مارکس (که واقعی و از لحاظ تئوریک بسیار مهم است)  نزد چپ های غیر کارگری و سوسیالیست های بورژوا تبدیل به کشیدن دیوار چین بین فاز پایینی و فاز بالایی جامعه کمونیستی شده است. این دقیقا موضع بورژوایی است که نتوانسته از لحاظ سیاسی کارگر را مهار کند، نتوانسته مانع قدرت گیری او شود، و حالا که طبقه کارگر قدرت سیاسی را گرفته به او میگوید آها صبر کن! تو حالا یک مرحله تمام و کمال در پیش داری. اول باید سوسیالیسم را برقرار کنی و انشاء الله نوبت کمونیسم هم بعدها میرسد.  و وقتی خوب در این "مرحله" سوسیالیسم دقت میکنید می بینید که در این مرحله بردگی مزدی همچنان سرجایش می ماند. (دوستان تروتسکیست مورد اشاره کامران که گویا به صراحت هم این را میگویند: لغو بردگی مزدی مال کمونیسم است، یعنی مال سوسیالیسم نیست!)  ممکن است که در آن تعدیل شود و رفرم شود، ممکن است مکانیسم بازار با برنامه ریزی دولتی جایگزین شود، ممکن است افراد سرمایه دار با دولت سرمایه دار (تحت نام دولت سوسیالیستی، دولت خلقی و بهر حال به نام جامعه)  جایگزین شود، ولی بردگی مزدی بعنوان اساس رابطه اقتصادی بین انسانها همچنان باقی است. یعنی کارگر همچنان باید در ازاء فروش نیروی کارش (ولو به دولت) به بقاء ادامه دهد.  یعنی همان سرمایه داری را با اوضاع جدید و قدرت گیری کارگر انطباق میدهند. (درست همان چیزی که در روسیه اتفاق افتاد و جالب است که بدانیم برنامه اقتصادی استالین اساسا از روی دست برنامه اپوزیسیون چپ منجمله تروتسکی نوشته شد.) 

2) نکته دوم این است که مارکس در فاز پایینی جامعه از شعار "به هرکسی به اندازه کارش" صحبت میکند و اینکه هنوز نمی توان قانون کمونیستی از هرکسی به اندازه استعدادش و به هرکسی به اندازه نیازش را به اجرا درآورد. به نظر میرسد دوستان این "به هرکسی به اندازه کارش" را معادل بقای بردگی مزدی گرفته اند. حال آنکه اینطور نیست. مارکس توضیح میدهد در فاز پایینی جامعه کمونیستی، دولت کارگری مخارج عمومی و نیازهایی که برای بازتولید اجتماعی لازم است را از محصول کار اجتماعی کم میکند و باقی را در اختیار جامعه و طبعا افراد آن میگذارد. این معادل بردگی مزدی نیست. (فکر کنم این نکته را منصور حکمت در جایی توضیح داده باشد که الان خاطرم نیست.)  چرا که در بردگی مزدی کارگر نه به اندازه کارش (منهای مخارج زندگی و تولید اجتماعی) بلکه کاملا نامربوط به ثمر کارش و فقط به اندازه معیشت اش، به اندازه خرج باز تولید کارگر و بقاء نسل اش دستمزد دریافت میدارد.  برای همین هم به آن میگویم بردگی مزدی. مطابق درک مارکس در فاز پایینی جامعه کمونیستی (سوسیالیسم) کارگر مزد دریافت نمی کند و دیگر برده مزد نیست. انسان زنده و دخالتگری و جزئی از حکومت است که میفهمد به دلایل عقب ماندگی تولید هنوز نمی تواند به همه آنچه که نیاز دارد و به یک برابری واقعی و کمونیستی دست یابد. اما آنچه که به آن دست می یابد نیز صرفا معادل بقاء خود و نسل اش نیست. مزد نیست. ثمره کارش، کار اجتماعی اش، پس از کسر مخارج لازم برای زندگی و تولید اجتماعی است. (این نکته را مفصلتر در پایین صحبت خواهیم کرد.)

3) این دوستان به اصطلاح مارکسیست دقت نمی کنند که مارکس نقد برنامه گوتا را اولا در نقد لاسالیست ها نوشت (او قصد نداشت نقشه تمام و کمالی برای جامعه کمونیستی ترسیم کند، اوفقط تا اینجا به این موضوع پرداخت که بقول خودش "آیه های لاسالی" را نقد و افشاء کند.) و ثانیا و مهمتر، او این نوشته را در اواخر قرن نوزدهم نوشت. یعنی در دوره لوکومتیو بخار، دوره ای که بخش اعظم جهان دهقانی و ماقبل سرمایه داری بود. (حتی در اروپا نیز به جز انگلیس در باقی کشورها هنوز سرمایه داری پیشرفت چندانی نکرده بود.) تصورش را بکنید اگر الان مارکس زنده بود و سرمایه داری عصر کامپیوتر و ربوت و  مهار قدرت هسته ای و ماهواره و دهکده جهانی اوائل قرن بیست و یک را می دید، آنگاه در باره فاز پایینی و بالایی جامعه کمونیستی و رابطه ایندو چه میگفت. بی تردید اگر مارکس زنده بود و قدرت عظیمی تولید اجتماعی امروز را می دید،  از اینکه اینهمه در برقراری جامعه کمونیستی تاخیر شده است دچار بهت و حیرت میشد.

 

مارکس: کمونیسم همین امروز

بگذار خیلی فشرده هم که شده نگاهی به یک بخش از برنامه گوتا بیندازیم و ببینیم که چطور مارکس بروشنی برای فاز پایینی جامعه کمونیستی (سوسیالیسم) لغو بردگی مزدی را بعنوان مهمترین خصلت آن مد نظر دارد. مارکس بعد از اینکه عبارات لاسالی و پوچ برنامه گوتا را نقد میکند، خود اثباتا از جامعه کمونیستی و فاز اول و دوم آن صحبت میکند. اگر کسی یک ذره دقت کند و مقولات ساده و بنیادی مارکس را بفهمد متوجه میشود که لغو بردگی مزدی، لغو آن مناسباتی که کارگر فاقد مالکیت بر ابزار تولید  است و نیروی کارش را به مالک (سرمایه دار) میفروشد، اساس مناسبات اقتصادی جامعه کمونیستی حتی در فاز پایین آنست. به این نقل ها از نقد برنامه گوتا توجه کنید. گاه پرانتزهایی را توضیح با امضای م.ص اضافه کرده ام. باقی پرانتز ها در اصل متن است که فکر کنم انگلس به متن مارکس اضافه کرده است:

 

«در یک جامعه تعاونی و متکی بر اساس مالکیت اشتراکی ابزار تولید، (این همان فاز پایینی جامعه کمونیستی است. م.ص)، تولید کنندگان تولید خود را مبادله نمی کنند و (نیروی) کار صرف شده در تولیدات هم به شکل ارزش این تولیدات و به عنوان کیفیت مادی آن جلوه نمی نماید، چرا که در چنین جامعه ای بر خلاف جامعه سرمایه داری دیگر کار فردی به صورت غیر مستقیم وجود ندارد، بلکه مستقیما به عنوان جزئی از کلیت کار ظاهر میگردد..»

 

اگر کار صرف شده در تولیدات دیگر بشکل "ارزش" جلوه نمی کند، اگر کار فردی بعنوان جزئی از کلیت کار اجتماعی ظاهر میشود و اگر تولیدات کار مبادله نمی شود، اینها همه به معنی این است که ما دیگر با مناسباتی سرو کار داریم که در آن بردگی مزدی و خرید و فروش نیروی کار بعنوان مبنای رابطه اقتصادی جامعه لغو شده است. مارکس بعد از همین نقل ادامه میدهد و موضوع را خیلی روشنتر و با حلاجی کامل بیان میدارد:

 

«آنچه که باید مورد بررسی قرار گیرد یک جامعه کمونیستی است، جامعه ای که بر پایه خود نروئیده، بلکه برعکس از درون جامعه سرمایه داری بیرون آمده و ناچار در تمام زمینه های اقتصادی، اخلاقی و فکری، هنوز علائم ویژه جامعه کهنه را که از بطن آن زاده شده، داراست. (می بینید که مارکس اینجا بطور تفسیر ناپذیری فاز اول جامعه کمونیستی را مد نظر دارد. م.ص) باین ترتیب ، فرد تولید کننده دقیقا همان چیزی را از جامعه دریافت میدارد – البته پس از کاستن اقلام لازم – که به شکل دیگری با نیروی کار به جامعه تحویل داده بود.»

 

دقت کنید که مارکس بروشنی میگوید این دیگر بردگی مزدی نیست! آنچه که فرد دریافت میدارد ارزش نیروی کار او یعنی مزد نیست! بلکه "بعد از کاستن اقلام لازم" که در ادامه مارکس آنرا توضیح میدهد، "دقیقا همان چیزی را از جامعه دریافت میدارد که به شکل دیگری با نیروی کار به جامعه تحویل داد بود"!! در بردگی مزدی کارگر ثمر کار خود را چه مستقیم و چه غیر مستقیم دریافت نمیکند. آنچه که مستقیم و غیر مستقیم دریافت میکند تنها مزدی  است که برای بقاء او نسل اش نیاز هست. مارکس ادامه میدهد:

 

«برای مثال، کار اجتماعی روزانه، شامل جمع ساعات کار افراد آن (جامعه) است، و ساعات کار فردی تبلور سهم هریک از این افراد از کل کار اجتماعی روزانه می باشد. فرد سندی از جامعه دریافت میدارد که تعداد ساعت کارش در آن (پس از کاستن ساعاتی که صرف صندوق اشتراکی شده) مشخص گشته و در ازای این سند او میتواند به میزان ارزش کارش از انبار اجتماعی وسایل مصرفی برداشت کند. به عبارت دیگر، همان مقدار کاری که فرد (در فعالیت تولیدی) به جامعه ارزانی داشته در شکل دیگر باز می ستاند.» 

 

پس خیلی روشن است که ما دیگر با بردگی مزدی طرف نیستیم بلکه با جامعه ای تعاونی مبتنی بر مالکیت  اشتراکی تولیدکنندگان طرف هستیم که در آن دیگر نیروی کار کالا نیست، خرید و فروش نمی شود، کارگر برده مزدش نیست، بلکه عضوی از یک تعاونی عظیم اجتماعی است که برای جامعه اش و به این اعتبار اگر دوست دارید برای خودش کار میکند. البته مارکس در ادامه همین نقل توضیح میدهد که چطور هنوز این مناسبات مبتنی بر مبادله ارزش های برابر است و در چهارچوبه قوانین مبادله کالایی قرار دارد. اما بلافاصله تاکید میکند که این مناسبات کالائی بفهوم معمول (چه بورژوایی و چه خرده کالایی) نیست. ادامه میدهد:

 

«از آنجا که این داد و ستد نیز در حکم مبادله (کالاهای) هم ارزش است، لذا در آن همان قوانین مبادله کالا نیز طبعا حاکم خواهد بود. (اما به جمله بعد دقت کنید! م.ص) شکل و محتوای این مبادله البته تغییر خواهد یافت، چرا که در شرایط تازه، هیچ کس نخواهد توانست چیزی جز کار خود عرصه کند، و از طرف دیگر چیزی جز وسائل مصرفی برای تملک او موجود نخواهد بود...»

 

پس گرچه اینجا معادل ها مبادله میشوند و به این اعتبار هنوز "قوانین مبادله کالا" حاکم است، اما "شکل و محتوای این مبادله تغییر خواهد یافت". این تغییر چیست؟ این تغییر عبارت از دو خاصیت مهم است که اسم دیگر آن لغو بردگی مزدی است:  1) هیچ کس جز کار خود عرضه نمی کند، یعنی کار اجتماعی است نه عرضه نیروی کار به مالک برای فروش. 2) هیچ چیز جز وسائل مصرفی برای تملک او موجود نخواهد بود. یعنی امکان آن نیست که محصول کار به سرمایه تبدیل شود. (یعنی ارزش اضافی تولید نمی شود!)

 

اگر مارکس زنده بود!

می بینید که مارکس بیچاره چطور موضوع را حلاجی کرده و جویده و در دهان "سوسیالیست های مبتذل" (عبارت خود مارکس خطاب به نویسندگان برنامه گوتا) زمان خود گذاشته و می بینی که چطور از زوایای مختلف میگوید  الغاء بردگی مزدی اساس و جوهر جامعه کمونیستی در همان اولین قدم هایش است.

هفته قبل با نگاهی به مانیفست کمونیست دیدیم که چطور آنجا هم اساس تئوری مارکس الغاء مالکیت خصوصی سرمایه دارانه و الغاء بردگی مزدی بعنوان هدف فوری حکومت کارگری است. این هفته هم با نگاهی مختصر به نقد برنامه گوتا می بینیم که چگونه مارکس میکوشد به دقت توضیح دهد که چرا در همان فاز پایینی جامعه کمونیستی، وقتی که هنوز کاستی ها و محدودیت های ناشی از بدو تولد را دارد، باز مساله اساسی الغاء بردگی مزدی است. الغاء آن مناسباتی است که کار کارگر بصورت کالای نیروی کار ظاهر میشود و مستقل از ثمرات اجتماعی کار در قبال مزد خرید و فروش میشود. میخواهم بگویم ایده کمونیسم همین امروز که بعضی ها را چنین متعجب و وحشت زده کرده است و برای ما تئوری می بافند که خیر الغاء بردگی مزدی فقط در جامعه کمونیستی و در فاز بالای آن متحقق میشود، ایده منصور حکمت نیست. ایده مانیفست و نقد برنامه گوتا و ایده مارکس است. خوب که دقت کنی باید این سوال برایت مطرح شود که فرق مارکس با تمام سوسیالیست های بورژوا و اشرافی و خرده بورژوایی و هپروتی زمان خودش (که در مانیفست توضیح میدهد)  مگر چه بود؟ همین و دقیقا همین بود که سوسیالیسم همین امروز، لغو کار مزدی همین امروز شدنی است و این جوهر و اصل اساسی تمام جنبش پرولتاریا برای رهایی خود و جامعه است.

یک نکته را هم اینجا گذرا ذکر کنیم بد نیست. (یک وقتی باید مشروح تر و دقیقتر در این مورد حرف زد.) همانطور که بالاتر اشاره شد نقد برنامه گوتا در سال 1875 نوشته شده است، وقتی که امکانات تولیدی جامعه و بازدهی کار بشری و کلا سازمان تولید اجتماعی هزاران بار ابتدایی تر و کم بازده تر از امروز بود. مارکس حق دارد در آن وقت کمی دست به عصا راه برود و مرحله ای را تصور کند که بردگی مزدی لغو شده است اما هنوز ارزش کار مبنای محاسبات و تنظیم روابط بین انسانهاست و به این اعتبار هنوز "قوانین مناسبات کالایی" حاکم است. مرحله ای که هر فرد سندی از جامعه میگیرد که میزان کار او (پس از کسر مقدار لازم برای صندوق اشتراکی) را معلوم میکند و این مبنای سهم بری او از ثمرات و مواهب کار اجتماعی میشود. چیزی که هنوز نشان از مناسبات کهن دارد و مارکس در همین نقد برنامه گوتا بروشنی نشان میدهد که  با برابری کمونیستی که ناشی از غنای جامعه است هنوز خیلی فاصله دارد. نکته این است که  امروز در عصر ما این مرحله، این مرحله که هرکس به اندازه کار اجتماعی اش سهم میبرد، این مرحله که بردگی مزدی لغو میشود اما هنوز مهر مناسبات ماقبل را بر چهره دارد،  به نسبت زمان مارکس به شدت کوتاه خواهد بود.

 اگر مارکس امروز زنده بود به نظر من مثل منصور حکمت حرف میزد. (به باز خوانی کاپیتال مارکس از حکمت رجوع کنید.) که چطور امروز میتوان بسرعت بخش اعظم معیشت انسانها را از قوانین بازار، قوانین مبادله برابرها، خارج کرد. منصور حکمت مثال ترانسپورت عمومی را میزند که در همان قدم اول میتوان آنرا اجتماعی و مجانی کرد. یعنی دیگر لازم نیست شما سندی به کسی ارائه بدهید که مثلا بر اساس کاری که برای جامعه انجام داده اید، چقدر مجاز به رفت و آمد با ترانسپورت عمومی هستید. بلکه بسادگی هرکس که کاری انجام داده یا نداده میتواند از ترانسپورت عمومی استفاده کند. هر چقدر که نیاز دارد و میخواهد میتواند اینور و آنور برود. چرا که جامعه آنقدر بازدهی دارد و تولید آنقدر غنی هست که دیگر به سند و متر و میزانی (میزان کار اجتماعی فرد) برای برخورداری از مواهب زندگی اجتماعی لازم نیست. جامعه نیازهای شما را مستقل از کاری که شما انجام داده یا نداده اید برآورده میکند. این یک قدم نزدیک شدن به شعار اصلی جامعه کمونیستی است: جامعه ای که در آن کار خصلت داوطلبانه دارد، یک اجبار نیست، یک نیاز است و هرکس به اندازه استعداد و تمایلش برای جامعه کار میکند و به اندازه نیازش از آن برداشت میکند.

میخواهم بگویم آنچه که از نقد برنامه گوتا باید آموخت متد مارکس و مبانی تئوریکی است که مطرح میکند و این متد همچنانکه کوشیدم نشان دهم چیزی جز کمونیسم همین امروز نیست. کسی که متد مارکس را واقعا راهنمای خود قرار دهد،  امروز هزاربار محکم تر از مارکس میگوید کمونیسم همین امروز شدنی است.

 

کامران عزیز، فکر کنم حالا میتوانیم با آمادگی نظری بیشتری به مساله "انقلاب جهانی" که این دوستان مطرح کنیم بپردازیم. اما اینرا بگذاریم برای هفته بعد.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:27  توسط مصطفی صا بر  | 

جوانان کمونیست 281

چپ ، جنبش زنان، لغو حجاب

به بهانه بررسی "هشت مارس و پلاتفرم چپ"

مصطفی صابر

کامران عزیز، نکاتی بود که قصد داشتم در مقاله مستقلی بنویسم. ولی طبق معمول مجبورم ضمن جواب به نکات تو اینها بگویم. (نوشته کامران در پایان این نوشته آمده است.)  ایراد این است که گاه اوقات دیگر از بحث در مورد مقاله تو فراتر میروم. یعنی در واقع نقدم به تو نیست اما ضمن صحبت با تو مطرح میشود.  مرا باید ببخشی. اینرا بگویم که یک رادیکالیسم عمومی و تلاش برای بازهم به چپ چرخاندن جنبش زنان در نوشته ات هست و اینکه کارگران را به میدان بیاوری. به این نیت و تمایل سمپاتی زیادی دارم. ولی  نگاه و نقدت به جنبش زنان بنظرم ایراداتی دارد.  بعلاوه  راه حل هایی هم که میدهی بعضا درست است (مثلا در مورد حجاب)  اما در مجموع  به نظرم آشفتگی دارد، التقاطی است، در مواردی واقعی نیست و در عمل نه جنبش زنان را پیش میبرد، نه کارگران، نه چپ را. تنها ثمره اش حاشیه ای شدن بیشتر همان "بلوک چپ رادیکال" است که میگویی. فکر کنم برای شروع بحث مجبورم ابتدا سر این ترم "بلوک چپ رادیکال" کمی صحبت کنیم.

 

16 آذر و "چپ رادیکال"

"بلوک چپ رادیکال" یعنی چه؟ دقت کن که "چپ رادیکال"  لااقل در ادبیات ما چپ غیر کارگری است. هرچند میفهمیم که این چپ هرچند غیر کارگری اما رادیکال است. ولی ما خودمان را "چپ رادیکال" نمی دانیم و به نظرم هیچ دلیلی هم ندارد که وارد یک بلوک چپ رادیکال بشویم.  خب پس  این بلوک چپ رادیکال کیست؟  آیا منظورت گروه های چپ در دانشگاه است؟ که برخی هوادار این گروه و برخی هوادار آن گروه اند؟ بنظرم منظورت همانها هستند. من اسم اینها را چپ رسمی دانشگاه میگذارم. قبلا در نوشته های دیگری (مثلا 16 آذر از نوع دیگر) سعی کرده ام توضیح بدهم که این رفقا شدیدا آغشته به چپ سنتی اند. عمو زاده های "مارکسیست" و "لائیک"  امثال تحکیم وحدتی هستند که البته یک تفاوت جدی با آنها دارند. و آن اینست که ضد رژیم اند، با جمهوری اسلامی کنار نمی آیند،  بقول تو رادیکال اند و خلاصه خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی اند. این به قول تو "چپ رادیکال" نه ربطی به چپ واقعی جامعه (که چپی کارگری است) دارد، و نه حتی تمایلات رادیکال و چپ توده دانشجویان را نمایندگی میکند. به نظر من گرچه این چپ رادیکال یا چپ رسمی نقش جدی در 16 آذر داشت ولی 16 آذر این چپ را نمایندگی نمی کرد. اینها به دنبال 16 آذر سوسیالیستی امسال آمدند. بخاطر رادیکالیسم شان آمدند. اما  16 آذر را  بدرجات زیاد چپ کارگری یا صحیح تر چپ کمونیست کارگری بطور آگاهانه و منسجمی نمایندگی میکرد و این بقول تو "بلوک چپ رادیکال" را  نیز حول خط رادیکال و سوسیالیستی خود متحد کرد و به دنبال خود کشاند. شعار اصلی 16 آذر امسال "سوسیالیسم یا بربریت" بود. شعار آزادی و برابری و مردم نان میخواهند نه بمب و از این قبیل بود. اینها شعار های چپ رادیکال یا "بلوک چپ رادیکال" نیست. این ها شعارهای چپ کارگری و کمونیستی و بطور مشخص حزب کمونیست کارگری است.

امیدوارم تصور نشود که دارم تبلیغات حزبی میکنم و می خواهم نقش همان "بلوک چپ رادیکال" را کمرنگ کنم. خیر، میخواهم ارزیابی واقعی بدهم. به نظر من اشتباه بزرگی است اگر چپ کارگری و کمونیسم کارگری که در ساختن 16 آذر نقش اساسی داشت را در "بلوک چپ رادیکال" مستحیل  کنیم. این از لحاظ نظری یک خبط بزرگ در دیدن وقایع زنده جلوی چشممان است، از لحاظ سیاسی یک عقب نشینی و یک خضوع غیر مجاز است و نتایج نادرستی هم به بار می آورد.

عملکرد این "چپ رادیکال" در جریان 16 آذر پیش چشم همه ماست. باور نمی کنی به شماره های همین نشریه از دو ماه قبل از 16 آذر رجوع کن (و از جمله نوشته های خودت!) و ببین که چطور یک مشغله اصلی ما مبارزه با همین چپ رادیکال (چپ رسمی دانشگاه) و ناپیگیری هاش، ترس ها و واهمه اش (که احمدی نژاد امسال خیلی گرد و خاک کرده و 16 آذر احتمالا خبری نمی شود) و یا سنت های انزوا طلبانه و دنیای محدودش بود. یعنی آنوقت که ما داشتیم با قدرت و اعتماد به نفس از یک 16 آذر ازنوع دیگر حرف میزدیم، و موانعش را از سر راه جارو میکردیم،  این چپ رادیکال با تردید و دو دلی با نه آوردن و درگیر شدن در دعواهای فرقه ای خود بعضا جزو موانع بود و یا حداکثر داشت هنوز فکرهایش را میکرد. یادم هست ما آنوقت میگفتیم که زمینه هست که 16 آذر بین المللی و جهانی شود و اینها به ما پوزخند میزدند: "هه خارجه نشین های بی خبر!" و دیدیم که بعدا چطور هو کردن احمدی نژاد صدایش به چهارگوشه دنیا رسید. البته  ما همانوقت هم نقش همین چپ را نادیده نگرفتیم و گفتیم که این چپ را باید حول خط رادیکالی متحد کرد و این کار را هم کردیم. یعنی وقتی رفته رفته تب 16 آذر داغ شد این چپ رادیکال هم به دنبال خط رادیکال کمونیستی و کارگری کشیده شد و بازهم میگویم نقش خوبی ایفاء کرد. ولی حالا 16 آذر را دو دستی به "بلوک چپ رادیکال" تقدیم کردن تنها یک امتیاز دادن بی ثمر است و نقش رهبری کمونیست های کارگری را کمرنگ کردن است. این به نظر من واقعی و مجاز نیست. به این چپ هم هیچ کمکی نمی کند. نقد صریح و محکم مارکسیستی تنها کاری است که در قبال این چپ باید انجام داد.

برای اینکه ببینی این ارزیابی اختیاری نیست، به همین چپ بعد از 16 آذر نگاه کن. بعد از 16 آذر همین چپ رادیکال که از آن صحبت میکنی مثل کشی که ولش کنی محکم سر جای اولش برگشت. همان دعواهای فرقه ای، همان بحث های خرد و بی ثمر دوباره از همه جا بیرون زد. راست از دخمه های وزارت اطلاعات تا تلویزیون های لس آنجلسی اش از ترس  16 آذر سوسیالیستی و سراسری کم مانده بود سکته کند و علیه "شبح لنین" آیت الکرسی میخواند و دور سر خودش فوت میکرد. این "بلوک چپ رادیکال" مورد نظر تو چه میکرد؟ هیچ دوباره به لاک خودش فرو رفت، ظفرمندانه به قلعه "رفقای کبیر" ش در دانشگاه برگشت  و حداکثر به "لیبرال" ها (و منظور خرده شاگردان حجاریان و امثالهم در سایت تحکیم نیوز است) بند کردند و بیشتر از آن در وبلاگ هایشان به جان همدیگر افتادند. یکی شان پا جلو نگذاشت و بگوید 16 آذر چپ و کمونیسم در ایران را در ابعاد اجتماعی تری مطرح کرد و لذا یک گام به قدرت سیاسی نزدیک تر کرد. یکی شان بقول منصور حکمت "احساس کسب قدرت" بهشان دست نداد. یکی شان نقشه درست و حسابی برای پیشروی  بعدی جلو نکشید. و این در حالی بود که راست داشت از وحشت قالب تهی میکرد و حتی سردار جهانگشای شان یعنی احمدی نژاد توسط دانشجویان رادیکال و چپ سکه یک پول شده بود. نه فقط این کار را نکردند،  بلکه خیلی هایشان همه زندگی شان را گذاشتند در مبارزه علیه ما که گفتیم باید مصممانه تر از هر زمان برای کسب قدرت قدم به میدان گذاشت.

میخواهم بگویم نه قبل از 16 آذر و نه بعد از 16 آذر این چپ مورد نظر تو،  آنچه را که در فاصله 15 آذر تا 20 آذر در دانشگاه های بابلسر، تبریز، مشهد، تهران، پلی تکنیک، سنندج، یزد و غیره افتاد را بدرستی و بروشنی نمایندگی نکرد.  ولو اینکه جزو و بازیگر صحنه  آن بود. در آن شرکت داشت اما نه از اول ساختش، نه فهمید که اهمیت سیاسی آن چیست و نه بعد از واقعه در صحنه سیاست به معنای وسیع صاحبش شد و به پیش اش راند.   این چپ کارگری (کارگری را در مقابل رادیکال میگویم)، چپ کمونیست کارگری، و مشخصا حزب کمونیست کارگری بود که بعنوان عنصر فعاله و آگاه و پیگیر و در یک کلام رهبر سیاسی این تحول ظاهر شد.

"بلوک چپ رادیکال" که تو میگویی کامران عزیز،  این ظرائف و این واقعیت ها را مخدوش میکند. دوباره همه چیز را دریک کیسه گونی به اسم "بلوک چپ رادیکال" میریزد.

یکی از مضرات این کار همین است که نحوه برخورد همین چپ به هشت مارس و کلا جنبش زنان را مورد نقد درستی قرار نمی دهد. و بنظرم نوشته خودت نیز آغشته به همین "چپ رادیکال" است.

 

8 مارس و چپ: یک نمونه

خوب میدانی کامران عزیز که ما بلافاصله بعد از 16 آذر گفتیم که باید بیدرنگ برای 8 مارس آماده شد. گفتیم که هشت مارس باید امسال وسیعتر از همه سال، به مراتب وسیع تر از 16 آذر، به مراتب سرخ تر و سوسیالیستی تر از همیشه باشد. و گفتیم که یک محور پیشروی عملی و مهم 8 مارس این باید باشد که حجاب را عملا برداریم. این کار 8 مارس را به یک واقعه تعیین کننده و به یک پیشروی جدی جنبش زنان و مبارزه مردم علیه جمهوری اسلامی تبدیل میکند.  خب، سوالم این است که همین چپ رادیکال در رابطه با هشت مارس مشغول چه کاری است؟

شاید من درست مطلع نباشم، اما تا بحال چیز دندانگیری در جایی ندیده ام. گفتم که این چپ مشغول خودش است و در بهترین حالت فعلا باز مشغول فکر کردن است. یا بدتر از آن مشغول دعوا کردن با گروه بغل دستی و یا پشت پا گرفتن به  حزب کمونیست کارگری  است. من میخواهم از همین سر هم به نوشته خودت بپردازم. نکاتی که بحث تو دارد اتفاقا آغشته به مشغله های همین چپ رادیکال است. جوهر بحث تو این است: لغو حجاب خوب است، اما اگر میخواهیم هشت مارس سرخ و کارگری باشد باید "زنان پرولتر" را به میدان بیاوریم. یا مثل 8 مارس 1917 روسیه، اعتصاب کارگران زن راه بیندازیم.  در بهترین حالت تو داری میگویی هم حجاب را برداریم و هم اعتصاب زنان کارگر را برای هشت مارس سازمان دهیم.

اگر از من بپرسی کامران عزیز، بی رودربایستی بگویم، این فرستادن 8 مارس به دنبال نخود سیاه است. لااقل فرستادن نصف انرژی ای که باید مصروف آن بشود بدنبال نخود سیاه است. منظورم هشت مارس واقعی که ما میتوانیم امسال برگزار کنیم و حجاب را برداریم و مثل بمب در دنیا صدا کند. سوال من این است کو زنان پرولتر  روسیه 1917 ؟ اصلا کو آن کارخانه هایی که بنا به تکنولوژی قرن نوزدهمی آن دوره چند هزار چند هزار و بیشتر هم زنان و کودکان را یکجا استخدام میکرد؟ کجاست آن کارگران متشکلی که میتوانند چنان اعتصاباتی راه بیندازند؟ کجاست آن شرایط سیاسی جهانی و اوضاع ویژه روسیه (جنگ جهانی اول و نفوذ وسیع سوسیال دمکراسی، روی آوری توده ای به سیاست و غیره)؟  و چطور میخواهیم در عرض کمتر از دو ماه چنین اعتصابی راه بیندازیم؟

اینجا راستش نهایتا یک درک غیر واقعی از کارگر و مبارزه اش عمل میکند که الان فرصت نیست به آن بپردازیم. (همینقدر شما را برای نمونه به بحث حکمت در کنگره سوم در مورد قطعنامه کارگری رجوع میدهم که از مکانیسم های مبارزه کارگری صحبت میکند و اینکه چطور توده های کارگر معمولا در مراحل بعدتر یک گشایش سیاسی و اوضاع و احوال انقلابی به سیاست رو می آورند.) اما هرکسی میتواند بفهمد در حالی که جنبشی عظیم علیه حجاب در ایران جریان دارد ما نباید اینرا ول کنیم و یا حتی کمرنگ کنیم و  شعار خیالی اعتصاب زنان کارگر را برای طبقه کارگری مطرح کنیم که حتی با وجود اعتصابات هر روزه اش قادر نیست دستمزدهای معوقه اش را نقد کند. حتی نباید این دو را پنجاه پنجاه مطرح کرد. چرا که یکی کاملا واقعی و فوری است و دیگری در این وحله اتوپیک است.

اشتباه نشود ،  بی تردید باید تلاش کرد که کارگران بیشتری به 8 مارس بیایند. باید یکجور کم اعتنایی به 8 مارس (مثلا در قیاس با اول مه) که در صفوف کارگران (حتی کارگران پیشرو و کمونیست) وجود دارد را نقد کرد. باید کوشید که شعارهای 8 مارس کارگری تر و کمونیستی تر از همیشه باشد.  اینها همه خوب و واجب  است و ما هم در این جهت کاملا مصمم هستیم و تمام تلاش خود را میکنیم. اما اعتصاب زنان کارگر مطابق الگوی روسیه اول قرن بیست را در مقابل و یا همطراز کار حی و حاضری که هم الان میتوانیم انجام دهیم (یعنی یک هشت مارس وسیع و سرخ  با لغو عملی حجاب) قرار دادن، هیچ چیز جز ندیدن نیروهای واقعی صحنه نبرد نیست. هیچ چیز جز سیر کردن در دنیای غیر واقعی و کتابی همین چپ رادیکال نیست.

بازهم میگویم که کاملا میفهمم نیت تو خیر و رادیکال و از سر به میدان کشیدن کارگر است. ولی داری با این تخیلات عملا حرکت واقعی ای را کند میکنی، یا لااقل ذهن خودت و دیگران را از آن دور میکنی. حرکت واقعی ای که اگر تحقق پذیرد وضع زندگی میلیونها زن کارگر و غیر کارگر، وضع میلیونها انسان در بند در ایران را بلافاصله تحت تاثیر قرار خواهد. تیزی و تمرکز کار برای حرکتی را کند میکنی که اگر عملی شود، یعنی اگر 500 زن در وسط تهران روسری ها را بردارند و عکس هایش در سراسر جهان مخابره شود، تمام دنیا را به تکان خواهد آورد. نه فقط جمهوری اسلامی را به لرزه خواهد انداخت بلکه کل اسلام سیاسی در دنیا را در موضع دفاعی قرار خواهد داد و بر زندگی صدها میلیون زن کارگر و غیر کارگر جهان که هر روز عذاب الیم چادر و مقنعه و بورقه و روسری و توسری را با خود حمل میکنند، تاثیر خواهد گذاشت. تصور کن اگر اکنون لنین زنده بود و در این مناظره ما شرکت میکرد طرف کدام یک از ما را میگرفت تو یا من؟

 

چپ رادیکال و جنبش زنان

سوال من این است که چرا تو کامران عزیز به این دام اتوپیک و غیر واقعی افتاده ای؟ به نظرم علتش این است که همان دستگاه فکر چپ رادیکال، یا چپ غیر کارگری، در برخورد به جنبش زنان را به عاریه گرفته ای. این دیدگاه مغایر با مارکسیسم است. همین چپ در سال 57 وقتی زنان اولین مقاومت سیاسی را  علیه جمهوری اسلامی شکل داند و بر علیه  حجاب و فرمان خمینی تظاهرات راه انداختند،  به حرکت و اعتراض آنها با انگ "زنان بالاشهری"، "زنان بورژوا" پشت کرد! بازهم میپرسم اگر لنین آنجا بود چه میکرد؟ بنظرم اگر لنین بود بدو سراغ کارگران کمونیست و بلشویک (چه زن و چه مرد) میرفت و میگفت رفقا! میدانید که یک جمهوری اسلامی ای سر کار آمده است که حکومتی ضد کارگری، حکومت سرکوب انقلاب است. (بقول منصور حکمت این "ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" است.)   زنان بورژوا و لیبرال (که بیچاره آن تظاهر کنندگان خیلی شان هم بالا شهری و بورژوا نبودند، ولی چپ عقب مانده  آنوقت هر مثلا کارمند و یا نرس بی حجابی را بورژوا میدانست!) تظاهراتی راه انداخته اند علیه رژیم اسلامی، در اعتراض به حجاب! مصالح طبقه ما، چه از لحاظ مبارزه برای آزادی زن، چه از لحاظ مبارزه برای آزادی های سیاسی و چه از لحاظ عقب راندن این حکومت کثیف اسلامی، حکم میکند که با تمام قوا به حمایت از این زنان و تظاهراتشان برخیزیم! به نظر من لنین این کار را میکرد. چون لنین یک سیاستمدار طبقه کارگر بود. چون میفهمید طبقه کارگر باید به قدرت سیاسی، به عقب راندن حکومت استبدادی و ضد کارگری بپردازد و مهمتر میدانست "هیچ انقلابی بدون شرکت زنان به پیروزی نمی رسد" و میفهمید که حجاب چه جانور عجیب و آدمخواری بویژه علیه زنان است.

ولی اخلاف همین چپ رادیکال آنوقت داشتند چرتکه می انداختند که آیا "خمینی خرده بورژای ارتجاعی" یا "خرده بورژوازی ضد امپریالیستی" است؟ داشتند کله شان را میخاریدند که حالا  از او حمایت بکنند یا نکنند؟ داشتند سر همین موضوع اقلیت و اکثریت میشدند! برخی به دنبالش روانه شده بودند و برخی کاری به کارش نداشتند و میترسیدند چیزی بگویند توده ها رم کنند و برخی در کارخانه ها همراه کارگران کمونیست داشتند در کارخانه انقلاب میکردند. اما، و این اما مهم است، اما همین چپ ها در "بالاشهری" و "بورژوا" و "لیبرال" خطاب کردن این زنان که آمده بودند وسط خیابان و حجاب و جمهوری اسلامی را به چالش کشیده بودند، تردیدی نکرد! نشان داد که این چپ از لحاظ طبقاتی نهایتا ترجیح میدهد کنار جمهوری اسلامی  قرار بگیرد تا زنانی که به زعم او و یا واقعا بورژوا بودند ولی برای یک حق مسلم و طبیعی انسانها و بالاخص زنان و برای یک خواست سیاسی که برای کارگر خیلی مهم است مبارزه میکردند.

تنها گروه کوچک سهند (که بعدا "اتحاد مبارزان کمونیست" شد) و منصور حکمت بود که رفتاری شبیه لنین فرضی ما داشت. از همان روز اول جمهوری اسلامی را ضد کارگر و ضد انقلاب بورژوایی نامیده بود و تردیدی نداشت که باید علیه حجاب جنگید و اتفاقا باید به کمونیست ها، به زنان و مردان کارگر گفت که قاطعانه در این مبارزه  ضد حجاب شرکت کنید و شعارهای رادیکال و سازش ناپذیرانه خود را بر آن حاکم کنید.

این نمونه تاریخی را با آب و تاب گفتم تا بگویم امروز هم همان حکایت دارد تکرار میشود. ما گفته ایم که باید یک هشت مارس وسیعی و سرخ با شعار محوری لغو عملی حجاب داشته باشیم. اما کامران عزیز فکر کرده است خوب لغو حجاب البته خیلی خوب و رادیکال است اما خواست مستقیما سوسیالیستی و کارگری نیست. تازه معمولا آنها که به 8 مارس می آیند زنان طبقات بورژوا و مرفه و نیمه مرفه اند. خب اینها اگر بیایند حجاب بردارند، البته خوب است، اما چه چیز کارگری و سوسیالیستی در آن هست؟ بعد فکر کرده است اگر مثل روسیه 1917 بشود زنان کارگر را به اعتصاب فراخواند آنوقت ما یک 8 مارس سوسیالیستی و کارگری داریم. حجاب خوب است و سرجایش، اما زنان کارگر باید به میدان بیایند.

بگذار کامران جان خیلی افراطی بگویم. حتی اگر یک زن کارگر هم در مراسم هشت مارس نیاید (که هر ساله خیلی زن و مرد کارگر می آیند)  ولی 500 زن (از هر طبقه ای که باشند) جمع شوند و حجاب شان را برگیرند، این یعنی اینکه قوری ترین خواست و مطالبه طبقه کارگر ایران در قبال موقعیت زنان جامعه و از جمله زنان کارگر به اجرا درآمده است. چرا اگر کسی واقعا در برابری زن و مرد در ایران جدی باشد، و طبقه کارگر از هر نیروی دیگر جدی تر است، لغو فوری و عملی حجاب در  صدر اولویت اش است. لغو حجاب ضربه گیج کننده ای به همه قوانین و کثافات اسلامی که بر جامعه ایران و بر علیه زنان حاکم کرده اند وارد خواهد آورد. مضافا این یعنی یک اقدام سیاسی تعیین کننده است که به گشایش فضای سیاسی و موقعیت طبقه کارگر برای کسب قدرت سیاسی در ایران مستقیما یاری خواهد رساند و یک نیروی بشدت ضد کارگری (اسلام سیاسی) را در سطح جهان تضعیف خواهد کرد.

جالب است که کامران ما وقتی در 16 آذر شعار سوسیالیسم یا بربریت بالا میرود، دنبال شناسنامه طبقاتی دانشجوی مربوطه (که عمدتا از طبقه متوسط یا مرفه اند) نیست. و درست هم هست که نیست. چرا که به آسانی متوجه این میشود که صرف آن شعار، صرف جمع شدن دانشجویان و بالا بردن شعارهای سوسیالیستی و کارگری، یعنی حضور طبقه کارگر در وسط صحنه سیاست ایران. اما وقتی صحبت 8 مارس میشود اولا فورا یاد کارگران زن می افتد و از زنان شرکت کننده شناسنامه طبقاتی می خواهد و ثانیا فکر میکند لغو عملی حجاب شعار فوری طبقه کارگر در قبال وضعیت زنان در جامعه ایران نیست.

شاید کامران فکر میکند 8 مارس یک سنت کارگری و کمونیستی است و با 16 آذر که منشاء اش به جنبش ملی اسلامی ایران برمیگردد فرق دارد. در هشت مارس حتما باید کارگران باشند ولی 16 آذر سنتا دانشجویی است. اما فراموش میکند اگر 8 مارس که منشاء آن حقیقتا هم کارگری و کمونیستی است زنان طبقات دیگر را به خود جلب کرده است این یک نقطه مثبت برای طبقه کارگر است.  و به این فکر نمی کند صرف لغو حجاب در این روز از جانب هرکس باشد (چه بهتر که زنان کارگر باشند) 8 مارس را در ایران به مراتب مطرح تر و توده ای تر خواهد کرد و اتفاقا به هزاران هزار زن و دختر کارگر خواهد شناساند.

 

چپ سنتی و مردسالاری

سوالی که من مقابل خود قرار میدهم این است: چرا وقتی پای مبارزه برای رهایی زن می آید این "چپ رادیکال" ما فورا رگ کارگری اش بالا میزند و به زنان بی حجاب و مدرن و غیر سنتی به چشم "بورژوا" و "لیبرال" و بهر حال غیر کارگر و با  اخم و تخم و  "کینه طبقاتی"  نگاه میکند؟

اینجا دیگر نقدم به کامران نیست، بطور کلی میگویم. به نظرم به این خاطر که این چپ رادیکال که هنوز به شدت آغشته به چپ سنتی است در نتیجه وقتی پای مساله زن می آید، بدرجات مردسالار و ضد زن است. "کارگر" و "سوسیالیسم" بهانه های ایدئولوژیک  فقط  برای پوشاندن این مردسالاری نهادینه است. همانطور که برای این چپ رادیکال، مارکسیسم جامه مردم پسندی برای ناسیونالیسم و شیفتگی اش برای متحق کردن یک سرمایه داری ملی و خودی است. همانطور متوسل شدن به کارگر و "زن پرولتر" و غیره پرده ساتری است برای پوشاندن نگاه سنتی و ملی به زن.  شاید فکر کنید دارم اغراق میکنم. اما اینطور نیست. چپ سنتی ایران که تاریخا جناح چپ جنبش ملی اسلامی (حزب توده تا جبهه ملی، نهضت آزادی، مجاهد، فدایی و غیره) است، بنا به حکم شرایط تاریخی که در آن شکل گرفته، و بویژه بعد از رفرم های دهه 40 شمشی در ایران،  خاصیت های ضد غربی، ضد مدرنیست، شرقگرا و تقدیس فرهنگ خودی دارد و از جمله در رابطه با زنان مردسالار و سنت گرای است.

اگر بخواهیم به مثال هایی در رابطه با چپ رسمی دانشگاه بپردازیم نمونه زیاد است. برای مثال به نوع لباس پوشیدن و رفتار دختران و پسران "چپ رادیکال" در دانشگاه نگاه کنید. اینها معمولا جزو "سنگین" ها و "متین" ها "ساده" ها و بدون آرایش ها هستند. آدم چپ و انقلابی و "پرولتریزه شده" خاکی و مثل فقرا لباس می پوشد. رنگ ها ساده و در مایه های خاکستری و بدون کنتراست انتخاب میشود. روسری ها و موها مرتب تر از معمول است. خیلی که دقت کنید لباس و رفتار دانشجویان چپ به ملی مذهبی ها،  تحکیم وحدتی ها و حتی حزب الهی نزدیکتر است تا به لباس پوشیدن توده  دانشجو. کلا طیف سیاسیون دانشگاه به یک "قبیله" متفاوت تعلق دارند. این برای هر ناظر خارجی قابل مشاهده است و نزدیکی و قوم و خویشی کل این قبیله، از چپ تا راست اش محسوس است. بعوض  توده دانشجو  معمولا لباس های مد روز، شاد، روسری های هرچه بالاتر رفته، آرایش غلیظ تر، موهای هرچه بیرون زده، لباس های تنگ و چسبان می پوشند. اینها البته در فرهنگ رفقای قلعه نشین چپ  رادیکال ما  بعنوان "غیر سیاسی" ، "دنبال قر و فر" ، "سوسول" و "بالاشهری" و "بورژوا" محکوم میشوند. همین اسامی با اندکی تغییر در فرهنگ ملی اسلامی به دختران پسرانی که نمی خواهند به فرهنگ اسلامی حاکم تن بدهند اطلاق میشود. (اسامی کمی رکیک تر و غیر طبقاتی تر میشود، مثلا "قرتی" ...)

یا مثلا هر وقت صحبت از سکس یا آزادی روابط جنسی میشود، از اولین کسانی که فیوز می پرانند، همین چپ های بسیار انقلابی و بسیار "پرولتر" ما هستند. (نمونه اش را هفته قبل در نشریه نقد کردیم.) درست مثل آخوندها و ملی اسلامی ها این ها رابطه زن و مرد برایشان یک تابو، یک راز مگو، یک منطقه ممنوعه است. که فقط تحت مناسک و مراسمی خفیه (که بشدت مردسالارانه و ضد زن است) مجاز می باشد. خیلی روابط عادی آدمیزاد از نظر اینها (باز درست مثل آخوندها) "بلهوسی" و "بی بند و باری" نام میگرد. (نزد ملی اسلامی های راست و اصیل! باز این اسامی رکیک تر و با کلمات توضیح المسائلی تر بیان میشود.) اخلاقیات چپ رادیکال درخیلی موارد و بویژه در مورد رابطه زن و مرد به شیعه سرخ علوی نزدیکتر است تا به کارگر مدرن و سوسیالیست غربی که مارکس نمایندگی آنرا دارد.

نگاه این چپ سنتی به مبارزه برای آزادی زن هم سنتی و مردسالارانه و شرقی است. در این زمینه هم هر وقت میخواهند این نگاه عقب مانده خود را توجیه کنند بقول مارکس "توبره گدایی پرولتاریا را بالا میبرند". در واقع نوعی اکونومیسم مبتذل، عاریه ای و خنده دار را نمایندگی میکنند. چرا؟ چون دنیای اقتصاد بر خلاف دنیای سیاست تاثیرات فوری بر فرهنگ شرقی و محترم حضرات ندارد.  مثلا اگر در مبارزه برای آزادی زن شعار مزد برابر در ازاء کار برابر را مطرح کنی خیلی رادیکال و کارگری است، اما اگر مثلا لغو حجاب را مطرح کنید بهمان اندازه رادیکال و کارگری نیست. غافل از اینکه اینها هردو نهایتا شعارهایی است که در چهارچوبه مناسبات سرمایه داری موجود قابل تحقق اند. هیچ کدام عنصر سوسیالیستی در خودی ندارند.  به معنی دقیق کلمه هردو رفرمی در وضع موجود اند.  تنها اولی یک خواست اقتصادی طبقه کارگر و کلا همه زنان مزد بگیر است و دومی یک خواست سیاسی و راستش به مراتب وسیع تر طبقه کارگر و همه زنان است.  

جالب است که وقتی این چپ های سنتی به فمینیست ها (منظورم فمینیست های واقعی، فمینست های غربی) نقد میکنند. اینجا ما در واقع با دو جریان غیر کارگری و بورژوایی روبرو هستیم. یکی که به ارزش های لیبرالی و غربی و در همین حدود به برابری حقوقی زن و مرد  پایبند است (فمینیست ها) و دیگری که ناسیونالیسم ضد امپریالیستی بورژوای ناراضی جهان سومی خود را در دشمنی با همین ارزش های لیبرالی (که گاه صدبار مترقی تر از عقب ماندگی و تحجر جهانسومی است) بیان میکند. ولی "منقد فمینیست" ما موضع ضد مدرن و ماقبل سرمایه داری خود را تحت نام  "مارکسیسم" و "سوسیالیسم" و غیره می پوشاند. در مقابل چنین "مارکسیست" هایی آدم باید از قمینیست مربوطه دفاع کند.

از همه جالبتر وقتی است که این چپ های رادیکال خود "فمینیست" میشوند. اینجا در واقع دارند لباس سوسیالیسم غیرکارگری دیروزشان را درمی آورند و جامه فمینیستی می پوشند. اینجاست که شما با پدیده های مضحکی چون "اسلام با حقوق بشر و حقوق زن منافات ندارد"، "فمینیسم عامه مسلمان" و نظیر این روبرو میشوید. (به نقد مقاله نوشین احمدی در شماره قبل، 280 رجوع کنید.) اینها در واقع عطای مارکسیسم عاریه ای اشان را به لقای فمینیسم عاریه ای شان می بخشند. این وسط  اصل ماجرا یعنی آرزوی یک سرمایه داری ملی مستقل سرجایش باقی می ماند. (درست مثل دوم خردادی ها که در این اصل با برادران چپ رادیکال خود در یک چیز شریک اند. اینکه میشود یک سرمایه داری ملی و مستقل از امپریالیسم داشت. اولی ها اسم آنرا جمهوری اسلامی دوم گذاشتند، دومی ها به آن "جمهوری دمکراتیک"، و غیره نام مینهند.) فمینسم اینها در واقع فمینیسم دوم خردادی است. همان قدر که لقب لیبرال برای دوم خردادی ها و شاگردان حجاریان کمی زیادی است، همانقدر هم لغت فمینیسم برای اینها کمی زیادی است. این ها فمینیست های دوم خرداد اند و شنیدن پای تعریف اینها وقتی شووینسم برادران سوسیالیست شان را نقد میکنند بسیار شنیدنی است.

 

بازهم تاکید بر لغو حجاب

خب اکنون باید روشن شده باشد که چرا این چپ رادیکال آغشته به چپ سنتی است، علاقه چندانی به لغو عملی حجاب نشان نمی دهد. زیاد مساله اش نیست و مبرمیت آنرا حس نمی کند. هزار جور بهانه می آورد که پای آن نرود. ما هفته قبل نشان دادیم که چطور فمینیست های دوم خردادی به این مساله بی اعتنا هستند،  این هفته کوشش کردیم نشان دهیم که چپ های رادیکال نیز در این کار جدی و پیگیر نیستند. اما به نظرم توده دانشجو؛ چپ واقعی جامعه، توده عظیم زنان (چه کارگر و چه غیر کارگر) و کل مردم عادی در این مساله کاملا ذینفع اند. آنها راستش مشغول لغو عملی حجابند و جمهوری اسلامی دارد هرروز به هزاران و هزاران زن که قوانین حجابش را رعایت نمی کنند، تذکر و توبیخ و زندان و شلاق و غیره میدهد و حریف نمی شود. برای اینکه بتوانیم یک هشت مارس بی حجاب داشته باشیم باید هم از این فمینیست های دوم خردادی و هم این چپ های سنتی (که هردو نهایتا از یک جنبش اند)  عبور کنیم. باید چپ واقعی، چپ کارگری و کمونیستی پرچمدار این تحول باشد و نیروی محرکه برپایی 8 مارسی باشد که هرچه وسیعتر و گسترده تر و سوسیالیستی تر باشد و حجاب را برگیرد. میکوشیم در شماره های آتی در این مورد مشخص تر صحبت کنیم.

 

 

نوشته کامران که در همین شماره 281 چاپ شده است:

8 مارس و پلاتفرم چپ رادیکال

کامران مزین، ایران

 

سلام مصطفی جان این هم مقاله این هفته است:

بلوک چپ رادیکال به دنبال پیروزی در 16 آذر به یک وزنه تبدیل شده است. 16 آذر را با قدرت هرچه تمامتر پشت سر گذاشته است و صفحه اعتراض را به چپ چرخانده است. همین سبب می شود که در آینده خود تصمیم گیر اوضاع مبارزاتی باشد. چپ رادیکال برای عرض اندام های بعدی تنها اعتراض را پیش رو دارد .  چون تنها حرکت اعتراضی است که چپ میتواند خود نمایی کند. این به علت  آن است که جپ در پوزیسیون جایی ندارد و نمیتواند حرکات دیگری را جز برپایی آکسیون و عمل اعتراضی انجام دهد. اگر این عامل را بدانیم به این میرسیم که باید همیشه پای ثابت اعتراضات باشیم. سکون و رخوت دردی را دوا نمیکند. مهم آنست که از فرصتها استفاده کرد و بتوان جایی برای خود در جامعه پیدا کرد. حال که در آینده نزدیک یک روز اعتراضی را در پیش داریم میتوانیم با ارایه تاکتیک های نوین و پلاتفرمهای رادیکال یک گام دیگر به جلو بگذاریم. این توان در چپ که استاد تشکل یابی و مباحث نظری و عملی است به خوبی قابل پیاده شدن است.

در روبروی چپ رادیکال، علاوه بر رژیم،  اپوزیسیون راست و دوم خردادی قرار دارند که اخیرا دوباره فعالیتهای جدیدی دست میزند. جمع آوری یک میلیون امضا برای حداقل خواسته های زنان است که البته در آنهم میزان احتیاط را رعایت کرده اند. آنها همچنین در حال تشکل یابی آرام و قانونی خویش هستند. آیا چپ باید به کمپین  آنان وارد شود . حمایت بی چون و چرا و وارد شدن به این گروه ها بی  آنکه پیشروی در رادیکالیسم چپ شود به کل غلط است. ما نیز باید کمپین خودمان را به پیش ببریم و خط خودمان را بر این گروه ها تحمیل کنیم. کمپین ما باید محکمتر و قدرتمندتر و باشد.

بهترین چیزی که میتواند برای 8 مارس اتفاق بیفتد یکی اعتصاب کارگران زن و (دیگری) برداشتن حجاب در محفلهای اعتراضی است. این دو اقدام یک رویا نیست. با یک فعالیت گسترده امکان آن کاملا قابل پیاده شدن است. این دو عمل کاملا رادیکال بسیار بیشتر از بیانیه نرم و آرام که یک پروسه طولانی را طی میکند و معلوم نیست به کجا ختم میشود سبب قدرت گرفتن زنان میشود.

بیانیه یک میلیون امضا از آنجا که یک پروسه طولانی قانونی شدن را طی میکند ممکن است حتی سبب خستگی فعالین آن بشود و به قول خانم نوشین احمدی خراسانی سبب طلاق در حین کار مشترک شود. ولی ما کارمان هرچند کوچکتر هم انجام گیرد یک نوع امیدواری و خوش بینی را سبب میشود. مهم این نیست که به تمام خواستهایمان برسیم مهم آن است ظرفیتها و فرصتهای اعتراض را باز کنیم.

اعتصاب کارگران زن مانند اعتراض کارگران زن روسیه در 8 مارس 1917 یک نیاز است. ما اگر خودمان را جریانی برای طبقه کارگر میدانیم باید  آنان را به میدان بیاوریم. در سالهای قبل اکثر شرکت کنندگان از طبقه متوسط و تحصیل کرده جامعه بودند. هنوز بسیاری با این روز آشنا نیستند. باید اکنون سنت شکنی کرد! اعتراضی که در آن کارگران حضور داشته باشند یک چیز دیگر است. وقتی کارگر اعتراض کند همه دنیا به آنها نگاه میکنند. همه سرها به  آنها میچرخد. به ویژه  آنکه اعتراضی سراسری در بین یک گروه خاص باشد.

اقدام بعدی برداشتن حجاب در محافل اعتراضی است. ساختار مذهبی کشور با این عمل به وحشت می افتد. گام بزرگی است که حتی در بین قانون گرایان نیز نوعی رفرم بیشتر را سبب میشود. این دو اقدام میتواند استرتژی اصلی برای 8 مارس باشد.

برای رسیدن به چنین امری ما نیاز به تشکل یابی گسترده چپ گرایانه در داخل و خارج داریم. باید یک اتحاد و کمپین بزرگ در خارج شکل گیرد و در داخل انجام شود. باید تمام راهنمایی ها و تا کتیکها ی لازم داده شود. در داخل می باید از طریق کانال های گوناگون از دانشگاه و محل کار گرفته ضرورت این دو کار گوشزد شود. حتی میتوان از مراکز فعالین زنان رفرمیست برای تشکل یابی استفاده کرد. این گروه ها در خود دارای آدمهای گوناگون هستند.  گروهی از زنان محافظه کار که همه چیز را را از دریچه قانون میبینند و گروهی دیگر که از اشکال مختلف میخواهند به زنان کمک کنند و اکنون به فعالیت یک میلیون امضا کمک میکنند.  باید گروه دوم را به دور خود جمع کنیم و خواستهای رادیکال را در آنها تقویت کنیم. این میتواند سبب هژمونی نظرات چپ بر راست شود.

ما باید  آنها را به دنبال خود بکشانیم نه آنکه خود دنباله رو آنان شویم و به پاسیفیسم تن دهیم. اگر چنین شود مطمئن باشید در همین بیانیه یک میلیون امضا تغییرات رادیکال خواهد شد.

اما در حرکت خودمان باید امکان ارتباط با زنان کارگر را از دست ندهیم. یک اعتصاب زنانه کارگری سبب خود آگاهی و امید در اینان میشود. زن پرولتر نیاز دارد به قدرت خویش پی ببرد. نیاز دارد با مفاهیم اعتصاب و اعتراض آشنا شود. باید زنان پرولتاریا را به جای حاشیه نشینی به وسط میدان آورد. زن پرولتر مشکلات خود را از بسیاری از زنان حقوق دان و لیبرالها بیشتر میداند.  تنها نیاز دارد با مبانی اعتراض آشنا شود. یک زن لیبرال مشکلات زن پرولتر را به خوبی در ک نمی کند. او تنها به صورت کلی از آگاهی زنان صحبت میکند بی آنکه بداند چه موقع آن می آید و یا باید چگونه به آن دست یافت. خانم لیبرال البته برای خود تمام حقوق یک انسان شایسته را میخواهد ولی نوبت دیگران که میرسد از فرهنگ خود ساخته او حرف میزند و پرده پرده به عقب میرود. نه این قبول نیست. باید زن کارگر در جای بالاتر از لیبرال منشهای دست راستی باشد. که همه چیز را در لفافه قانون جستجو میکند و چون قانون دست و پاگیر است و استقسار مرجع تقلید نتیجه عکس دارد هیچگاه به موفقیت نمیرسد.

ما باید در خواستهای خودمان پیشرو باشیم. این نیاز ماست. این  آن چیزی است که جامعه نیاز دارد. میتوان این برنامه را با یک اتحاد عمل واقعی به پیش برد. از همه کسانی که به چنین حرکتی اعتقاد دارند بخواهیم که با هم کمک کنیم تا 8 مارس رادیکال به پیش رود. البته منظور از اتحاد عمل  آن گونه که بعضی تبلیغ میکنند و میخواهند بی هیچ دلیلی تمام گروه های چپ را بدون هیچ گونه اشتراک نظری در کنار هم قرار بدهند نیست.  .بلکه باید به این کمپین که نه نیازی شخصی است و نه حزبی و تنها به پیشرفت و رادیکالیسم کمک میکند یاری رسانند. در حالی که راست در حال پیش بردن برنامه خویش است ما باید با این اتحاد و کمپین از آنها پیشروتر حرکت کنیم و جنبش زنان را هم تقویت و هم به چپ بچرخانیم.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:25  توسط مصطفی صا بر  |